شب ِسراسر احساس ِمهمانی
گفت : عین بچه ها شده بودی . سرت را خیلی قشنگ گذاشته بودی کنار کاسه و بعدش هم خوابیده ای . آمدم دیدم حلقه شدی دور کاسه . فکر نکنم اگر سر حال بودی می توانستی این قدر دقیق خودت را تنظیم کنی .
لباس هام را درآورده بود . لخت مادرزاد . آب گرم را باز کرده بود . دوش دستی را هم روی هیکلم ام اسکن کرده بود . حتی توی حلقوم ام هم آب چرخانده بود .
گفت : ترسیدم نفهمی ، باقیمانده ی آت آشغال ها ، برگردد توی شُش هات .
می دانم چرا . سرباز که بود توی میبد یزد ، زیر آفتاب داغ ، آنقدر بی آب دوانده بودند اش که بی حال شده . بعد آمده از منبع ، اندازه یک آفتابه آب ولرم خورده . شبی ، توی خواب که تقریباً به حالت بی هوش دراز شده بوده ، بالا آورده و نفهمیده و نیمی از آت آشغال ها برگشته رفته توی شُش هاش . من آن موقع شش هفت ساله بودم . فقط یادم هست توی راهروی هواپیما بدو بدو می کردم که خوردم زمین . آن موقع نفهمیدم چرا مامان یهو جلوی همه بی هوا زد زیر گریه . داشتیم می رفتیم یزد . توی بیمارستان بستری اش کرده بودند . بعداً به م گفت که خیلی هم حال کرده ؛ چون نزدیک دو ماه از خدمت اش را توی خواب بوده و هیچ نفهمیده . بعد هم که آمده بیرون فرستاده بودندش یک راست دفتر امیر که امربر شخصی اش شود و خب این به قول بچه ها یعنی خدمت را کردن .
نوبت من هم که شد دیگر سربازی را نمی فروختند . اما شانسی که آوردم همان روز اول آموزشی غش کردم . توی آفتاب همینطور الکی نگه مان داشتند . سیصد تا بشین پاشو رفته بودیم قبل اش و بعد یهو ایست ! گفتند صدا از کسی دربیاد یا کسی جُم بخورد ، ایندفعه پانصد تا . من مثل چوب شده بودم . اصلاً نفهمیدم کسی سوتی داد یا نه که گفت : اشنن .
من نفر اول صف خودمان بودم . از ترس اینکه جُم بخورم سیخ شده بودم به جلو و مستقیم به یک نقطه خیره . به هر حال شروع شد و ضربتی : اِشنن . اَرپا . اِشنن . اَرپا . نفهمیدم چندمی بود که موقع بلند شدن توی گوشم پر از هوا شد و یک آن هیچ نشنیدم . بعد نفسم گیر کرد . پرده سیاهی فکر کنم از پایین پلک ام به آرامی آمد بالا و خیلی خیلی آرام ، بغل صورتم مماس شد با آسفالت . یک لحظه کوتاه چشمام را تا نیمه باز کردم و یک عالمه قورباغه سبز لجنی دیدم .
همینطور که می بردندم گوشه ای زیر سایه ، حواسم یکی یکی برمی گشت . اما حواسم بود که چشمام را باز نکنم . چند تا از بچه ها هم به بهانه حمل کردن من بشین پاشو را دور زدند . از اینکه من غش کردم و بچه ها سر حال هرهر کرکر می کردند یک غم عمیقی تاخته بود به جانم . یکی مدام می گفت لااله الالله . یکی هم می گفت کون گشاد پاشو خودتو جمع کن . دستی هم خورد به اونجام و صاحب دست گفت یزید زده بالا . سرگروهبان سرشان فریاد زد : گم شین بیاین اینجا بینم . یکی واسته بالا سرش . اوی تو واستا . بقیه از همون جا سینه خیز بیان اینجا تا بهتون بگم .
من فقط تا آخر آموزشی اما حال کردم . برچسب غشی تا پایان دوره روم بود . نه بیگاری . نه پاسداری . نه هیچ چیز دیگر . شدم منشی و نشستم توی دفتر جناب سروان و کاغذ بازی می کردم با هفته ای یک چل و هشتی . اما بعد از سردوشی و تقسیم ...
گفت : یعنی حتی وقتی آبلیمو به خوردت دادم هم نفهمیدی ؟
گفتم : نه .
- آره خب . یک قوطی را تنهایی زدی ، معلوم است .
شورت پام کرده و بعد شلوارک و بعد بغل ام کرده آورده تا اتاق ام گذاشته روی تخت . دستم احتمالاً از کنار تخت ولو شده پایین که سردی گوشی تلفن را حس کردم . چند بار دستم را رو سطح خنک اش که به تدریج داشت با بدنم هم دما می شد کشیدم . از ماتحت ذهن ام چیزی خودش را پرتاب کرد بیرون : گوشی را آوردم بالا و با صدای آرام ِتوگلویی ای گفتم : الو !
نفس عمیقی کشید و هُری بغض اش ترکید . گوشی را از دستم گرفت و شنیدم که چند بار صدا زد اسمش را تا بالاخره جواب آمد . ازش عذرخواهی کرد و گفت که تازه آمده خانه و حال من هم خوب است و فردا به من می گوید که اولین کاری که می کنم این است که به او زنگ بزنم .
گفت : دو ساعت و نیم جیغ زده دیشب پشت تلفن که بیدارم کند .
گفت : مگه خرس قطبی هستی ؟
گفت : اگر بابا می آمد خانه و گوشی را برمی داشت چی ؟ گلوم پاره شد از بس صدات زدم .
گفت : دیشب صدام می کردی مامان !
گفت : تو که جنبه نداری ، تو که بی ظرفیتی نخور . تو که حد خودت را نمی دانی ، تو که زود قهر می کنی اصلاً غلط می کنی با من دوست می شوی .
گفتم : لطفاً اول سوالم را جواب بده بعد قطع کن .
گفتم : کی قهر کردم ؟ با کی قهر کردم ؟
گفت : ...
چیزی نگفت . قطع کرده بود . قهر کرده بود .
گفتم : نشسته بودم روی تخت . همینطور که حرف می زدیم ، من هم می زدم . یاد تو افتادم . دلم می خواست با هم بخوریم . دستشویی م گرفت . گفتم گوشی را نگه دار تا من بیام . آمدم بلند شوم دیدم چسبیدم . بعد فکر کردم خب چار دست و پا می روم . وسط راه چسبیدم به زمین . پانصد کیلو بودم . بعد سینه خیز رفتم . دستم را دراز کردم دستگیره را بگیرم ، در خودش باز شد . یک آن مامان را دیدم . به م لبخند زد . دست کشید روی سرم . بعد زیر کتف هام را گرفت ، کشاندم تا جلوی کاسه . پشت ام را مالش می داد . گفت چشماتو ببند که توی سوراخو نبینی . گفت نگران نباش ، سرت را بگذار اینجا آرام بخواب . گفت مهمانی تمام شده و تو در راهی . می آیی و شُش هام را شستشو می دهی . برام لالایی خواند . حالش خوب بود . آنجا جاش خوب است حتماً .
گفت : تازه رفته بودم تو مخ اش . گفت دوسم داری ؟ مثه بچه ها بغل اش کرده بودم . یه لحظه حس کردم می خوام برگردم خونه . دستمو کشید که کجا می ری ؟ ...
سرش را آورد جلو گذاشت روی کتف م . من هم بغل اش کردم . دوتایی هق هق گریه کردیم .
گفت : دیگر هیچ وقت نباید همدیگر را تنها بگذاریم .
حالا وسط گریه خنده مان گرفته بود از این حرفش .
----------------
رفیق شفیق و عزیزم ناصر خان ، خیلی به من لطف کرده و نگاهی به این داستانم داشته ( توی وبلاگش ) . من هم که کلی ذوق زده شدم ، هر کاری می کنم نمی توانم لینک ندهم . خیلی مشتاقم نظر شما را هم در مورد نوشته ایشان بدانم . ( حالا راوی را چرا اخته کردی رفیق ؟ البته من اصلاْ به خودم نمی گیرم ها
)
در ضمن فراخوان خوابگرد برای چاپ داستان های نوشته شده توسط وبلاگ نویس ها در همشهری جمعه را هم بخوانید و شانستان را برای دسترسی به مخاطب بیشتر امتحان کنید !!!
رعنا
1
زندگی تو در زندگی من از یک میانه آغاز می شود . در همین حدود هم به پایان می رسد . چرا که من از ابتدا با تو نبوده ام و تا آخر هم باهات نماندم . ( زندگی همه ما در زندگی هم ، همین طور است )
ابتدایش را درست به یاد ندارم . اما قطعاً چون راوی هستم ، این اختیار را دارم که شخصاً تصمیم بگیرم کجا را مبدأ بدانم و ...
یک بار ازت پرسیدم چطور با این همه زن و دختر بوده ای ؟ اصلاً چطور باهاشان شروع می کنی ؟ - منظورم یک شب نبود ؛ از ابتدای آشنایی . رُک و راست بگویم . برایم مهم بود بدانم چطور مُخ شان را کار می گیرد ؟!
و تو گفتی :
- با چشمهام ... من هیچ نمی گویم . فقط با نگاه شروع می کنم .
- چه جور نگاهی ؟ مگر می شود ؟
- نمی دانم . اما این روش من است . جواب هم می گیرم .
برای آنکه به چگونگی ادعای عریانش پی ببرم ، با او ماندم . با او همراه شدم .
پس مبدآ را همین لحظه قرار می دهم . زندگی تو در زندگی من ، از این لحظه ، از این میانه آغاز می شود .
2
... مهم نیست که ممکن بود طور دیگری هم باشد یا همه چیز با اولین کلماتی که از دهان آن غریبه بیرون می آمد از قبل مشخص شده بود ، اصل خود داستان است و این که معنی در کار باشد یا نباشد ، اصلاً ربطی به روایت آن ندارد .
شهر شیشه ای / پل استر
3
توی بازار قائم همراه با دوستم قدم می زنیم . ویترین ها را تماشا می کنیم . لحظه ای روی می گردانم و چشم می چرخانم ( همه بی آنکه بدانند دنبال کسی یا چیزی مدام چشم می چرخانند ) . نگاهش برای لحظه ای ، فقط لحظه ای به نگاهم گره می خورد . دوباره روی می گردانم – اما چشمانم بی اختیار دوباره می چرخند ( انگار یافتند ) و حسی – چیزی پنهانی از درونم به من می گوید خودش است . همان که باید باشد . اگر تعلل کنی از دستش می دهی . دوستم را صدا می زنم . گیج شدم . نه دوستم هست و نه او . دوستم را چند قدم جلوتر پیدا می کنم . باید به ش برسم تا دنبال صاحب نگاه بگردیم ... آهان او هم آنجاست .
- پیداش کردم ، آنجاست .
- چی ؟
عجب قد و بالایی دارد ! چقدر خوش تیپ است ! چرا اینقدر راحت است ؟ چرا کاری نمی کند ؟ چرا به اطراف بی توجه است ؟ چرا دیگر نمی بیندم ؟ نگاهش اتفاقی بود یا ...
حالا باید چه کار کنم ؟ حتماً اصولی هست که تا به حال به شان بی توجه بوده ام . نمی توانم که یک کاره بروم جلو و سر حرف را باز کنم ، هان ؟ می توانم ؟ اصلاً چه بگویم ؟ گیج شدم . به دوستم می گویم . از من رودار تر و با تجربه تر است . می گوید :
- کاری ندارد الان می روم و شماره ات را به ش می دهم .
- نه ! این درست نیست . کی تا حالا همچین کاری کرده ؟
- برو بابا تو اینطوری همیشه درجا می زنی .
بی میل نیستم و شاید این تنها راه باشد .
- نه ! خودم می روم .
و می روم .
صداش می کنم :
- آقا ببخشید .
بر می گردد .
چه نگاه نافذی ؟ این دیگر کیست ؟ ... لبخندش محو است و نگاه پرسشگری ندارد . می دانسته که می آیم . دیگر به اختیار خودم نیستم دستم را بالا می آورم . شمارهء تماس ام را مقابلش می گیرم :
- لطفاً با من تماس بگیرید .
از دستم می گیرد و بر می گردد و می رود . می دانست چیز بیشتری برای گفتن نخواهم داشت .
4
دو سال گذشته ، فقط دو سال . و در طول این مدت همه چیز دگرگون شده . در باسک ِ اسپانیا هستم و دارم برایش میل می نویسم . توضیح می دهم که این آخرین تیر است که در تاریکی از چله رها می کنم ، اگر جواب این میل را هم ندهد دیگر هیچگاه همدیگر را نخواهیم دید . همراه شوهر پنجاه ساله ام عازم امریکا هستیم . بُغض راه گلوم را بسته و هزاران پرسش بی پاسخ در مخیله ام مثل کرم ، در حال کنار زدن هم هستند .
- عجله کن ! داری چه کار می کنی ؟ هواپیما که منتظر ما نمی ماند .
5
از دوستم خداحافظی می کنم . سوار ماشینم می شوم و راه می افتم . می خواهم بروم خانه ، پای تلفن بنشینم و انتظار بکشم . آنقدر همانجا بمانم تا تلفن کند و یا ...
سرگردان در همین فکرها دور میدان تجریش می چرخم که از جلوی روم ، چشم در چشم به خونسردی تمام عبور می کند . انگار نه انگار که همین چند لحظه پیش با من حرف زده . ترمز می کنم . به صدای بوق و اعتراض های اطراف توجهی ندارم . سرم را از قاب پنجره بیرون می برم و صداش می کنم . حالت صورتش طوری ست که انگار چاره ای ندارد . برمی گردد طرفم . می آید کنار ماشین ، در را باز می کند و می نشیند . ماتم برده . گفت :
- روشنش کن دیگر ، صدای بوق ها را نمی شنوی ؟
استارت می زنم ، بی آنکه لحظه ای چشم از او بردارم راه می افتم .
لحظات مرگ آور سکوت آنقدرها هم طول نکشید . پرسید :
- آنجا چه می کردی ؟
- آمده بودیم ...
حرفم را می خورم .
- می تونم بپرسم شما کی هستین ؟
- من ؟! راستش منظوری نداشتم ، اتفاقی بود . فقط خواستم از دستم ناراحت نباشین .
مثل بچه ها می ماند ! صاف و ساده . توی چشمهاش هیچی نیست اما ...
- ببخشید ! ... ممکنه اینجوری تصادف کنیم . اگه اجازه بدین من بشینم پشت رُل .
نشست پشت رُل و از همین لحظه به بعد آن سکوت مرموز آغاز شد . به سرعت تمام . همهء روزهای بعدم در سکوت همان لحظه ها شکل گرفت . بی آنکه بدانم چیزی به درونم رسوخ کرده بود که مرا به هر سمتی میل داشت حرکت می داد . به سمت " سرزمینی مملو از برده گانی که فرمانروایی بر آنان حکومت نمی کرد " .
6
امیر توی آشپزخانه پشت بار ایستاده و دارد برای ناهار قارچ خُرد می کند . مینا تلفن کرد ، گفت لازانیا و پنیر گرفته . می آید ناهار را با ما بخورد . گفت به امیر بگو قارچ ها را خُرد کند ، تو هم برو نوشابه و کنسرو ذرت بگیر . به امیر گفته ام نوشابه و کنسرو هم بگیرد .
- هوس ماهیگیری کرده .
- خدا روزی رسونه .
میل رعنا را توی میل باکس امیر می بینم . مدت ها ازش خبری نبود . هیجان زده ام . صداش می کنم . می گوید خب بخوان ببینیم چی نوشته . برایش می خوانم .
- دیدی گفتم خدا می رسونه .
- بمیر بابا .
- به من چه شوهرش بیل زن نیست . بچه م باغچه ش خزونه .
7
پرفسور سرطان خون داشت . البته یک سال بعد از ازدواج فهمیده بودند . آدم خوبی بود . کاری به کارش نداشت . مدام در سفر بودند . از این شهر به آن شهر و از این کشور به آن کشور . دانشگاه های سراسر جهان از او برای تدریس و سخنرانی دعوت می کردند . رعنا را هم همه جا همراه خودش می برد .
رعنا فکر کرد : من غمگین ترین توریست جهان هستم . باید پیداش کنم . باید همه چیز را به ش بگویم .
8
در سفری به ایران پرفسور ، دعوت پدر رعنا را پذیرفته بود . پدر که ازدواج دوباره کرده بود ، فکر می کرد دیگر نمی تواند از پس مراقبت از رعنا برآید . رعنا تنها فرزندش بود که سالها پیش مادرش را از دست داده بود . در تمام این سال ها مراقبت از او را به تنهایی به عهده گرفته بود و همیشه بهترین ها را برایش در نظر می گرفت . این بار هم بعد از آنکه از عشق رعنا به امیر بو برده بود ، با خودش فکر کرد : نمی گذارم خودش را علاف این ولگردهای خیابانی کند !
پدر به پرفسور پیشنهاد داد تا رعنا را ازش خواستگاری کند . پیشنهادی که برای همه غیر منتظره بود . اما خیلی زودتر از آنچه به فکرتان برسد ، همه چیز اتفاق افتاد .
9
پُشت در خانه که رسیدم ، صدای شُرشُر آب حمام می آمد . حمام و دستشویی درست کنار ورودی خانه بود . حدس زدم امیر آنجاست . بدون اینکه زنگ بزنم ، خودم کلید انداختم و وارد شدم . امیر نشسته بود جلوی پخش و داشت دنبال cd می گشت . فقط شورت پاش بود .
خُب دلم می خواست زودتر با کیس ِتازه آشنا شوم !
نگاهی انداخت به م و چشمکی زد . ابروهاش را چند لحظه ای بُرد بالا نگه داشت و لب هاش را آورد جلو و هوای اتاق را بو کشید . متقابلاً با چهره ام عکس العمل معمول را نشان ش دادم . زیر لب گفتم :
- اَی کُ...کِش ش ش !
- ئه فُش نده . من زن دارم .
ریز ریز خندیدم . صدای تَقّی آمد . برگشتم عقب . امیر با حوله از کنارم گذشت و رفت جلوی درب ِحمام . سرش را بُرد داخل . صدای ریز ریز خندیدن شان به گوش می رسید . امیر نجوا کنان چیزی گفت . صدای پچ پچ اش می پیچید . انگار به ش گفت که باید لباسش را همان جا بپوشد .
کناره تخت باریکه ای خون بسته شده بود . روی بار کوچک قوطی پتروف کنار دو تا استکان بود . امیر گفت :
- آن آهنگ جیپسی کینک بود ... می دونی کدام را می گم ؟
- آره .
مشغول گشتن توی cd ها شدم . چشمم افتاد به جای انگشت هایی خونی روی دیوار . احتمالاً وقتی تلو خوران سمت حمام می رفته دستش را به دیوار گرفته که نیفتد . آهنگ را پیدا می کنم . توی پخش می گذارم . امیر توی آشپزخانه است . برنامه را می دانم . فرمول ها را هم از بَر ام . باید چیزی بخوریم . آماده می شوم بروم بیرون . امیر صدایم می زند . می گویم دارم می روم برای شام چیزی بگیرم .
- زودی برمی گردم .
قدمی مانده به درب ، با حوله ای که دور بدن اش پیچیده بیرون می آید . لبخندی روی صورتش است . اما حالتی جدی و رسمی دارد .
- سلام .
- سلام رعنا هستم .
سرم را مثل گاو تکان می دهم و از در می روم بیرون . می دانم پیش خودش چه فکری می کند : من فقط یک مرد را توی زندگیم می شناسم .
بغال سرش را می آورد بالا و می بیندم :
پسر تو که باز الکی می خندی .
و من باز الکی می خندم .
10
او هیچ نمی گوید . هیچ نمی پُرسد . جواب هاش کوتاه اند . بله یا نه یا در همین حدود . طفره می رود . بی تفاوت است . غیرتی نمی شود . مثل پسر های دیگر نیست . مُخ نمی زند . مدام در سکوت است . کنجکاوی نمی کند . از چند و چون زندگیت نمی پرسد . نمی خواهد بداند . سرش به خودش است . به زندگی خودش . کاری به کسی ندارد . فقط نگاه می کند .
نگاه می کند .
نگاه می کند و دیوانه وار نگاه می کند .
کوچک می شوی . احساس حقارت می کنی . زیر بار نگاهش خُرد می شوی . احساس گناه می کنی . گناهی ازلی . گناهی نابخشودنی . از خود به در می آیی . نمی دانی چه کنی . سرانجام خودت را می بازی . خودت را لو می دهی . اعتراف می کنی . شوخی نمی کنم . دنبال دستاویزی هستی که بیاویزی و نمی یابی . می گِریی . می گویی دوستت دارم . می گویی عاشق شده ام . می گویی حاضرم تا آخر دنیا با تو باشم .
او لبخند می زند فقط .
به هق هق می افتی . قسم می خوری که دروغ نمی گویی .
- من که چیزی نگفتم !
بله او هنوز هیچ نگفته و تو ؟!
زیاد نمی خواهد ناراحت باشی . تو تنها کس نیستی . اولی نبوده ای و آخرین هم نخواهی بود .
" سرزمینی مملو از برده گانی که فرمانروایی بر آنان حکومت نمی کرد " .
11
این تمام داستان است و اگر به خاطر سود و سعادتی که در بیان آن نهفته است نبود ، آن را به حال خود رها می کردیم و اگرچه روی سنگ قبرها جای زیادی برای ذکر خلاصه زندگی آدم هاست که معمولاً خزه ها آن را می پوشانند ، توجه به جزئیات همواره مفید است .
خنده در تاریکی / ولادمیر ناباکوف
12
پرفسور مُرد ؛ در همان سفر آمریکا . رعنا برگشت ( واقعاً چی فکری کرده بود ؟ ) . هیچ چیز تغییر نکرده . همان آهنگ جیپسی کینگ – شاید هم آهنگی دیگر ( فرقی به حال شما که ندارد ) . احتمالاً پدر رعنا هم با همسر دومش توی جاده ای در شمال می روند ته دره . من هم که راوی هستم و به همین خاطر باید زنده بمانم . می ماند آن دوست رعنا که آن روز توی بازار قائم می خواست خودش را واسطه قرار دهد . او هم این وسط قسر در نرفت ( من نمی گذارم که اینطور شود ) . هنوز هم گه گاهی با پای خودش می آید سری به امیر می زند و گزارش احوالاتش را در فضایی آکنده از محبت به او تقدیم می کند .
من که راوی هستم که نباید حرص همه را بخورم . من فقط به قهرمان روایت ام می اندیشم که زیادی گنده شد . پس ازش فاصله می گیرم . ازش جدا می شوم تا از میانه ای که خواه ناخواه از آن وارد زندگیم شده ، جدا شوم و پا به میانه های زندگی های دیگر گذارم .
پس مأخر را همین لحظه قرار می دهم . زندگی تو در زندگی من ، از این لحظه ، از این میانه پایان می پزیرد .
از پنجره فرستادم توی حیاط و با ایما و اشاره به م فهماند : اگر دوست نداری ببینی خب برو .
تا داخل خانه شد ، انداختم توی پارکینگ و زدم بیرون . روزی که دُرسا را آورده بود ، پُشت ِپارتیشن قایم َم کرد . گفت : خره فیلم سوپر زنده ببین !
فکر کردم : امیر حسین را پیدا می کنم و حال می کنیم .
رفتم پایین مجتمع شان . sms زدم به ش . توی انباری چاقیدیم .
ریسه رفتیم : انگاری . سیباری !
نگهبان پارکینگ باز گوشی را برداشت که از مادر امیر حسین دشت بگیرد .
امیر حسین گفت : خاک بر سرت کنن . بیا بریم فیلم سوپر زنده ببینیم !
شماره نگار را می گیرم : خره بازی ایران - آنگولا رو داره نشون می ده . بای بای .
توی ماشین نشسته ایم : رضا پشت رُل و من کنارش .
دارم فیلم می گیرم . می خواهیم برای دادا خشی بفرستیم هلند . مثل " ما همه خوبیم " . دارم از برج میلاد می گیرم . رضا به م سقلمه می زند که یعنی می خواهد حرف بزند . دوربین را می گیرم طرفش . ( lcd را برگردانده ام تا موقع حرف زدن خودش را ببیند )
- داری ضبط می کنی ؟
- آره .
رو به دوربین ابروهاش را بالا پایین می کند و خنده گشادی روی صورتش فیکس شده . بعد از کمی ادا درآوردن :
- داش خشی پنج شنبه س . ( دوباره کمی ادا ) بی عیال . انقده خوبه ( این را با لهجه لری می گوید ) .
حالا دست می برد طرف ضبط و ولوم را بالا می برد . من هم می چرخم به سمت خیابان ها .
آدم ها .
دختر ها .
داداش خشی گفته از دختر بازی هاتان برایم فیلم بگیرید . گفته دلم برای جُردن ، برای ایران زمین ، برای فرشته تنگ شده .
دوباره بر می گردم طرف رضا . متوجه ام می شود . باز کمی ادا درمی آورد . دوباره به جلو نگاه می کند . من هم زود رو برمی گردانم . دوباره خیابان ها ...
مدیا پلایر را close می کنم . فولدر فیلم های توی هارد را هم .
رضا در اتاق م را باز می کند و داخل می شود . همان جا جلوی در ایستاده و از آن نگاه های تیز ِوحشتناک اش را به م دوخته . به آرامی بلند می شوم ، می روم روی تخت ام می نشینم . انگار اصلاً از هیچ چیز خبر ندارم . طوری که انگار همه چیز عادی است دست می برم به فاصله میان دیوار و تخت ام . نانچیکوی خشایار را که از وقتی رفته مال من شده توی دستم محکم می کنم . دوباره برمی گردم طرف رضا . همان حالت - همان جا . کم کم رنگ صورت ام مثل چوب های نانچیکو قرمز می شود . هم از ترس ، هم از پنهان کاری . آلت جنگی ام را به آرامی بیرون می کشم . بیشتر از این نمی شود طفره بروم . سرم تمام مدت پایین است .
یک آن پاشنه پای رضا را روی دماغ ام حس می کنم . چشمام لحظه ای سیاهی می رود . قطره ای خون از دماغ ام جدا می شود . همه چیز اسلومشن . همه اش وهم بود . سرم را بالا می گیرم تا رضا را که جلو نمی آید ببینم . خون از دماغ ام شره می کند توی دهان ام .
رضا اما نیست . رفته . چند ماه است که رفته . همان شب رفت .
همه اش تقصیر من بود . من به خشایار خبر دادم که رضا با زن اش روی هم ریخته اند . اما برای خشایار دیگر مهم نبود . او آنجا فقط آبجو می خورد .
می گفت : می روم آنجا فقط آبجو بخورم .
تیر آخری را هم که از اسلحه اش شلیک کرد باز مطمئن نبود . نزدیکم آمد و با نوک پایش تکانی به لاشه ام داد . مطمئناً بدنم هنوز گرم بود ، چون وقتی با انگشتانش لمسم کرد یکباره به عقب جهشی کرد و نوک اسلحه را به طرف سرم نشانه گرفت و ماشه را کشید . تَق . تَق !
( این فقط تصوری از صدای شلیک در سر اوست )
دیگر فشنگی برایش نمانده بود .
ترسش را و لرزش دستانش را احساس می کردم شاید فقط به همان دلیل که بدنم هنوز گرم بود . اما من مُرده بودم چه با بدن هنوز گرمم و چه با تردید او . این تنها چیزی بود که در آن لحظه درکش برایم آسان بود . من هم در موقعیت جدید متزلزل بودم و مُردد . آخر هنوز گرمای زندگی را با خود داشتم و کاملاً از آن فاصله نگرفته بودم . نمی دانستم به کجا خواهم رفت یا چه خواهم کرد . برنامه مشخصی نبود که بشود آینده را پیش بینی کرد . اصلاً معلوم نبود مُردن آینده ای هم دارد یا نه . ولی اینها مسئله من در آن لحظات و دقایق نبود . چیزی که آزارم می داد این بود که چرا او نمی خواست از کنار من جُم بخورد . چرا دست از سرم بر نمی داشت . همه تلاش او - در زمان حیاتم - این بود که از دست من خلاص شود و حالا که به بهترین صورت به نتیجه دلخواهش رسیده ، خیره شده به من و حتی یک لحظه هم چشم از من برنمی دارد .
دلم می خواست بلندترین فریاد تمام عمرم را با تمام وجودم از حنجره بیرون بکشم و به او حالی کنم که من مُرده ام . اما احمقانه به نظر می رسید - عمر من به آخر رسیده بود و دیگر عاری از وجود بودم . تمام وجود من یک هیچ بود و او انگار که نمی دانست پاسخی کنار پایش بی جان شده .
- شما انباشته از احساس ، شور و شعورید . تصور خلاقیّت های شما من را بر این داشت تا یک ستون را در هر روز به شعرهای شما اختصاص بدم . هر روز یک شعر . برای هر شعر هم ده هزار تومان . جمعه ها و روزهای تعطیل هم به سر ِمبارک مرخصی بدید . کاملاً تحت حمایت خودم هستید . معامله خوبیه . خجالت نکشید . دستتون رو جلو بیارید .
- من با نامحرم دست نمی دم آقا .
sms می زنم : سلام.خوبی؟دلم.برات.تنگ.شده.اگه.می تونی.ding.کن!
یک ساعت بعد : الان می تونیم یه کم با هم حرف بزنیم .
تلفن می کنم :
...
نیمه شب است و چون باباش آشتی کرده و حالا دوباره یک خانواده هستند ، نجوا کنان می گوید :
- ش ش س ش ش س س
- چی ؟
- س س ش س س
- ببخشید . متوجه نمی شم .
- اه ...
گوشی را تقریباً توی دهانش فرو برده ، تکرار می کند :
- با یکی دوست شدم .
- آهان
در همان حال ادامه می دهد :
- اسم اصلی ش با اسم تو یکیه . همکلاسیمه .
- تُپُل م نگرانم کردی . پسر خوبیه ؟ شهرام چی شد ؟ از علی رضا چه خبر ؟
- ازش خبر ندارم از همون موقع ... بابایی ؟
- جانم .
از نقش بابا خسته ام . روی دوشم سنگینی می کند . چرا این ؟
- با شهرام دوست شدم .
- خودم فهمیدم .
- ئه ... الکی نگو از کجا ؟
تلفن را قطع می کنم چون لبریز از سوژه می شوم باز ؛ انگار فلسفه خوانده باشم یا رُمانی از کوندرا .
ما با هم خوابیدیم .
بالاخره دیشب با هم خوابیدیم .
بعد از سه سال نامزدی ، دیشب عروسیمون بود .
پدر زنم هیچ وقت نذاشت ما با هم بخوابیم .
مردم می گن اون یه آدم متعصب ِخرفت ِبی شعوره .
به من چه . عوضش دیشب تا خود صبح ، تخت گرفتیم خوابیدیم .
فکر نمی کردم زنم خرخری باشه . اما اشکالی نداره ؛ بابام می گه همه زندگی واسه اینه که با زنی بخوابی . من بابای خودمو از بابای زنم بیشتر قبول دارم .
نمایشگاه زمستانه آخر سال بود . سرمون یهو شلوغ شد . به موبایل آقا کاظم تلفن کردی . شماره موبایل رو شب قبلش به ت داده بودم .
گفتم : هر اتفاقی افتاد سریع به م خبر بده .
بابات می خواست بره کاشان . ازت خواسته بود همراش بری . فکر کنم عروسی دختر عموت بود . نمی دونم چطور از زیر بار این سفر اجباری در رفتی . ولی بابات رفت . قرار بود که مرتب به ت تلفن کنه و ازت خبردار بشه .
به م تلفن کرد .
گفت : هر طوری که می تونی خودتو برسون خونه ما . اگه نیایی بهترین موقعیت برای اینکه باهم تنها باشیم از دست میره . بابا فردا صبح برمیگرده .
گفت : اگه نیایی می فهمم که خودت دلت نخواسته چون من بهترین موقعیت رو درست کردم .
درست میگفت . اما نمی شد کارم رو ول کنم . آبرو ریزی بود . پررو بازی در آوردم .
گفتم : من می رم .
پول نداشتم . از علی مفتولی قرض گرفتم .
جلوی خونشون رسیدم . تازه یادم افتاد که چقدر دست و صورتم کثیفه . صورتم چند روزی بود اصلاح نشده بود . شلوارم خاکی بود . بوی عرق می دادم . جرأت کردم . زنگ زدم . در باز شد . هیچ کس از آیفون باهام صحبت نکرد . مُردد و منگ تو حیاط نگاه کردم . صداش خورد به گوشم .
از آیفون بود بالاخره .
گفت : پس چرا وایسادی بدو بیا بالا .
جلوی در آپارتمان منتظر بودم . طبقه نهم . با آسانسور رفته بودم بالا ولی نفس نفس می زدم . در باز شد . برای اولین بار بود که آنی رو مثل آنی دیدم . موهای طلایی رنگ - رنگ شده ش مرطوب بود . فکر کنم تازه از حموم بیرون اومده بود .
خونسرد - شایدم بی اعتنا و مثلاً جدی - گفت : بیا تو .
رو برگردوند و راه افتاد . پُشت به من راه افتاد . مثل لیدر توریست ها . من مسخ بودم - یعنی دقیقاً سوسک بودم و البته ابایی هم نداشتم . رفتم دنبالش . اولین چیزی که به چشمام خورد آیفون تصویری بود .
پرسید : چیزی نمی خوری ؟
به خودم اومدم .
گفتم : نه .
گفتم : اومدم ببینمت و برم .
گفتم : به م آب بده .
یه بطری پلاستیکی که کمتر از نصف آب داشت داد به م . همش رو یه جا سر کشیدم . نشستم روی مبل . دلم میخواست وا برم ولی نرفتم . اومد نشست بغل دستم . با هم فاصله داشتیم . آرزو کردم تا موقعی که اونجام جلوتر نیاد . یادم نیست با چه حرفایی شروع کردیم - وقتی به هم می رسیم حرفی مونده واقعاً ؟
خیلی زود شدم محمد پشت تلفن و خیلی زود شد آنی پشت تلفن . به م نزدیک شد . دستم روی پشتی مبل بود . دستش رو گذاشت کنار دستم . انگشتام را لمس کرد .
[ هُل نشین ! این داستان - شایدم رو حساب خودشیفتگی م بذارین وقتی می گم داستان - اروتیک نیست . نمی خوام تحریکتون کنم . نمی خوام تنهاییتون داغ بشه . فکر کنین باز نشستین تو اتاق و تنهایی به یه صحنه سکسی معمولی از فیلم فون تریه یا وونگ کار وای نگاه می کنین . منظورم این نیست که نوشته های من در حد فیلمای اوناس . نه . منظورم اینه که با تمام اینا شما فیلم اونارو نگاه می کنید و ازش تعریف می کنید ! بگذریم ] .
یه لحظه یه فرشته جلوم ظاهر شد . با یه صدایی که از آسمون بود گفت : خسته نباشی بابایی !
به م نگاه می کردی . صورتت رو نزدیک دستم آوردی . بو کردی . بوسیدی . متزلزل شدم . میخواستم گریه کنم - اعتراف می کنم که این نقش برام سنگینه . می خوام خودم باشم . هیچ اتفاقی نیفتاد . فکر کردم باید عادی رفتار کنم . به ت نزدیک شدم . کم کم بغلت کردم ...
عادی بودم . ولی احساس کردم باید از یه چیزی یا یه کسی متنفر باشم . رفت برام از اتاقش کرم صورت بیاره .
گفت : صورتت پوست پوست شده .
صدام کرد . رفتم پیشش . رفتم توی اتاق . عکس بابا ، بی بی ، هانی ، آوا و سارا روی میز و در و دیوار بود . قوطی پُمپی کرم رو گرفت جلوی صورتم . گرفتم ازش .
نمی دونم چرا به قوطی ِکرم شک دارم . وایسادم جلوی آینه به صورتم مالش می دم . نگام می افته به چشمام . چشمای خودم نیست .
تو آینه دقت کردم . آدم ِتوی آینه لباش رو جمع کرد که تف کنه تو صورتم . اونم بی خیال شد . همه رفتن .
اونی که تو آینه بود مرد . مثل بقیه آدما !
- بابایی ! ...
صدای خنده ها به اندازه صدای یه بابای پیر ازم دور می شن .
باز پاشو زد به پام . این بار با مکث بیشتری - داغ کردم . گفتم به ریسکش می ارزه ، یا آره یا نه دیگه :
- چه پاهای خوردنی ای داری .
قرار بود باهاش ریاضی کار کنم . اما مسائل به این سادگی ها هم نیست .
- حالا چی کار کنم ؟
- چرا دست مالیش می کنی اینقد ؟ بندازش از پنجره بیرون .
- پس تو بشین بلند بلند از رو اون جزوه بخون ! اه ...
------------------------------------
این هم کلی حالم رو جا آورده ! مرسی و با تشکر از شمیده .