از آن جا که بحث فیل تر داغ شده لازم می بینم به نوبه خود تصورم از این پدیده را به همگان اعلام دارم :
تصور من تصویر فیل غول پیکری ست که خیلی بد جور تر زده متاسفانه و چندی باید صبوری کرد تا تر ِزده شده خشک شود و ...
با تشکر .
:: لینک نمی دهم . هر وقت موضوع برای شخص خودتان جدی شد کافیست بو بکشید .
- چرا تو صحنه اتاق از کات توی قاب استفاده کردین ؟ چرا بعضی جاها بی خودی جامپ کات دادین ؟
- شما اذیت شدین ؟
- بله به نظرم درست نبودن .
- شما از نظر روانشناسی آدم کم جنبه ای هستی ... خیلی بپا !
دیوید لینچ صد ساله دهن خودشو سرویس کرده که موهاشو مثه جیم جارموش سشوهار کنه اما نتونسته .
کسی هست حالا بخواد کل کل کنه ؟
:: فقط اگه کم آوردی لطفاً فحش نده تو دلت . ها ها .
:: استاد راستی چرا گوست داگو نریختی . بابا من پاک شده بوددددددد )))
- گاهی اوقات زشتی صورت به سیرت هم سرایت می کنه و بلعکس .
- بله ، متوجه ام .
- ای بابا منظورم شما نبودید !
پسر : سلام . خوبید ؟
دختر : سلام ... شما ؟
پسر : به جا نیاوردین ؟ اوم ... این شماره من . منتظر تماستون هستم .
دختر : هوم ؟ ... اوم ... چه قد رُک !
پسر : این طوری که بهتره .
دختر : شاید . اما نمی تونم بگیرم .
...
- اندامت چطوره ؟
- چی ؟!
- هیکلت ... نمی فهمی ؟!
- آهان ... خب معمولی ام .
- پس لاغری ... پسر ایرونیا وقتی لاغر مُردنی ان می گن معمولی !
سرخ شد و سرش را پایین گرفت .
- من ... من قبلاً ازدواج کردم .
- یعنی طلاق گرفتی .
- ... بله .
مرد فرصت بروز خود را پیدا کرد .
- پس بگو ... گفتم بی خودی به من پا ندادی !
گاهی اوقات اتفاقات پشت سر هم می افتند . و آدم وقت کمی برای تجزیه و تحلیل مسائل دارد .
1
کامبیز فمینیست می شود . به دوست دخترش مهکامه مجموعه کتابهای کوندرا را هدیه می دهد - البته همینطوری بی ربط . مهکامه نگاهی به کتاب ها می اندازد و می اندازد شان صندلی عقب ماشینش . چند روز بعد زنگ می زند و با ذوق خاص دخترانه ای به کامبیز می گوید :
- شهرام برام شمع قرمز خریده ، شبیه قلب . روشم نوشته I love u . پسر باحالیه .
کامبیز بسیار استقبال می کند و معتقد است ما باید افکار کهنه را دور بریزیم . خب شخصیت آدم ها فرق می کند با هم البته . چون درست در همین لحظه حسن داشت فکر می کرد که مجموعه آثار کوندرا تقریباً می شود 15 یا 16000 تومان . شمع نهایتاً بشود 4 یا 5000 تومان . ( شاید دیگر خیلی بی ربط باشد که بگویم حسن تو محیط مجردی بزرگ شده و خب پدر مادر در تربیتش و شخصیت اجتماعی ش سهم کمی دارند ... ) البته حسن کاملاً با کامبیز موافق است . کامبیز متقاعدش می کند که باید روشنفکر بود و فمینیست شد .
2
حسن زرتی با یک خانم فمینیست با عشق دوستی ای به هم می رساند . گفتمان گرمی من باب :
(( لذت زن چیست ؟
کجا اتفاق می افتد ؟
چگونه در اندامش ، ضمیر ناخودآگاهش جای دهی شده است ؟
و بالاخره این که چگونه آن را حس می کنیم ؟ ))
و چیزهای دیگر ...
برگزار می کنند و در ادامه اش می روند کافه . مثل آدم حسابی ها سیگار به هم تعارف می کنند و مدام به هم می گویند :
- مرسی .
کافه شان تمام می شود . یعنی آن خانم به حسن می گوید :
- خب بریم دیگه !
- باشه .
- انگار می خوای تا ابد بشینی اینجا .
- نه ... من پول همرام نیست . یعنی یادم رفت بیارم .
- آهان پس تیغ زنی ! باید حدس می زدم .
- هان ؟!!!
- من خودم هفت خطم .
- ای بابا ... برابری !!! و این حرفا .
- آهان پس می خوای از اعتقادات من سوءاستفاده کنی .
خب حسن سوتی می دهد و حساب می کند کافه را و بالاخره دوستی شان همان جا به سر می رسد . حسن می رود توی همچین فکری : کلاه فمینیسم ایرانی یک کمی برای سر پوک من گشاد بود .
3
کامبیز زنگ می زند به حسن :
- مهکامه با شهرام دوست شد . به م گفت تو اصلاً زنا رو نمی شناسی . احمقانه س .
- ببین این طوری حالا نگاه نکن ... ما شانس نداشتیم .
- شرمنده ... من تو ام فمینیست کردم .
- هان ؟!!! ... نه بابا آخه ربطی نداره .
- حداقل می کردی .
- ببین خیلی باحالی .
- نه جدی گفتم .
:: ...
یاد تابلوی عاقبت نسیه فروشی می افتی . طرف فکر کرده بود هر چی داشته و نداشته مفتی حراج کرده . اما این چشمه سال هاست که داره می جوشه . چه قبل من و چه بعد شما . زت زیاد .