آه ...
آن خال بر گونه
لبهای نیمهباز
و ساق بلورین پایت
افسوس
همه کلیشهاند
کاش
دندان شکستهای داشتی
یا تیک عصبی
آنگاه
میتوانستم
تو را به شعر آورم
و در خاطرهء نخبهگان ثبت کنم .
وقتی این پست ناصر عزیز را درباره شمارش و آمار میخواندم ، متوجه شدم منظورش داستان زیر است . چون سالها از انتشار آن میگذرد و احتمال هم نمیدادم که چاپ دیگری ازش صورت گرفته باشد ، به طور کامل تایپاش کردم و اینجا گذاشتمش . داستان کلاسیک زیباییست . امیدوارم مورد استفاده باشد .
محبوب از قلم افتاده – هاینریش بل – ترجمهء ماریا ناصر
پایم را جفت و جور کردهاند و شغلی که برایم در نظر گرفتهاند ، نشستن در یک جا و شمردن آدمهاییست که از روی پل جدید میگذرند . از اینکه قابلیتشان را با چند عدد به اثبات میرسانند ، خوشحالند و از این پوچی بیمعنا که تنها از چند رقم تشکیل شده است ، به وجد میآیند و تمام روز ، دهان خاموش من مثل یک دستگاه شمارش ، آنقدر عدد روی هم تلنبار میکند تا هنگام غروب بتواند عدد فاتح را تقدیمشان کند . صورتهایشان از شنیدن نتیجهء کار روزانه تلالو خاصی مییابد و هر چه عدد اعلام شده رقم بزرگتری را تشکیل دهد ، صورتهایشان بیشتر گل میاندازد . خلاصه اگر آنها سر راحت روی زمین میگذارند ، دلیلاش عبور روزانه هزاران نفر از روی پل جدیدشان است .
اما ارقام داده شده صحیح نیست . چاره ندارم جز اینکه بگویم ، خیلی متاسفم ! بله ! باز هم میگویم که متاسفانه ارقام داده شده صحیح نیست . گرچه میتوانم مورد اعتماد واقع شوم ، ولی در واقع آدم غیر قابل اعتمادی هستم . گهگاه در شمارش ، دور از چشم همه چند نفری را از قلم میاندازم و از این کار پنهانی احساس خرسندی میکنم . گاهی اوقات نیز از سر همدردی چند رقم بزرگ تقدیمشان میکنم .
حزن و شادمانیشان به من بستگی دارد . وقتی که عصبانی هستم و یا سیگاری نکشیدهام ، تنها به دادن معدل ارقام شمرده شده و یا حتی چیزی کمتر از آن اکتفا میکنم . اما وقتی قلبم به تپش میافتد و خوشحال و سرحال هستم ، از روی سخاوت یک عدد پنج رقمی تحویلشان میدهم . واقعاً چهقدر خوشبختاند ! نتیجهء شمارش روزانه را از دستم میقاپند . چشمانشان برق میزند و از سر محبت و قدردانی دستی به سر و گوشم میکشند . از همه چیز بیخبرند ! بعد شروع میکنند به ضرب و تقسیم و درصدگیری که راستش را بخواهید ، من از این کارها چیزی سر در نمیآورم . محاسبه دقیق میکنند که روزانه در هر دقیقه چند نفر از روی پل رد شدهاند و بر این اساس طی ده سال آینده چند نفر دیگر از روی پل خواهند گذشت . آنان به آیندهء دوم1 عشق میورزند . تخصصشان مربوط به آیندهء دوم است . با این وجود متاسفم که همه چیز چنان که آنان میطلبند ، درست نیست ...
وقتی که محبوب کوچک من از روی پل عبور میکند – آنهم روزی دوبار – احساس میکنم که قلبم از کار میایستد . ضربان خستگیناپذیر قلبم تا وقتی او در آن خیابان مشجر بپیچد و از چشم همه پنهان شود آرام میگیرد ، و من کسانی را که در این مدت از روی پل عبور کردهاند نمیشمارم . این دو دقیقه به من تعلق دارد – فقط به من – و نمیگذارم آنرا به یغما ببرند . و هنگام غروب ، وقتی که او دوباره از بستنی فروشی برمیگردد ، (در این مدت متوجه شدهام که در یک بستنی فروشی کار میکند) وقتی که از آن طرف پیادهرو ، از مقابل دهان خاموش من که مشغول شمردن است و باید هم بشمرد ، میگذرد ، دوباره قلبم از کار میایستد . و دهانم تنها زمانی شمارش را از سر میگیرد که دیگر اثری از او دیده نشود و تمام کسانی که شانس میآورند و در این دقایق از برابر چشمان موقتاً کور من رژه میروند برای ابد در لیست آمار آنها ثبت نمیشوند : سایهء مردان و زنانی که وجودشان محو است و به آیندهء دوم آمار2 نمیپیوندند ...
دوستش دارم و این از روز هم روشنتر است . اما او نمیداند که دوستش دارم . من هم نمیخواهم که او به این موضوع پی ببرد . او نباید بداند که به چه شیوهء حیرتانگیزی تمام محاسبات را مغشوش میکند . باید بیخبر و معصوم بماند . و با موهای بلند و قهوهای رنگش و پاهای کوچکش در بستنی فروشی راه برود و از مردم انعام بگیرد . اما من دوستش دارم و این از روز هم روشنتر است . تازگیها برای کارم مراقب گذاشتهاند . همکاری که به من این خبر را داده است ، در آن طرف پل مینشیند و کارش شمردن ماشینهاییست که از روی پل میگذرند . به موقع خبردار شدم . حالا دیگر خیلی مواظبم . دیوانهوار آدمها را می شمرم ، به نحوی که یک کیلومترشمار هم نمیتواند به این خوبی بشمرد . سرآمارگر در آن طرف پل نشسته است تا نتیجهء یک ساعت شمارشش را با نتیجهء یک ساعت شمارش من مقایسه کند . و من فقط یکی کمتر از او شمرده بودم . محبوب کوچک من از کنارم رد شده بود و من هیچگاه نمیگذارم که این کودک زیبا به آیندهء دوم آمار انتقال داده شود .
محبوب کوچک من نباید ضرب و تقسیم شود و در یک درصدگیری پوچ و بیمعنی تغییر شکل یابد .
از این که مجبور به شمردنم و نمیتوانم ردپای او را دنبال کنم ، قلبم جریحهدار است . من از همکارم که در آن سوی پل مینشیند و مجبور به شمردن اتومبیلهاست ، باید تشکر کنم . چون موضوع دقیقاً به آیندهء شغلی من مربوط میشد . سرآمارگر به شانهام زد و گفت که من خیلی خوب و درستکارانه کار کردهام . او به من گفت :
- تنها یک اشتباه در شمارش یکساعتهات کردهای که زیاد مهم نیست . به هر حال ما درصدی را برای اشتباهات احتمالی در نظر میگیریم . ضمناً میخواهم شما را برای شمارش گاری اسبی پیشنهاد کنم .
شمارش گاری اسبی موقعیت خوبی دارد . هیچ چیز بهتر از گاری اسبی نیست . در روز حداکثر بیست و پنج گاری اسبی از روی پل میگذرند و به علت عبور کندشان شمردن هر کدام از آنان نیم ساعت طول میکشد . و این بسیار عالیست .
شمردن گاری اسبی هیچ دغدغهای نخواهد داشت . بین ساعت چهار تا هشت ، عبور گاری بر روی پل ممنوع است و من در آن ساعتها میتوانم به گردش بروم و یا سری به آن بستنی فروشی بزنم و ساعتهای متمادی او را نگاه کنم . و یا شاید موقع برگشت به خانه تا جایی همراهیش کنم . محبوب کوچک از قلم افتادهء من ...
از کتاب سفر به گمسک ، مجموعه داستان آلمانی ، نشر قرن . چاپ اول پاییز 1369
این هم یک داستان دیگر از بل : اقدام خواهد شد
# راستی این کتاب را گمانم همان معلم کلاس چهارمم بهم جایزه داد . ;-)
تکهء زیر بخشیست از کتاب "میدان ایتالیا ، یک داستان مردمی در سه زمان" . نوشتهء "آنتونیو تابوکی" ترجمهی "سروش حبیبی" و از انتشارات "نشر چشمه" . اگر فرصتی هست پیشنهاد میکنم بخوانیدش ، فکر نکنم پشیمان شوید . کتاب هم 164 صفحه است با قیمت ناقابل 1000 تومان . قصد دارم کتابهای دیگرش را هم حتماً بخوانم .
21 – ناگهان مثل ماه زیبا
استرینا روزی به زیبایی فوقالعادهء دخترش پی برد که آنیتا اول بار قاعده شد و او را صدا کرد . پاها را گشاد از هم باز کرده روی رختخواب به پشت افتاده بود و وحشتزده لکهء گلی رنگ خون را که روی ملافه پهن میشد ، نگاه میکرد . استرینا او را در آغوش فشرد و دلداریاش داد و به او گفت که آنچه صحبتش را میکرده اکنون رسیده است . افسوس آدم بیخبر زن میشود . لباس از تناش بیرون آورد و دید که دخترش زن شده است . تا روز پیش دخترکی زشت بود و مثل ولتورنو کمحرف . رنگ چشمانش معلوم نبود . کبودیشان با فرا رسیدن بلوغ آشکار شد . نوکپا نوکپا راه میرفت و افسردگی خود را پنهان میکرد و وحشت خود را درست مثل ولتورنو به هیچکس بروز نمیداد . دوست داشت تارک دنیا شود تا گیسوان سرخ خود را زیر کلاه فراخبال ِسفید و سایهافکن ِمخصوص آنها پنهان کند . دوست داشت در تاریکی مرطوب صومعه ، در لباس روحانی به نرمی راه برود . به مادرش گفته بود :
- میخواهم تارک دنیا بشوم .
استرینا جوابش داده بود :
- دخترای دمبخت با یک چشم گریه میکنن ، زنای شوهردار با دو چشم و زنان تارک دنیا با چهار چشم .
آنیتا جواب داده بود :
- ولی من که دلم میخواد برم ، کسی مجبورم نکرده ، از زور بدبختی هم نمیرم .
روزی که استرینا دختر خود را در خون ِبلوغ افتاده دید ، از زیبایی فوقالعادهاش وحشت کرد و چشمان یک شبه آبی شده و گیسوان چون شعله درخشان و پوست همچون برف سفیدش را که دید ، دیگر با میلش مخالفت نکرد .
گفت :
- شاید حق با تو باشه و بد نباشه تارک دنیا بشی . خیلی خوشگل شدی ، میترسم بلایی سرت بیاد .
آنیتا هرگز به زیبایی بیخبر آمدهء خود عادت نکرد . از تغییر صورت ظاهر خود وحشت کرده بود و دامنهای بسیار بلند میپوشید و گیسوان خود را در روسری کهنهای پنهان میکرد و خاکستر به روی خود میپاشید تا سفیدی درخشانش تار شود و از همسالان خود میگریخت . در انتظار تابستان میماند که اوتو رینو پسر مباشر فاتوریا که در مدرسهء علوم دینی درس میخواند ، برای گذراندن تعطیلات به روستا بیاید . ردای سیاه او از همان نخستین روز روستا خاکی میشد . با آنیتا بازیکنان نمازخانههای کوچک میساخت و آنها را با گُل و ته طری میآراست .
|
چای پونه در چوناین لحظهای با هرکه باشم احوال خوشی نخواهم داشت بنشین و بنوش چای پونه جوهر وجودم را قطره قطره بر چهرهم بنشان بنشین و بنوش چای پونه سلطان کمخونیام سعادت لئونارد کوهن را طالبم بدینسان تا ابد لابه توانم چنان خستهام که خواب نتوانم دروغپردازم و دزد بنشین و بنوش چای پونه سلطان کمخونیام غوطهورم بر شیر گرم و مُلَینها پادزهری از برای زخم معده با طعم گیلاس |
Pennyroyal Tea I'm on my time with everyone I have very bad posture Sit and drink Pennyroyal Tea Distill the life that's inside of me Sit and drink Pennyroyal tea I'm anemic royalty Give me a Leonard Cohen afterworld So I can sigh eternally I'm so tired I can't sleep I'm a liar and a thief Sit and drink pennyroyal Tea I'm anemic royalty I'm on warm milk and laxatives Cherry-flavored antacids |

کوبین بر اثر بیمبالاتی در مصرف مواد به زخم معده دچار شده بود – اصلاً او بیشتر عمر کوتاهاش را بیمار و ضعیف بود . فکر میکنم در این کار هزیانوار از زمان عود کردن درد کهنهاش و مصرف دارو و ... میگوید . به ترجمهام اعتمادی نیست . امید که دوستان غلطهاش را اصلاح کنند .
مثه تصویر یه تیکه ابر تنها
توی چالهی گلییه آب ، که یه بچه با دوچرخهش
میزنه اونو به هم
اما بعد چند لحظه
دوباره
میآی به کوچهم
-----------------------------------------------------------
مثه اون بارون ِخطخط
که میبارید
فقط
رو سر اون آدم بدبخت تو کارتون
همه جا دنبالمی
-----------------------------------------------------------
بودنت لطفی نداره
چون مثه بخار چایی
داغی و با دو تا فوت
سرد میشی
* میبخشیدا ! اما من فکر کردم این سومیه هم بامزهس .
دیگه دیگه .
برگرفته از وبلاگ نور زمستانی
کاوه زنگ زد و گفت : سایت اپل مسابقه فیلمسازی ۲۴ ساعته گذاشته و می خوام شرکت کنم تو هم بیا کمک. کلی خوشحال شدم ولی چون این مسابقه از عصر جمعه شروع می شد و من هم عازم سفر بودم تصمیم گرفتم خودم این کار را کنم. با خوشحالی online شدم که ببینم جریان مسابقه چی هست. فهمیدم که باید فرم شرکت در مسابقه را پر کنم و نام اعضای تیمم را هم که حداکثر ۵ نفر می توانند باشند اعلام کنم. برای پر کردن فرم باید اول يك ID در سايت اپل مي گرفتم كه اين كار را كردم و با خوشحالي همه گزينه ها را پر كردم و رسيدم به نام كشور ...هرچي گشتم ايران جز كشورها نبود يعني شايد فقط ايران نبود. خب به همين دليل شايد ساده من و كاوه و مسلما خيلي هاي ديگه نتوانستيم يك فيلم ۲۴ ساعته بسازيم و فيلممان را در سايت اپل به نمايش بگذاريم. به هر حال اين هم موهبتي است كه نصيب هر كسي نمي شود.
در هر صورت مسابقه جالبي را از دست داديم. ساعت ۵ عصر جمعه از سايت اپل e-mail به همه شركت كننده ها مي رسد و ۳ قانون در رابطه با خط داستاني فيلم كه حداكثر زمان مجازش ۳ دقيقه است اعلام مي شود. و شركت كننده ها بايد آثارشان را تا ساعت ۵ عصر روز شنبه ۱۰ نوامبر در سايت گذاشته باشند. اين آثار تا ۳ دسامبر در معرض ديد مخاطبان و هيئت داوران قرار مي گيرد و جوايزي به فيلم منتخب تماشاجيان و هيئت داوران تعلق مي گيرد.
نویسندهی کتاب "معجم العمران" هنگامیکه از اسماعیلیه سخن میگوید ، آورده است : معروف است که باطنیها ، فرج زنی را پرستش میکنند ، این زن بر منبری نشسته ، هرکس – از باطنیان – میآید و سجده میکند . رئیس روحانی آنها را داعی گویند که در یمن و هند جایگاه دارد . هر سال برایش نذرها فرستاده میشود و چیزهایی به آنها هدیه میکند که به طمث (خون) زن آغشته است . هرسال در قریه مخصوصی شبی دارند که چراغها را خاموش میسازند ، و هرکس به هر زنی دست یافت با او درمیآمیزد و چه بسا که آن زن مادر یا خواهر وی باشد . آنان این جشن را "بغ بیشه" (نیزار خدا) خوانند .
از وبلاگ Fcūking Wasted
اینو اضافه کنم : من اطلاعی از آخر این اتفاق ندارم . ولی فکر کنم باعث بشه دیگه هیچکی با دوستش عکس هم نندازه . راستی وقتی دوستتون می یاد سر قرار خوب بگردینش که موبایل دوربین دار نداشته باشه !!!
یه چیزی هم براتون تو کامنت نوشتم .
کوچک که بودم ، هامون که پس ِپُشت بود و رابینسون کرزوئه که از دستم نمیافتاد ، آرزو داشتم بروم گُم بشوم در جزیرهای دور و تنها از همه کلبهای بسازم و گوشت بُز شکاری بخورم هر روز و مزرعهای و شرابی و محرابی در کُنجی و عبایی به دوش و زار زدن از تنهایی و هایهای زار زدن و سیری و بعد گور پدر روزگار ، کولهای جمع و سفر چند روزهای در جزیرهام .
اهل رفیق و سفر بودم . هکلبری و بیست هزار فرسنگ .
اهل عاشقیهای کالجی جین وبستر .
ژولورن اولین نویسندهای بود که تقریباً اکثر رمانهایش را خوانده بودم . و هوگو با ژانوالژان و گوژپشت نتردامش که مگر تمامی داشتند . کتابهای لعنتی کلفتی که برای دستم سنگین بود و یک تابستان هم برای خواندنشان کوتاه .
و سیلیهای خانم رهبر معلم دوستداشتنی کلاس چهارمام . پیردختر زیبایی که غرنیهی یک چشماش بیحرکت بود و جذبهاش و عشق و نفرتام را چند برابر میکرد . شاید اولین عشق واقعی ِزندگیم که سرخی صورتام ، مقابلاش ، نه از درد که از شرم بود . میخواستم قهرمانش باشم و او قهرمانزدا بود .
مهر 70 بود . روزهای اول یکی از همان سالهای زندان/مدرسه . آن جوانک عاشق ِکوزت ، پیرمرد را به دوش داشت و از دالانهای لجنگرفتهی فاضلاب پاریس ، کشانکشان به سمت سن در حرکت بود . بالای سرم ، در هایآنگل خوفناکی ایستاده بود . مقنه چانهاش را و چادر تمام هیبتاش را سیاه کرده بودند . صورت گرد سفیدش مثل ماه میدرخشید .
سرخ شدم .
و سیلی بود .
هوه ...
او ف ِتاد مشکلها .
کتاب از جامیزی تقدیم شد به دستهای سفیدش . حتی برای او هم سنگین بود . شاید فهمید که این یکی اگر هم از در نتواند برود از پنجره خواهد رفت .
کتاب پنجرهام بود .
کتاب ضبط شد .
28 مهرماه روز تولدم بود . تولد اصلی و غیر شناسنامهای . نمیدانم از کجا فهمیده بود . بینوایان را با کتابکی نحیف جلوی روم گذاشت و خواست به عنوان کادو یکی را بردارم .
سرخ شدم .
تعلیق بیست روزه از طرفی و چیزی از درونم که به او تعلق داشت .
کتاب نحیف را برداشتم .
ابولهول ، تبای را به رویم گشود . راه یافته بودم ... با هردو کتاب به خانه آمدم .
و یک سال او پنجرهام شد . کشمکشها . سیلیها . جایزهها . کتاب پشت کتاب . شاگرد اولی و صفرهای انضباطی .
و سیلی تنها ارتباط جسمیمان بود .
تنها یکبارم بوسید .
اما یکبار آخر سال که باز شاگرد اول کلاساش بودم بوسهای به صورتام زد . اول تابستان بود . ازم پرسید :"از من ناراحتی ؟"و گریه کردم آنچنان که هرگز بند نیامده .
این عشقها نمیگذارند آدم به سن قانونی برسد .
- من خستهم .
- من نیستم .
- خب ، چون تو حامله نیستی !
مودلیانی – اندی گارسیا
جمعهای که داشتیم از شمال برمیگشتیم ، زُل زده بودم به منظرههای زیبای ابری پشت شیشه و به خودم دلداری میدادم که : من ببوگلابی نیستم .
بعد فکر کردم : نه بابا من یه جورایی تریپ مسیح برداشتم . آره ! فقط فرقش اینه که وقتی خیلی قشنگ ریده شد به کُل هیکلام نمیتونستم رومو بگیرم یه طرف دیگه و بگم بفرمایین این طرفم هم برینین . تنها چارهم این بود که دست به سینه و ساکت بشینم و خجالت بکشم . به خودم نهیب بزنم چرا من اینقد کوچولوام که نمیتونم جاهای بیشتری از خودمو وقف ترکمون زدن دوستان عزیز به خودم کنم ؟
جاده چالوس به طرف تهران یه طرفه شده بود . دمدمای دهانهی تونل سرمو نزدیک پنجره گرفتم سوت بزنم که تاریکی ضمیرم با تاریکی تونل با هم دست دادن و دیدم : همه چیز داره یه طرفه میشه !
اه کثافت .
سوت تو گلوم آروق شد .
آخه این چه رفاقتی بود . من فقط حرف از فرهنگ و دم از تمدن میزدم و عملاً ابسیدمی احترام برای رفقا قایل نبودم . یه عذرخواهی کوچولو که میتونستم بکنم حداقل . همونجا تصمیم گرفتم وقتی رسیدیم تهران زودی بیام یه پُست بزنم و توش از همه رفقا عذرخواهی کنم .
اما بشاش تو این حافظه من ، تا امروز که این موزیک In the mood for love رو گوش میکردم(رسماً پارهت میکنه . مثه خر مریض میمونه . هر دفعه گوش میدم گریهمو درمییاره)یادم افتاد تو جاده هم داشتیم همینو گوش میکردیم و بعد نوشتهی بالا یادم افتاد .
اینه که حالا از همهی کسایی که نتونستن قشنگ و حرفهای به هیکلام برینن عذر اکید میخوام .
خواهشن برای آمرزش روحام در شاشگاه مریلین منسون دعا کنید :
Yesterday I was dirty
Wanted to be pretty
I know now that I'm forever dirt
وقتی تو یه رُمانی/چیزی میخونم طرف رفته تو نخ ساق خوشتراش پای خانمه و اینا(معمولاْ هست دیگه ؛ قبول داری ؟) ، دو سه تا فکر به مغزم(دارم ، حرفهایشم دارم !)خطور میکنه ، اینکه مثلاً :
مترجم معصومانه لایی کشیده .
& نویسندههه خیلی اینکارهس یا تظاهر میکنه حداقل .
& یادم باشه از این به بعد توجه بیشتری بکنم ببینم چی توشه .
& چه کنم که لهول-ام از رون و سینه و نهایتاً لوچه بالاتر بره ، برسه به ساق/ماق ؟!
& احتمالاً مودبانهتر و با کلاستر از اینه که بگی جون چه گوشتی !
&&& ...
بله ! ... افکار ِبدویای هستن .
#
همینگوی میگه اولین نسخه از هر چیز مزخرفه .
سالینجر میگه من با آدما(یحتمل کاراکترا)شروع میکنم تا ببینم به کجا میرسم .
ریموند چندلر هم که گفته یه فرم نازل(درپیت/مبتذل/کیچ)از رمان را میگیریم و از آن چیزی میسازیم .
هال هارتلی هم میگه میخواد ببینه با یه لاستیک پوسیده(اشاره به چوب زدن به گُه کلیشهها)تا کجا میتونه بره .
#
اینا چیزایی هستن که تو ذهنم حک شدن .