بله ... وقتی سرتو برمیگردونی و میبینی هر کاری کردی ، قبل از تو کس دیگهای زودتر پیشدستی کرده ، یا وقتی یکی بهت میگه تو کپی دسته چندم و بیخاصیت فلانی هستی ، اونوقت تنها کاری که ممکنه بتونی بکنی ، چیزی تو مایههای یه کار شدیداً وبلاگیه که ازت سر بزنه ؛ چون تو*دیگه آدم باتجربهای هستی .
*در اینجا منظور از تو خویش است و این یک گفتهی درونیست .
با تشکر
آقا ما دیده بودیم جای مهر وسط پیشونی میاُفته ، اما امروز تو تلهویزیون یه آقاهه بالای ابروش بود .
احتمالاً چشماش آستیگماتی چیزی بوده . به هر حال درست نشونه نگرفته دیگه .
البته به قول دوستی ، دلاِت کج نگیره انگوری ;-)
- سه روز تاخیر داشتین .
- آخه یه هفته خیلی کمه ، هنوزم مونده .
- خب تلفنی تمدید میکردین .
- باشه پس الان تمدیدش کنین .
- سه روز تاخیر داشتین .
- ئه دیگه نمیشه ؟
- نه .
- آخه وسط-اِش بودم .
- سه روز تاخیر داشتین .
- باشه . مرسی .
- کتاب میبرین یا کارتتون رو بدم ؟!!!
*(بعضی وقتا بهم میگن انتظارت از مخاطب زیاده !
آخه اگر قرار باشه با توضیح و تفسیر بنویسم که دیگه واسه چی اسم اینجارو اون زیرمتن کوفتی گذاشتم ؟!!!
عجالتاً توضیح اضافه اینکه : اگر میتونستم کتاب ببرم – یعنی اگه جریمه نشده بودم ، خب ، احمق که نیستم یه کتاب نیمهکاره ول کنم ، کتاب دیگهای امانت بگیرم خانم کوچولوی کتابدار .)
**(یه نکته دیگه دیالوگ بالا اتفاق افتاده ؛ اینو گفتم یه وخ بکس خودم (خیالیه . جَو ندین) فکر نکنن تو سبک هارتلی نوشتما :D)
نیمه شب بود . آنی در را باز کرد و آمد توی اتاق . کودکی در آغوش داشت . مانیا بود . حتم داشتم . مانیا توی بغل اش بود . اما چطور ؟
آنی گفت : آمدم سلامی کنم و بروم .
گفت : صدای سلامت را شنیدم .
گفت : مثل تو بی معرفت نیستم ، جوابت را می دهم .
گفت : دور خودت پیله بسته ای .
گفت : بگیر ...
و مانیا را که نیمه هوشیار و خواب آلود بود ، بغل ام داد . مانیا لبخند می زد . سرخ بود . زیبا بود . شفاف بود . سفید .
مانیا دخترم ، که هیچ این دنیا را ندید ، حتی خوش نداشت نفسی اینجا تازه کند ،میان دست هام بود ، توی بغل ام بود . سرم را بُردم توی گردن اش . جسم بود و بوی آنی را می داد .
بوسیدم اش . چشم هام داغ شد . لب هام را بُردم نزدیک لاله گوشش : بابا مرا ببخش !
چشم هام خیس شدند . گلویم تَرکید . نتوانستم جلوی لرزش تن ام را بگیرم .
آنی دستش را گذاشت روی دوش هام . مانی را می خواست . نمی توانستم هیچ بگویم . نمی توانستم هیچ بخواهم .
اتاق برایم بهشتی شده بود که با رفتن شان دوباره به جهنم قبل باز می گشت .
آنی می گفت : تو مرا دوست نداری ، فقط صورت ام را دادی به آنکه دوست اش داری .
فکر مانی دیوانه ام کرده . فکر آنی دیوانه ام کرده .
گفتم : نه ، نه ، این درست نیست .
گفت : نباید برایش اسم انتخاب می کردی .
به دست هایش نگاه می کردم . به بندهای ظریف انگشت هایش .
انگشتم را گرفت . محکم نگه داشته بود .
انگار بغل ام کرد . انگار گفت بابایی من دوستت دارم ...
و من کوچک شدم . کوتاه شدم .
هر چه می دوَم نمی رسم . آن درخت کجاست ؟
آنی گفت : برو همان او را که دوست داری پیدا کن ...
و دستش را به سمتی بلند کرد که برایم مهم نبود .
جیغ زد . پایش را به زمین کوبید : این نمی ماند . دیوانه شده ای ؟!
ماما نگاهم کرد .
گفتم : ازدواج می کنیم . باید ...
به پشت خوابیده بود . قطره ای اشک از گونه اش سُرید . رویش را گرداند .
ماما شروع کرد .
مانیا زیر آن درخت بود .
گفت : بیا . بگیر . نگاه اش کن . دختر است . دخترمان است .
دخترم در من بود . دخترم در او بود .
نیمه شب بود .
چرا مینویسم؟ / پل آستر / ترجمهی آزاده جورابچی را در وبلاگ مهدي نويد بخوانيد .
نگاهی به فیلم آفساید ساخته جعفر پناهی
هیجان های فمینیستی در اخبار روز - نظرم را قبلاً گفتم . پرستو خانم و روسریسفيدها هم حتماً حواس شان جمع است و ابزار تبليغات و تريبون ديگران نخواهند بود - واقعاً بعد از كلی مانور و موج سواري عذرخواهی بابت بی خبری و پژوهش ناكافی چه فايده اي دارد ؟
چه عجب به روز شد اين آقای ناظم : فرودگاه
و حالا سقلمه : آقاي ناصر خان و آقاي مهدی خان و ايضاً و احتمالاً مريم خانم شما را به خدا اين وبلاگ را پينگ بفرماييد ! ما كلی عقب افتاديم
پينگ كه ديگه گيشه نيست بابا !!!
شانتال به خود گفت : مردان از خود پاپا ساخته اند . آنان نه پدر كه فقط پاپا هستند ، يعنی پدرانی بدون اقتدار پدرانه . او ، در عالم خيال خود را در حال دلبری از پاپايی مي بيند كه كالسكه ی كوچكی را ، با كودكی در آن ، به پيش می راند و دو كودك ديگر را نيز بر پشت و روی شكم حمل مي كند ؛ با استفاده از لحظه ای كه همسر آن مرد ، آن پاپا ، در برابر ويترين مغازه ای ايستاده است ، در گوش شوهر قرار ملاقاتی را نجوا می كند . آن مرد چه خواهد كرد ؟ آيا هنوز می تواند برای ديدن زن ناشناس سر برگرداند ؟ آيا كودكانی آويزان بر پشتش و روی شكمش ، در برابر حركت ناراحت كننده ی كسی كه آنان را حمل می كند ، داد و فرياد سر نخواهند داد ؟ اين تصور به نظرش خنده دار رسيد و خاطرش را به وجد آورد . به خود گفت : در جهانی زندگی می كنيم كه مردان ديگر هرگز براي ديدن من سر بر نخواهند گرداند .
*قطعه ای از كتاب "هويت"نوشته ی"ميلان كوندرا"و ترجمه ی"دكتر پرويز همايون پور"نشر قطره چاپ ۸۲
یک کتابخانه کوچک دارم
یک آرشیو درهم موسیقی
یک آرشیو ناقص فیلم
یک کامپیوتر که همه چیز توش هست (!)
و
همین
من فکر نمی کنم
من احساس نمی کنم
کسی به من نگفته
خواب ندیده ام
من واقعاً تنها هستم
از ارتفاع می ترسم
از نور نفرت دارم
از آن ها که سلامم را نمی شنوند
به ظاهر
و سکوت می کنند
می ترسم
فقط
اینکه پذیرا هستم
و نه بی تفاوت
کمی
باعث تسلای خاطرم می شود
می روم بخوابم
مثل شترمرغ بال بال زد و پیاده رفت
مرگ بر خیال
که اثیری می خواست
و در او میل پرواز می جُست
- آدم اهل باحالیه !
یاد تابلوی عاقبت نسیه فروشی می افتی . طرف فکر کرده بود هر چی داشته و نداشته مفتی حراج کرده . اما این چشمه سال هاست که داره می جوشه . چه قبل من و چه بعد شما . زت زیاد .