تبليغاتX
زیرمتن
2006/5/15
هالومن

از عصر که اومدن شروع کرد یه ریز از بدبختیاش گفتن . لحنش راحت بود . روحیه قوی ای داشت :
- اوه ه ... من 15 سالگی ازدواج کردم ... 16 سالگی میلادم شش ماهه بود ... نیوشا مو یه ساعت گرفته بودم تو دستام . انداختمش تو سوراخ . دو ساعت آب می ریختم مگه می رفت پایین ( پرده قرمزی یه لحظه از سفیدی چشماش عبور کرد ) ... بابام نمی ذاره میلادمو ببینم ... فردا با آیدین خره قرار دارم . پسره 5 سال ازم کوچیکتره . واسم غیرتی می شه چاقال ! ... عاشق همین ادا اصولاشم ... حمید بی خیال بود ... توله انداخت وسط پام د برو که رفتیم .
بغض گلومو گرفته بود . شب هالو من رو گذاشتم دیدیم . علی صدای روح در می آورد - مثه بهروز وثوقی حرف می زد . می گفت : خونه مام روح داره وا . می بره جنگل یه درختا نشون می ده این هوا !
چطور این همه بدبختی رو تحمل کرده بود ؟
- سیگار داری ؟
- چی ؟
- سیگارام تموم شد . داری یکی بدی ؟
- هان آره .
- بیا رو تخت بخواب . کمرت درد می گیره اینجا رو زمین .
- نه مرسی .
- هر جور راحتی .
نصفه شب سایه علی افتاد رو سرم . سرشو نزدیک صورتم گرفت :
- کسخل چرا اینجا خوابیدی ؟
- بذا راحت باشه . گناه داره .
پوزخنده ش مثل بمب ترکید .
سرشو از رو بالش بلند کرد طرف من :
- اوی ... به چی می خندین ؟ بیا بگو مام بخندیم .
یلدا با اون صدای خرخر سرماخوردش به علی گفت : پس کو اون روح بی آزار که گفتی می آد کنار آدم می خوابه ؟ حالا عیب نداره اگه یه بوس کوچولویی هم بکنه . عسلم تنها بخوابه بیشتر می ترسه ! علی تو کجا رفتی ؟
هفته بعد علی تلفن کرد به م :
- خاک بر سرت ! دیروز اینجا بود . از خود صُب . درُ وا کردم پرید بغلم که دکمه ها رو باز کنه .

+ نوشته شده در 11:41 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2006/5/14
زوال عاشقیت

عاشقیت در پاورقی یک داستان مشخصاً پست مدرنیستی ست ...


ادامه‌ی مطلب
+ نوشته شده در 6:42 بعد از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2006/5/11
خواننده راک

- آن شب حسابی عرق ام در آمد . از بس جیغ کشیدم و عر زدم . نفسم چند دقیقه ای بالا  نیآمد . سکوتم داشت طولانی می شد که با تمام قوای باقی مانده ام زوزه ای کشیدم .
بعد دیگر تا چند دقیقه به طور ممتد ، فقط صدای تشویق بود و بس . شاید بیش تر از 5 دقیقه .
حتی به سرم زد همان وسط خودم را بکشم - ایده ام جاودانگی بود ... اما ایده بودن پررنگ تر نشان داد . راستش همان روز هم قبل از اینکه روی سن بروم به هملت فکر کردم .

+ نوشته شده در 6:57 بعد از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2006/5/9
جذابیت پنهان نموره بورژوازی

فصل اول
این داستان از روی یک جریان واقعی کپی شده ولی آنقدر عجیب غریب که ممکن است فکر کنید داستان است ولی به تان - با اینکه حق می دهم - خاطرنشان می کنم اشتباهی عوضی نگیرید . حالا بریم سراغ اصل قصه :
یکی بود یکی نبود ... هیشکی نبود . ...


ادامه‌ی مطلب
+ نوشته شده در 0:29 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2006/5/8
اتاق سفید
- بیا اتاقتو رنگ کنیم . بیا تمامشو سفید کنیم . من کمکت می کنم تو جمع کردن وسایلت . تو همه چیش . بیا رنگش کنیم و برای یکی دو هفته یه پلاتو راه بندازیم . یه پلاتوی ِ سفید ِسفید . کلی عکس با تمام ژست ها . دو سه تا کلیپ آرت . شاید یه کار کوتاه با یه ایده ناب . ببین کلی می خندیم . موزیک گوش می دیم و فیلم می بینیم . یه عالمه هیجان ... 
- نه .
- ... خب بیا اتاقه منو رنگ کنیم .
+ نوشته شده در 3:29 بعد از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2006/5/7
همه تون نامردین .

والا من امروز خیلی شاکیام . چن تا استراتژیست هم بیشتر ندارم ... خدافظ .
اول اینکه : سه تا شماره 55 و 57 و 58 از فصلنامه فارابی را یک جا خریدم . اولی ویژه ژانر وحشت با فیلمنامه پیوست تلالو - که خوراکه ، دومی ویژه روانکاوی و سینما که 400 صحفه س و سه تا فیلمنامه خیلی خوراک - جان مالکوویچ بودن ، درخشش ابدی ذهن زلال و اقتباس هر سه از چارلی کافمن - هم پیوستشه و آخری هم اختصاص به ادبیات و سینمای آمریکای لاتین می داره باشد . ( درهم 4500 تومنه ؛ ما کیلویی خرید می کنیم قربانت شوم ) .
دوم اینکه : هنر رمان - میلان کوندرا - ترجمه دکتر پرویز همایون پور - نشر قطره . با تخفیف بیست درصدی 1600 تومنه .
سوم - اون موهومّه : استخوان خوک و دست های جذامی و چند روایت معتبر از مصتفی مستور همراه با عاشقیت در پاورقی از مهسا محب علی هر سه از نشر چشمه روی هم شد 2000 تومنه - خدا برکت بده .
چهارمین استراتژیستم مربوط می شه به رمان شهر شیشه ای اثر پل استر ترجمه شهرزاد لولاچی - والا ما می خواستیم چن تا دیگه از رمان هاش رو هم بخریم اما اینجا دیگه پولمون حسابی ته کشیده بود چون چرا ؟ ( اینم شد 1800 تومنه )
- حالا = پنجم ما دوتا از شماره های مجله هفت ( 5 و 17 ) به همراه شماره 43 فیلم نگار را هم خریده بودیم . دوتای اولی را به خاطر مطالبی از فون تریه و هارتلی که توشون بود و قبلاً از دید ما پنهان مانده بود و سومی را به خاطر فیلمنامه هر سه قسمت پدرخوانده - که اتفاقاً هفته پیش حس گرفتیم و هر سه قسمت را پشت سر هم بکوب دیدیم - گرفتم . ( رو هم 2500 تومن که چون فیلم نگار تخفیف نداد بد جوری جُتم سوت - نامردا همیشه ازشون بدم می یومده . فقط به خاطر فیلمنامه هاشون که از نشر نی ارزون تر میفته می خرم - در ضمن مقاله های دوست عزیزم هم توش چاپ می شه که دیگه دلیل بسیار موجهی استند ) .
و حالا موهوم ترین : کتاب مستطاب " هنر سینما " از دیوید برودول و کریستین تامسون که اولین خرید منه بود و همون اول بسمه الله دستمون رو گذاشت تو پوست گردو . با هزار سلام صلوات و نذر و نیاز 7900 تومنه ناقابل .
و من خیلی شاکیام و حسابی بغض تو گلوم مونده . می خواستم از سروش کتاب وزین فن تدوین - که چن سال پیش که برا یه مدت کوتاه از سینما زده شده بودم دادم به یکی و دیگه بعدش خیلی پشیمون شدم - به ترجمه وازریک درساهاکیان و کارگردانی فیلم رو از سروش بخرم . می خواستم کتاب سینمای تجربی در عصر دیجیتال رو از فارابی بخرم . نما به نما هم می خواستم . اوه ه ه ه ه کلی مجموعه داستان و رمان و چی و چی .... تا غرون آخر پولم خریدم اما سیر نشدم . لعنت خدا به شما دولت بی شرف .
هر 5 تا غرفه 4/5 تاش مربوط به قرآن و مفاتیح و حافظ و ............. بابا لامذهبا اینا که تو خونه هر کافری هم هست . یکی ام نه چهار یا پنج یا شیش جلد . خونه ما که از در و دیوارش قرآن و تفسیر و نهج البلاغه و .... می ریزه . بعد تازه اینارو با تخفیف 50 % می فروختن . آخه اخمقای گیج گون ملت دارن تو بی سوادی و بی شعوری و گند و کثافت جهل نابود می شن . بوی بدویتمون داره از جهان اسلام بالا می ره . کدوم شهروند ایرانی با قرآن خوندن آدم شده ؟
کتابای سینمایی محدود شدن به چارتا کتاب که انگار تا ابد و دهر باید همونارو با ترجمه های گند و گه شون تحمل کنیم . هنوز بعد از فن تدوین کتاب درست حسابی راجبه تدوین نیومده . یه کتاب درست حسابی چاپ شده - تاریخ سینما - 19800 تومان . آخه رحمتونو شکر . مثب تونو شکر ئه ئه ئه ئه .... دختره بلد نیست ناخون گیر دسش بگیره چاقو می کشه .  این همه پول و سوبسید می دین پا کتابای دینی مذهبی اگه پای چارتا کتاب تخصصی و فنی و تکنیکی می دادین والا وضع به از این بود .
روده رو همین جا قطع می کنم / تا عمر دارم لعنتتون می کنم .

پی : راستی من امروز تو هر سالنی وارد می شدم یه رئیس مجلسی / وزیرکشاورزیی چیزی میومد قرق منو میشکوند . نمی ذارن برم تو خودم . هی این امضا می خواد هی اون یکی . راستی یکی از همراهای وزیر کشاورزی شنیدم که داشت به یه خبرنگار در مورد دولت قبلی می گفت : هشت سال اومدن خوردن و شخم زدن و رفتن . حالا من نمی دونم دیگه منظورش هشت سال دفاع مقدس بود و عراقیا یا ... خودتون می دونین دیگه ;-) . آهان تازه تو چن تا از عکسا هم که از وزیر مینداختن من مخصوصاً دستمو کردم تو دماغم که ژست وزیرو تحت و شعار خودم قرار بدم . یه پیرزنه هم با حداد عادل همین کارو کرد اول بسمه الله و برای من درسی شد و سنبل مبارزات فرهنگی . خودافظ

+ نوشته شده در 5:44 بعد از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2006/5/6
زد بازی

اول دبیرستان بود دیگه تاریخ 1و2 داشتیم ؟ حالا ... یه معلم تاریخ داشتیم خداییش گُل . آدم باحالی بود . فقط بنده خدا یه اشتباهی که کرد یه جلسه مونده به پایان ترم اول ژست ِمعلمیش وا رفت و من عوضی ام دهنشو ..ویس کردم . یعنی عملاً ترم دوم من کلاسو می گردوندنم . می رفت می شست پشت میزش من می رفتم پای تخته وای می سادم اداشو در می آوردم . خلاصه آخر کلاس ده دقیقه به ش وقت می دادم درس بده . همزیستی مسالمت آمیز . یه بارم آخریا مدیرمون از تو سولاخ در مارو تو اون وضع دید و جفتمون اخراج شدیم .
این بود خاطره ای مزخرف از یه آدم سراسر مزخرف .
خلاصه بگم حالم از همه چی به هم می خوره و دلم از همه دنیا پره . نه من واسه کسی اهمیت دارم نه دیگه کسی واسه من . تازه این وسط بیست تا سی دقیقه کار تجربی hi8 گرفتم که دست خودتو می بوسه . یه کم دیگه ش هم مونده بعد که بگیرم مزاحم خودتم داداش . فردا می رم نمایشگاه کتاب و میخوام کلی کتاب سینمایی بخرم . کسی هم نیست که باهام بیاد . یه ترکه بود که جراحی پلاستیکی می کنه رشتی می شه . تقدیم به روح همشهری وودی آلن کل کم بیار تو خوابگاه خیلی جدی . نه آخه تو چچیت به طنزه ؟ اوکی . خدافظ .

+ نوشته شده در 8:45 بعد از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2006/5/3
ای عشق ( از منظره ای دیگر )

محو تماشا بودی . نمی دانم چه می دیدی که من تا به آن روز ندیده بودم . آنطور که در لحظه ای که گلدان را با تمام قدرت به سمت سرت فرود آوردم ، روی بگردانی و با نیش بازت ، انگار بخواهی از کشفی تازه بگویی ...
سکوت و سکون
باز توی سرم و توی گوشام پر از هوا شد و باز سیاهی مثل موج بالا و پایین رفت . باز بیهوش شدم اینبار همراه فرود آمدن کابوس حضور تو .
به خود آمدم به خود آمدنی .
آنجا به فاصله از من افتاده بودی و خِر خِر می کردی . خون که از دهانت بیرون زد ، جانت هم در آمد و کات .
همانطور که بیل می زدم اشک هایم بی اختیار جاری می شد . اشکها را روی صورتم حس نمی کردم - توی آن لحظه که داشتم پوست می انداختم تا تو شوم - اما چکیدن و فرو افتادنشان را می دیدم . نفس ام یارا نبود . نمی دانم چطور از بی جانی ات صدای هق هق بلند می شد .
لباسهاش را درآوردم . خون سر و صورتش حالا تن لُختش را هم فرا می گرفت . لحظاتی بعد خاک لباس ابدی ش شد و پوشش او نقاب چندین ماهه ای برای سکوت دردناک و تاریک من .
جنازه را دفن کردم .
حالا می توانستم دوباره ببینمت . حالا و شاید برای ابد من او شده بودم : تنها مالک تو !
----------------
اینجا دو تا مخاطب دارم / دو تا تو هست / یکی آن جسمی که لحظاتی پیش کشتمش و لُختش کردم و داخل خاک شد / یکی آن دختری که تقدیر بنا بر دلایل خودش - شاید برای امتحانی و انتخابی - مقابل من قرار داد و سرنوشتی را برایم رقم زد که می توانست سویه ی خیری هم شاید داشته باشد . اما کیست که از لحظه ای - فقط لحظه ای آن سو تر بداند .
----------------
او را کشتم و يک سال و چند ماه ، با کابوس نامش ، با لباس هاش ، با عادت هاش و با معشوق زيباش زندگي کردم .
به تو گفتم که خانه خریدم . گفتم چند روزی وقت لازم دارم تا خانه را مهیا کنم . تو را به خانه ام دعوت کردم . گفتم فعلاً مجبور شدم لوازم دسته دوم بگیرم . کارم که بگیرد همه را نو می کنم . تو آنقدر دوستم داشتی و باورم و من - همزاد من ، او - آنقدر صداقت داشتم پیش از این ، که هرگز به ذهنمان خطور هم نمی کرد ، غیر از اراده ی منطبق بر هم مان را .
هر روز چیزی رو می شد - هر روز به دروغ ها می افزودم و تو خوشحال بودی و می پنداشتی عاقبت سادگی و صداقت دارند به حق و حقیقت خویش دست می یازند . و اندیشیدی پایان شب سیه سپید است و واگویه کردی : من هیچ شب سیاهی با تو نداشتم . تو را هر طور که باشی ، همواره دوست دارم .

ای عشق

+ نوشته شده در 7:4 بعد از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2006/5/3
لحن ِمقصود

چطور بنویسیم (؟) که 1 نوشته ام لحن داشته باشد 2 این لحن نمایان باشد 3 خواننده با لحن مورد نظر من برداشت هایش را انجام دهد - یعنی نوشته ام پلی باشد برای گفتمان و تعامل میان من و مخاطب . نه اینکه وقتی نوشتم یا تصویر کردم یا خلق کردم ، اثر از من جدا شود و با خوانش خواننده - همراه با او به دیگر اثر / تأویل استحاله شود . اینجا قصد برای ارتباط است نه تکثیر .
گاهاً فکر می کنم چرا چیزی که به کار من نیامد ، روزی ممکن است به کار دیگران بیاید . در رابطه با همین واژه ها و چینش شان کنار هم می گویم - با تمام کج سلیقگی هام . شاید قرار بر این است که یک ارتباط دوستانه و تداوم آن را هم باید از راه فریب یا هم اندازی بدست آورد . اصلاً چرا این مقدار ساده پنداری ، که توهم کنی نوشته ای / هایی تو را سبب دستی شود . همان به که بی لحن و تأویل پذیر و مشکوک و پیچیده و انزوا افزا و خود ارجاع و خود ویرانگر و و و ... قل هو الله احد !!!

+ نوشته شده در 2:33 بعد از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2006/5/1
ای عشق ...

یکی بود یکی نبود . یه روز بهرام نشسته بود یه جا که تصادفاً یه دختر غریبه جلوش سبز می شه و باهاش برای بعد از ظهر همون روز قرار می ذاره . بهرام هم کنجکاو می شه که بدونه : 1 با چه کسی این همه خرکی اشتباه گرفته شده 2 این دختر چه قد توپ بود ! 3 شاید تقی به توقی خورد !!! بعد می ره سر قرار و کلی با دختره حال می کنه و می بینه ای دل غافل یک دل نه صد عاشق شده . تو دو دو تا چارتا و شیش و بشه که چی کار کنه ؟ به کله ش می زنه بره طرفو - پسره دوست دختره رو - پیدا کنه جریانو به ش بگه ، شاید آروم شد ، یا بی خیال شد ، شایدم پسره گفت آقا ما بی خیالیم شما بیا حالشو ببر !
خلاصه ... آقا بهرام رادان خان قصه ما با این فکرا که تو کله شه می ره و اونقد می گرده که یهو پسره رو پیدا می کنه . البته ما می دونیم که اسم طرف رضا بیرجندیه ! آخه دختره به همین اسم این شهرام ، ئه ببخشید بهرام خان قصه مارو صدا کرده بود دیگه . از قضا این رضا بیرجندی هم مثه حسن کچل بچه ی خیلی باحالیه و می شینه سیر تا پیازه ماجرا رو با روشنفکری تمام گوش می کنه . بعدم چشمت روز بد نبینه ؛ می شینه تا خود صُب کلی از بدبختیاش و بی پولیشو بده کاریشو و مریضیش می گه . صب که می شه بهرام به ش می گه بابا تو پس اصلاً واسه چی زنده ای ؟ یهو یه فکری به مغزش خطور می کنه .
دست رضا رو می گیره می گه بیا . من و تو رفاقتمون خیلی بالاتر از این حرفا باشه بیا بریم عشق و حال و این حرفا . می خوام بازم بیشتر باهات آشنا بشم و بیشتر از بدبختیات بدونم . بابا با این عشقی که شما به هم دارین من یکی که قاط زدم جون مولی . اَاَاَاَاَ ... دختره مایه دار عاشق تو شده توام که اینجوری ... خلاصه باید یه راهی پیدا کنم که بشه برات یه کاری کرد . بیا حالا بریم بالا شهر ... ما یه ویلا داریم زیر کوه ... آب و هواش خداس ... کلی می تونیم اونجا به بدبختیای تو فکر کنیم . رضا هم می گه بزن بریم به سرعت برق و باد .
خلاصه اینا می رن ویلا و اونجا بهرام می گه آقا من برم یه نوشیدنی مجاز بیارم بزنیم تو رگ . رضا هم مشغول می شه به تماشای طبیعت زیبای اطراف ویلا از بالکن . بعد اینقد حال کرده که بر می گرده بگه ... یهو یه گلدون پُر از شکوفه های ناز بهاری می خوره وسط فرق دماغش .
روز بد نبینی . همون جا ، جا به جا ، جان به جان آفرین تقدیم می کنه . حیف ... جوون به این زرنگی و حسن کچلی .
بعد ما می فهمیم که ای دل غافل ما داشتیم از پوینت آو ویو ی بهرام این جنایت و نیگاه می کردیم . حالا بهرام سریعاً اقدام به درآوردن لباس های رضا می کنه و جسد رضا رو که فقط یه شُرت تو پاشه ، داخل قبری که تو یه چشم به هم زدن کنده می ذاره . حالا هم بهرام ، هم ما خیالمون راحته که این رضا بیچاره هم راحت شد به خدا . خسته شده بود دیگه . دیگه روحش کفاف جسمشو نمی داد . رضا بزرگ بود و از اهالی امروز . چه غریبانه ما رو تنها گذاشت .
حالا بهرام رادان مانده و یک دوست دختر خوشگل و کمی چاق با کلی نازداری و قر و عوره که باید بکشه دیگه . وظیفه سنگین بهرام خان ایجاب می کنه تا نذاره آب از آب تکون بخوره . اون نباس بذاره جای خالی رضا یه لحظه خودشو به رخ بکشه . باید جای اونو پر کنه دیگه .
وای حالا مشکل زیاد شد و از اینجا به بعد دیگه داستان خیلی گند می شه . 1 بهرام رادان بچه مایه داره و اصلاً دلش نمی خواد ، یعنی نمی تونه نقش یه جیب شیپیشی رو بازی کنه 2 این دوتا از نظر شخصیتی و هویتی و طبقه ای و نهادی و و و ... کلی با هم فرق فوکولن 3 شهرام ببخشید بهرام ، اصلاً دوست نداره رضا صداش کنن . تازه اون روزم نشسته بود داشت فکر می کرد چه طوری خودشو بکشه - آخه می دونین خوشی زده بود زیر دلش حیوونی - که یهو نیکول کیدمن ... ( اهه چی بود ؟! آهان ) ترانه علی دوستی - ببخشید من یه کم اسمارو قاطی می کنم - جلوش ظاهر شد و اون فیلمارو اومد دیگه . اصلاً این دخترا همه شون یا فمینیست شدن یا فم فاتال - به قول رضا حالا دیگه فلسفی ش نمی کنم .
القصه ... یه مدتی وضع به همین منوال خراب بود اما کلی شانس و فیلم فارسی و فانتزی و پست مدرنیته کمک کردن تا سوتی های قهرمان قصه ما شیرین تر از حلوا جلوه کنه تو دل معشوقه ی قهرمان قصه ما .
حتماً الان دارین از خودتون می پرسین چه طوری ؟ مگه می شه ؟ ( دارم تصور می کنم قیافه هاتون رو که عین علامت سوال شدین ) . اگه من دارم قصه رو تعریف می کنم که می گم چرا نمی شه ؟
بازم القصه ... از اونجا که ترانه علی دوستی کشته مرده بهرام رادان بود ، هر سوتی ای رو به فال نیک می گرفت . مثلاً اینکه یه روز رضا بیرجندی حواسش نبود داشت می رفت اونوری ، ترانه گفت بابا گوشگوب مگه خوابگاه اینوری نیست ؟ اینم از دهنش می پره می گه دیگه تو خوابگاه زندگی نمی کنه و خونه مجردی گرفته و عشق و حال ببیتی ;-) . بعد ترانه می گه ئه ؟! 1 پولشو از کجا آوردی ؟ 2 آشغال بیکار چرا به من نگفتی جیک و پیکتو ؟ 3 خدافظ . بعد رضا می دوئه دنبالش که بابا من می خواستم سورپرایزت کنم و تو هپی بشی و می خواستم تا روز خواستگاری ...
- چی ؟ ...
- خواستگاری ... آره بابا ... دیگه کار و بارم سکه س می خوام بیام بگیرمت !
بعد دیگه چون وسط خیابون بود ترانه نتونست بپره بغلش و فقط گفت : خب ... تعریف کن !
بهرامم نه رضا ام گفت هیچی دیگه همین . تازه اون جا که کار می کنم خیلی پیشرفت کردم و دارم می شم معاون رییس و تا فردا ماشینم ببیتی . اونم چی ؟ اگه گفتی ...
- پراید ...
- پراشو درست گفتی اما ...
- اه بگو دیگه چه قد لفتش می دی ...
- بابام جان پرادو !
اینجا بود که دیگه ترانه چشماش می شه چارتا و دیگه واقعاً جلو خودشو می گیره که شلوارشو کثیف نکنه . حالا بوس و بغل به کنار . خلاصه ترانه که می بینه همه چی ردیفه الحمدالله به خودش می گه این که یهو سوار خر مراد شده نکنه بزنه و بذاره بره . الا و بلا الان باید بیای بریم خونه ما که دیگه می خوام به مامانینام معرفیت کنم . تازه امشب عمه مم اینا و خاله م اینا و دایی م اینا و اینا و اینا همه دور هم خونه ما جمع ان . از قضا به عاقد هم تلفن کردن که اساعه داره می رسه و اگه دیر کنیم آبرو ریزی می شه .
رضا که ... ای بابا بهرام که می بینه چند مرحله جلو افتاد در عرض چند ثانیه می گه بذا خودمو خلاص کنم و دیگه بی خیال عذاب وجدان و از این حرفا . می گه ترانه ... ترانه ! یه چیزی ...
- چیز میز نداریم . وقت تنگه ...
- نه یه چیزیه که حتماً باید به ت بگم ...
- آهان می خوای بگی چه قد دوسم داری و - بابا تو رو خدا تریپ دارش نکن دیگه ؛ کاریه که از دستم بر اومده . توام جای من بودی همین کارو می کردی . حالا بریم ...
- نه ...
- اه ه ه بابا سوسپانس نمیری انقد لوسی . بگو دیر شد ...
- ببین من رضا بیرجندی نیستم . من بهرام رادانم . ما خیلی بیش از حد معقول شبیه هم بودیم و تو منو اشتباه گرفتی با اون . بعد من از عشق تو ، زدم رضا رو کشتم . این تمام اعتراف هاست .
هان ؟! چیه ؟ خشکتون زده ؟ گُرخیدین ؟ حالا صب کنین . مگه به این راحتیا ولتون می کنم . بریم سراغ جریان .
ترانه که این حرفا رو می شنوه یهو با مقدار نامتنابهی از دیتا مواجه می شه . ram ش پر می شه و cpu ش داغ می کنه نزدیکای هنگ می رسه یه جورایی : اول به ذهنش می رسه که رضا - همین بهرام نمی دونم چی چی رو ترک کنه ؛ آخه اون تو تمام این مدت داشته یه مشت چرندیات تحویل خانم می داده . اون نباید این قد دو رو می بوده باشه . وای خدا چه مرحله سختی تو زندگی برام در نظر گرفتی ! حالا من باید تصمیم بگیرم و سر دو راهی موندم - کاش هیچ وقت از اتاقم بیرون نمی یومدم . سراسر زندگیم دراما شده . بعد هی دو دو تا چهار تا می کنه : باید لحظه های عاشونه رابطه مونو با یه مونتاژ ذهنی سریع جلوی چشمم بیارم ، به علاوه کدوم خری از پرادو و امثالهم می گذره ؟!
بعد از این یه کم از فضای ram به افکار مثبت و مهرورز تعلق پیدا می کنه و با یه ایده ناب memory usage تقریباً صفر می شه ، اینکه سوال اساسی رو بپرسه : هنوزم مثه اونوقتا دوسم داری ؟
بهرام که منتظر هر چیزی بود غیر از این سوال از دهنش می پره که : از امشب می تونی بهرام صدام کنی .
فردا صب ما می بینیم که بهرام خان دست ترانه خانم رو گرفته - البته این قسمت دستا و کلاً اونجاها که به هم چسبیدن خارج قابن ، با خیال راحت نیگا کنین . بالای شیش ماه می تونن بقیه شم ببینن - سوار پرادو می شن و ... جاده شمال و تو تیریپای نفس عمیق می رن تو ابرا و داداش مریم پالیزبانم می تونیم بدیم یه آهنگی ، موزیکی ، چیزی روش بخونه .
فاتحه واسه انوات خدا بیامرز پدر ما یادتون نره . صلوات . این بود قصه ما . ایشالا که همتون یه روز بتونین مصه من قصه بگین . شما رو تا فیلم بعد و برنامه بعد به خدای بزرگ و متعال می سپرم . خدا ......... نگهدار بچه های خوبم . لا لا لا ... لا لا لا ... لا لا ... لا لا لا .

+ نوشته شده در 8:53 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2006/4/29
نحو
قاعده چی می گه ؟ می گه هر کس به ت احترام گذاشت ، به ش احترام بذار . با هر کس برخوردی داشته باش مطابق اعمالش . لزومی نداره با کسی که به ت توهین می کنه خوش رفتاری کنی . اجازه نده کسی از منش تو سوء استفاده کنه . قاعده می گه اگه زیاد محبت دیدی ... : یا طرف در قبالش چیزی می خواد ، یا عبدالله س ، یا به هر حال مواظب باش . می گه تو این زمونه گربه به گربه مجانی ... چی ؟ .... آهان . یعنی اگه همچین اتفاقی یه روز افتاد بدون گربه هه عبدل ... قرنه س . اگه کسی زیاد اطرافت بود ، زیاد دورت چرخید ، زیاد از تو خوشش اومد : کنه س . طرف زالو ئه . شاسگوله . صد در صد تا حالا با یکی مثه تو - خدا - برخورد نداشته . ندید بدیده . دستکم مگس دور شیرنیه .
من می گم والا قواعد دست و پاگیرن . زیاد نمی شه اصول گرا بود . مسلماً استثناهایی وجود داره . و البته که حواست همیشه باید شش دانگ باشه . بچه که نیستی آمو .
:: گاهی عیب نداره در مورد بعضی زوایای پنهان - ... - آدمی نکاتی به شیوه ناتورالیستی عنوان بشه .

+ نوشته شده در 1:3 بعد از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2006/4/29
خیلی خوبه آدم این همه تیز باشه ولی ...

نمی گویم فمینیسم چیز بدی ست اما من طرفش نمی روم . نمی گویم پدیده پست مدرنیسم جالب نیست اما توجه من را جلب نکرده . نمی گویم جُک انرژی هسته ای بی مزه است اما من به ش نمی خندم . نمی گویم حیطه عوام مهم نیست اما من واردش نمی شوم .
راستش در حال حاضر چیزهای دیگری مرا به خودش جلب می کند ، فقط همین !
من جدا ، اینجا ، این کنار می ایستم . جایم - جایگاهم / نهادم - را دوست دارم - شیفته اش هستم و تنهاییم را درخشان جلوه می کنم .
من در لفافه ها سرکوب می کنم پس هستم .
اینطوری من ، من خواهم شد .
حتم دارم این یک نهاد پوسیده ست . حتم دارم این دوره اش تمام شده . حتم دارم درجا زدن در این دوره عقب ماندگی ست .
شرم دارم که بگویم اکثر اوقات اینطور هستم .
من فقط چند قطعه دارم . همین .

+ نوشته شده در 1:2 بعد از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2006/4/28
نهایتاَ

دوره بدی بود . نتونستم طفره برم ؛ که بگم تقریباً ، نسبتاً ... دوره سراسر بدی بود . الان هم همونطور .
چرا فکر کردین کار پست مدرن کردن ، پشت کنایه ها ، ارجاع ها و اشاره ها مخفی شدن است ؟!
به هر حال این هم چارچوبی بود برای ابراز در دوره ای از زندگی ؛ دوره ای که در کمال ناباوری ، در عین خفقان ، صحبت از آزادی بیان می رفت . و تو باور کرده بودی که چقدر دستت گشاد خواهد شد اما ته باورهات یک چیزی بود مانع خب : تاریخ و حافظه و تجربه و آینه ... نه خودتان را خسته نکنید ، همه اینها یک چیز است .
و این دوره ای بود که فاشیسم و دیکتاتوری و تمام کوفتی های دیگر وارد حوضه ی فردی شدند و آواهای پنهان اما استحاله یافته شان به تعداد بشریت ضریب گردید . خداحافظ زندگی !

+ نوشته شده در 2:4 بعد از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2006/4/27
مصاحبه
- گاهی وقتا تو اوج بدبینی ها و منفی نگری هام ، ناگهان ، به کسی اعتماد می کنم و بعد یک ضربه اساسی مطابق معمول . برای گذران زندگی و رفع کتی ، نمی توان چنین مواقعی را نادیده گرفت . از منظرم اتفاقاً به جای اجتناب ، می باید استقبال هم نمود .
+ نوشته شده در 11:29 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2006/4/27
نویسنده : ( ؟! )
توی آن داستان قصد داشتم ماجرای کسی را تعریف کنم که به آخرین نقطه امیدی که می پنداشته ، پناه آورده و در می یابد که اشتباه کرده است ... ( حقیقتاً هیچ مأوایی در انتظار ما نیست ) ؛ پس به شوخی برگزار می کند .
+ نوشته شده در 11:28 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2006/4/27
دراما ...
" نمی تونم به هیچکس اعتماد کنم . در واقع به همون راحتی که می پذیرم به همون راحتی هم ترک می کنم "

- متاسفم ... می بخشی درست یادم نیست ... به م لطف می کنی بگی اینو من گفتم یا تو ؟!

+ نوشته شده در 10:59 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2006/4/24
وبلاگم را از رو بسته ام و سرم را بالا می گیرم .

راستش دیروز یک حرفی به ما زدی و ما هم یک جوابی دادیم و ظاهراً تمام شد و خداحافظی کردیم . گفتی شماها وبلاگ را جدی گرفتید و ... خب کلاً لحنی نبود که بتوانم در برابرش مقاومت کنم من یکی . یعنی اعتراف می کنم تا حدودی وا دادم . گفتم نه همه اش برایم مسخره بازی ست و از روی بی کاری و ناچاری ...
اما خداییش فکرم را مشغول کرد تا خودِ خانه ؛ پیاده و سلانه ... { بقیه در ادامه مطلب }

این لینک ها اینجا باشند به کسی صدمه نمی زنند :

پیاده‌روی‌های بی‌پایانِ پرسه‌گردِ خیابان‌های اینترنت  

متن متناوب: افق انتظار در عرصه ی اینترنت  

بلاگستان، همین است که هست 


ادامه‌ی مطلب
+ نوشته شده در 1:44 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2006/4/21
به خدا وبلاگ نویسی شغل انبیاست .

خیلی از متنایی که اینجا می ذارم رو ...


ادامه‌ی مطلب
+ نوشته شده در 8:6 بعد از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2006/4/21
من یه مسافرم ...

گفتم آمدم اینجا که راحت باشم و هرچه دلم می خواهد بنویسم . حالا دلم می خواهد بنویسم توی پست قبلی کلی چرت و پرت نوشتم . ...


ادامه‌ی مطلب
+ نوشته شده در 5:15 بعد از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!