دیشب خیلی خوشحال بودم. بابت چی؟ میگویم. بابت این خبر. هورا.
میخواستم ده تا پست بنویسم به این مناسبت و آخریش را به این خبر اختصاص دهم اما اینترنت لعنتیام تمام شد. این چند روز خیلی نگران و ناراحت نازنین بودم. هنوز یک خدای خوشگل ِخوب و مهربانی آن تهتههای وجودم حفظ کردهام که هروقت کم میآورم و کاری ازم برنمیآید سراغش میروم یک بوسی به لُپاش میزنم و کمی پاچهخواریاش میکنم و ییهو همه چیز بهتر از عالی میشود- برایم مهم نیست که باور کنید یا نه، من چون میخواهم روی پای خودم بایستم زیاد دور و ورش نمیروم.
حالا هم از ته دل میگویم خدایا شکرت که حداقل ایندفعه سر بیگناه را بالای دار نفرستادی. نازنین، طفلکی خودش دوبار تا حالا توی زندان سکته کرده بوده و ...
از شادی صدر و مصطفایی هم به خاطر تلاش و پیگیریشان ممنوم. الان که اینها را مینویسم باز چشمای ریز تورفتهی قورباغهایم نم بهاری گرفته (بس که چُس حسم) ...
فعلاً.
پینوشت: راستی فکر نکنم اینا بتونن دیه بدن. کاش یه چیزی درست کنن هرکی یه مقدار کمک کنه.
- درس امروز ... فقط، مهارناشدنی وجود دارد... خیله خُب همین. پاشید برید خونهتون.
ورنر هرتزوگ بعد از نمایش یکی از آثارش به اینکه چرا فیلمسازان کهنهکار چندان به الهامهای لحظهای تکیه نمیکنند پاسخ مناسبی داده است. وقتی نظرش را درباره (چالش ذهنی مرحله فیلمبرداری) پرسیدند، با لحنی تلخ و گزنده پاسخ داد: (فیلمسازی جنگ و جدال است نه جمالشناسی و زیبایی.) او با صراحت تمام، به پرسشگر مات و مبهوت توضیح داد که فیلمسازی کاری چندان شاق و طاقتفرساست که در آن، جایی برای اندیشههای ظریف باقی نمیماند.
*در ادامهی تیتر (امان از تیترهای طولانیام): باید دید کی میماند.
اگر تخیل را واداریم که در چارچوبی محدود عمل کند به بالاترین حد توان خود دست مییابد- و غنیترین اندیشهها را میآفریند. اما آزادی مطلق به احتمال قوی باعث بینظمی و تشتت اثر میشود.
تی. اس. الیوت
اگر مثل من زور اینترنتتون و جیبتون به ADSL و Torpark نمیرسه و هیش رفیقی ندارین تو خارجه که روتون بشه ازش بخواین مثه یه تیکهی اضافه بندازدتون تو سیفون ، فعلاً اینو دانلود کنین، غلامه. اما بدونین اینا همه خودشون سلامن و گیر میاُفتن الی همون سوراخسیفون که دست رفقای خارج رو میبوسه و کلاً از دست ما که اینجا زندانی شدیم و ارواح عمهمون داره میپوسه کاری برنمییاد جز انتظار و دست نوازش یه رفیق اینترنتباز– ببخشید اینترنتخواه- خارجی باکلاس و اینا تا مارو از این زندان نتفوبیا نجات بدن.
دوستان خارجی در صورت داشتن امکانات و یهکم حوصله، راهنمای استفاده از نرم افزار سیفون را در ادامهی مطلب مطالعه فرمایند. در ضمن من میدونم همه این امکان رو ندارن. پس اونکه نمیتونه بیخیال. دمش هم گرم.
راهنمای استفاده از نرم افزار سیفون
همونطور که مشاهده میکنم استقبال از وبلاگم داره روزبهروز افزایش پیدا میکنه. من موفق شدم علاوه بر حفظ خوانندههای اولیه هر روز بیشتر از دیروز به تعداد مخاطبانم اضافه کنم و از این جهت به خودم میبالم. اینو گفتم که یه وخ فکر نکنین ممکنه بیجنبه بازی و لوسبازی و اینچیزا دربیارم و درشو تخته کنم. کلی مطلب دارم که اصلاً قرار نیست خاک بخورن و تو نوبتان تا یکییکی طعم انتقادات و پیشنهادات شما پیگیران عزیز رو بچشن.
نامرتبط: [ J ].
حتماً زیاد دیدین یه جملهای رو الکی پروندم که حتی شاید خودم هم اعتقادی بهش نداشتم یا مفهومی براش قایل نبودم– منظورم تو وبلاگ نیست. به نظر شما چرا خیلی وقتا نمیدونم چی دارم میگم؟ تا حالا متوجه شدین چهقدر از اظهار نظرهای آمادهی بیربط استفاده میکنم؟ انگار مجبورم کردن یه چی بگم ... بعدش از خودم بدم مییاد.
راستش اکثر اوقات دل و زبانم یکی نیست. همینطور ذهن و زبانم. که اولی خیلی بدتره. اینو صادقانه گفتم که اگر راهی برای درمونش سراغ دارین بهم بگین.
خودم دارم سعی میکنم با فکر کردن بهش و انتقال اون از ناخودآگاه به سطح آگاه ذهنم برطرفش کنم. امکان اینم هست که تو این کار به اندازهی کافی استعداد نداشته باشم.
- زمان بازپرداخت، مثل کرم وارد متون بشید و اونا رو از تو خُرد کنید و بخورید. همچین وقتی باید تنلشتر و بیشخصیتتر از همیشه و از متن تولیدیتون باشید. یه قسمت از وجودتون رو از خودتون جدا میکنید و لت و پارهش میکنید. باید با وجدان راحت و با خونسردی شخصیتها رو به فاک بدین.
(در این لحظه استاد رو میکنه به شاگردان و میپرسه: این اصطلاح رو درست گفتم؟
شاگردی از ته کلاس دست بلند میکنه: استاد شما بهتره بگین به اف بدین.
استاد هم بهش میگه: شما بتمرگ.)