تبليغاتX
زیرمتن
2007/1/20
ما
سگ
من
و بقیه.
+ نوشته شده در 2:20 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2007/1/20
نوشیدنی میل دارین؟
- نه. نه اینکه خصمانه باشه. نه. من فقط فکر کردم این‌طور رفتار نمی‌تونه دوستانه هم باشه. سربسته بگم، مطمئنم اون درست تشخیص نداده بود. همین بود. همین دلیلش بود. دلیلش فقط اشتباه خودش بود و بس. پس تنها چیزی که می‌تونست تغییری در اوضاع به‌وجود بیاره این بود که به اشتباهش پی ببره. حتی لازم نبود که بگه. فقط بدونه. فبولش کنه. اون نتونسته بود تشخیص بده که کسی باهاش طرف نشده و اینا فقط توهمات‌شه و مدام داره به اونا دامن می‌زنه و راه خلاصی رو هم در کسانی غیر ِخودش جستجو می‌کرد.
- بله متاسفانه این چیزا وجود دارن و ممکنه کاریش هم نشه کرد.
- بله قبول دارم.
- بله این‌طوره.
- بله.
- چیز ... ئه ... بازم نوشیدنی میل دارین؟
- بله همین‌طوره.
- بله این‌طوره.
- آخه اصلاً این ربطی هم به اون نداشت.
- خب بله.
- بله دیگه این‌طوره.
+ نوشته شده در 2:19 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2007/1/17
تولد دوباره اینه دقیقاً

دیشب خیلی خوشحال بودم. بابت چی؟ می‌گویم. بابت این خبر. هورا.

می‌خواستم ده تا پست بنویسم به این مناسبت و آخریش را به این خبر اختصاص دهم اما اینترنت لعنتی‌ام تمام شد. این چند روز خیلی نگران و ناراحت نازنین بودم. هنوز یک خدای خوشگل ِخوب و مهربانی آن ته‌ته‌های وجودم حفظ کرده‌ام که هروقت کم می‌آورم و کاری ازم برنمی‌آید سراغش می‌روم یک بوسی به لُپ‌اش می‌زنم و کمی پاچه‌خواری‌اش می‌کنم و یی‌هو همه چیز بهتر از عالی می‌شود- برایم مهم نیست که باور کنید یا نه، من چون می‌خواهم روی پای خودم بایستم زیاد دور و ورش نمی‌روم.

حالا هم از ته دل می‌گویم خدایا شکرت که حداقل این‌دفعه سر بی‌گناه را بالای دار نفرستادی. نازنین، طفلکی خودش دوبار تا حالا توی زندان سکته کرده بوده و ...

از شادی صدر و مصطفایی هم به خاطر تلاش و پیگیری‌شان ممنوم. الان که این‌ها را می‌نویسم باز چشمای ریز تورفته‌ی قورباغه‌ایم نم بهاری گرفته (بس که چُس حسم) ...

فعلاً.

 

پی‌نوشت: راستی فکر نکنم اینا بتونن دیه بدن. کاش یه چیزی درست کنن هرکی یه مقدار کمک کنه.

+ نوشته شده در 11:40 بعد از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2007/1/17
درس‌هایی از استاد 3

- درس امروز ... فقط، مهارناشدنی وجود دارد... خیله خُب همین. پاشید برید خونه‌تون.

 

درس‌هایی از استاد 1

درس‌هایی از استاد 2

+ نوشته شده در 11:37 بعد از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2007/1/17
کار سوسول برداری نیست فیلم‌سازی، جوانک!*

ورنر هرتزوگ بعد از نمایش یکی از آثارش به اینکه چرا فیلم‌سازان کهنه‌کار چندان به الهام‌های لحظه‌ای تکیه نمی‌کنند پاسخ مناسبی داده است. وقتی نظرش را درباره (چالش ذهنی مرحله فیلم‌برداری) پرسیدند، با لحنی تلخ و گزنده پاسخ داد: (فیلم‌سازی جنگ و جدال است نه جمال‌شناسی و زیبایی.) او با صراحت تمام، به پرسشگر مات و مبهوت توضیح داد که فیلم‌سازی کاری چندان شاق و طاقت‌فرساست که در آن، جایی برای اندیشه‌های ظریف باقی نمی‌ماند.

 

*در ادامه‌ی تیتر (امان از تیترهای طولانی‌ام): باید دید کی می‌ماند.

+ نوشته شده در 2:33 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2007/1/17
اتاقک خیال

اگر تخیل را واداریم که در چارچوبی محدود عمل کند به بالاترین حد توان خود دست می‌یابد- و غنی‌ترین اندیشه‌ها را می‌آفریند. اما آزادی مطلق به احتمال قوی باعث بی‌نظمی و تشتت اثر می‌شود.

تی. اس. الیوت

+ نوشته شده در 2:16 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2007/1/15
کمک به هم‌نوع واسه‌ی چی سخته؟

اگر مثل من زور اینترنت‌تون و جیب‌تون به ADSL و Torpark نمی‌رسه و هیش رفیقی ندارین تو خارجه که روتون بشه ازش بخواین مثه یه تیکه‌ی اضافه بندازدتون تو سیفون ، فعلاً اینو دانلود کنین، غلامه. اما بدونین اینا همه خودشون سلامن و گیر می‌اُفتن الی همون سوراخ‌سیفون که دست رفقای خارج رو می‌بوسه و کلاً از دست ما که اینجا زندانی شدیم و ارواح عمه‌مون داره می‌پوسه کاری برنمی‌یاد جز انتظار و دست نوازش یه رفیق اینترنت‌باز– ببخشید اینترنت‌خواه- خارجی باکلاس و اینا تا مارو از این زندان نت‌فوبیا نجات بدن.

دوستان خارجی در صورت داشتن امکانات و یه‌کم حوصله، راهنمای استفاده از نرم افزار سیفون را در ادامه‌ی مطلب مطالعه فرمایند. در ضمن من می‌دونم همه این امکان رو ندارن. پس اون‌که نمی‌تونه بی‌خیال. دمش هم گرم.  

راهنمای استفاده از نرم افزار سیفون


ادامه‌ی مطلب
+ نوشته شده در 3:39 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2007/1/15
گوش کن بترس !
ریشه‌ی تمام کلیشه‌ها را می‌توان در یک چیز و تنها یک چیز یافت: نویسنده دنیای داستان خود را نمی‌شناسد.
+ نوشته شده در 2:53 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2007/1/15
شیفتگی
هنری: حالا جه کار می‌کنی؟
جود: زندگی کن به سمت کسانی برو که دوستشان داری.
هنری: تئوری جالبی‌ست.
جود: نه. یک حقیقت تجربه شده است.
هنری: اما دانش در این راه به‌کار نمی‌آید.
جود: چه چیز به کار می‌آید.
هنری: ایمان.
جود: منظورت عشق است.
هنری: نه. ایمان.
جود: عشق و ایمان را چه چیز از هم جدا می‌کند؟
هنری: عشق بدون ایمان صرفاً شیفتگی‌ست و بس.

*اشتیاق ماندگار- هال هارتلی. 1991 آمریکا.
+ نوشته شده در 2:50 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2007/1/15
Warning!!!
بار رویاها(1982)اثر لس بلانک، به وقایع پشت صحنه‌ی فیتزکارالدو(1982)می‌پردازد ؛ فیلمی از ورنر هرتزوگ درباره‌ی یک عاشق اپرا که کشتی بخاری را به ارتفاعات آند می‌کشاند. بلانک با نمایش دردسرها و تلاش‌های هرتزوگ برای کشاندن این کشتی بخار به ارتفاعات، وسواس‌های او را برای فیلمسازی و خطرهایی را که در این راه دست اندرکاران فیلم را تهدید می‌کند، نشان می‌دهد. بلانک با طرح این نکته که چطور گاه تحقق اندیشه از جان آدمی هم مهم‌‌تر می‌شود، نشان می‌دهد که توتالیتریسم گاه خود را در پوشش هنر نیز پنهان می‌کند.
+ نوشته شده در 2:47 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2007/1/14
با شما نیستم ...

همون‌طور که مشاهده می‌کنم استقبال از وبلاگم داره روز‌به‌روز افزایش پیدا می‌کنه. من موفق شدم علاوه بر حفظ خواننده‌های اولیه هر روز بیشتر از دیروز به تعداد مخاطبانم اضافه کنم و از این جهت به خودم می‌بالم. اینو‌ گفتم که یه وخ فکر نکنین ممکنه بی‌جنبه بازی و لوس‌بازی و این‌چیزا دربیارم و درشو تخته کنم. کلی مطلب دارم که اصلاً قرار نیست خاک بخورن و تو نوبت‌ان تا یکی‌یکی طعم انتقادات و پیشنهادات شما پی‌گیران عزیز رو بچشن.

نامرتبط: [ J ].

حتماً زیاد دیدین یه جمله‌ای رو الکی پروندم که حتی شاید خودم هم اعتقادی به‌ش نداشتم یا مفهومی براش قایل نبودم– منظورم تو وبلاگ نیست. به نظر شما چرا خیلی وقتا نمی‌دونم چی دارم می‌گم؟ تا حالا متوجه شدین چه‌قدر از اظهار نظرهای آماده‌ی بی‌ربط استفاده می‌کنم؟ انگار مجبورم کردن یه چی بگم ... بعدش از خودم بدم می‌یاد.

راستش اکثر اوقات دل و زبانم یکی نیست. همین‌طور ذهن و زبانم. که اولی خیلی بدتره. اینو صادقانه گفتم که اگر راهی برای درمونش سراغ دارین به‌م بگین.

خودم دارم سعی می‌کنم با فکر کردن به‌ش و انتقال اون از ناخودآگاه به سطح آگاه ذهنم برطرفش کنم. امکان اینم هست که تو این کار به اندازه‌ی کافی استعداد نداشته باشم.

+ نوشته شده در 3:21 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2007/1/14
درس‌هایی از استاد 2

- زمان بازپرداخت، مثل کرم وارد متون بشید و اونا رو از تو خُرد کنید و بخورید. همچین وقتی باید تن‌لش‌تر و بی‌شخصیت‌تر از همیشه و از متن تولیدی‌تون باشید. یه قسمت از وجودتون رو از خودتون جدا می‌کنید و لت و پاره‌ش می‌کنید. باید با وجدان راحت و با خونسردی شخصیت‌ها رو به فاک بدین.

(در این لحظه استاد رو می‌کنه به شاگردان و می‌پرسه: این اصطلاح رو درست گفتم؟

شاگردی از ته کلاس دست بلند می‌کنه: استاد شما بهتره بگین به اف بدین.

استاد هم به‌ش می‌گه: شما بتمرگ.)

 

درس‌هایی از استاد 1

+ نوشته شده در 2:35 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2007/1/13
جرعه
فقط با یک جرعه، برای ساعتی سرش گرم شده. بی‌منظور و صادقانه همین را هم می‌گوید – آن‌چه را که درست در همان لحظه به ذهنش رسیده به زبان می‌آورد و خودش مطمئن است، منظورش تشکر نبوده.
اما این‌طور پاسخ می‌شنود: نوش جانت.
به روایت او، از لحن این گفته (که یقیناً برای شما هم قابل درک نخواهد بود الی خودش) چون‌این برمی‌آید که : تشکرت را ‌پذیرفتم.
می‌گوید به فکر رفتم - این‌طور فکر کرده: آره من خوشی‌هامو مدیون توام دیگه. بالاخره باید به یه شکلی بیانش کنم. این آدم سادیستی‌یه!
و بعد تصور کرده مقابل جمعیتی میلیونی ایستاده و باید حقایقی را برای‌شان فاش سازد . فریاد زده: من زندگی‌مو مدیون این آدمم (انگشتش را هم کج نشانه رفته البته). این آدم که اگر یه لیوان زهرمار یا آب‌جوب هم دستت بده، هر حرکتی از طرف تو رو، دُم تکون دادن و سر و سینه خم کردن تلقی می‌کنه. آدمی که بدون یه توقع بزرگ یه کار کوچک انجام نمی‌ده. آدمی که تموم خیابون‌های ذهنش یک‌طرفه هستن ...
حالا اینجا تو تیمارستان نگه‌اش می‌دارند .
+ نوشته شده در 2:54 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2007/1/12
با احتیاط و از سمت راست عبور کنید !
دختر نشسته است روی پاهای پسری که سعی دارد به آرامی پوزه‌اش را از زیر گردن او عبور دهد . پسر نفس بد بویش را همزمان از دهان و دماغش مثل باد گرم کولری خراب از نیم‌رُخ او عبور می‌دهد . دختر سرش را چند میلی‌متری عقب می‌آورد و لحظه‌ای در تنفسش مکث می‌کند .
پسر احساس می‌کند متوجه چیزی شده – گرچه نمی‌داند چیست . دست‌وپازنان ، ایده‌ی مبهمی در ذهنش شکل می‌گیرد . متوقف می‌شود . سرش را روی سینه‌ی دختر می‌گذارد و آهی می‌کشد . خیال دختر کمی راحت می‌شود . ناگهان سرش را برمی‌دارد و ...
- به‌م بگو . تا حالا با کسی بودی ؟ بگو به‌م . می‌خوام بدونم .
دختر نفس عمیقی می‌کشد و در فکر فرو می‌رود . می‌خواهد بفهمد این سوال را یک احمق پرسیده یا کسی که قصد دارد خودش را لوس کند . شاید هم می‌خواهد وانمود کند آدم ساده‌ایست با افکار قشنگ . با نگاهی او را که به‌ش زل زده ورانداز می‌کند .
- به‌‌م بگو . اصلاً مهم نیست . فقط می‌خوام بدونم .
- نوچ .
- نوچ ، چی ؟
- چی‌رو می‌خوای بدونی ؟
- هرچی که بوده .
- تو چی می‌دونی ؟
- هیچی ؟
- قبلاً کی من رو دیدی ؟
- هیچ .
- و اگه من به‌ت دروغ بگم ؟
- این‌کارو نمی‌کنی .
- فرض کن که بگم .
- من باور می‌کنم .
- چرا ؟
- چون این‌کارو با من نمی‌کنی .
- مگه تو کی هستی ؟
- من ، با تو روراستم .
- چطور می‌خوای ثابت کنی ؟
- زمان .
- یعنی آینده .
- و گذشته .
- جداً ؟ ... خُب آینده برای من مهم نیست . به‌م بگو چطور باید به گذشته‌ی تو سفر کنم ؟
- از طریق آینده .
دختر از آغوش پسر بیرون می‌آید و مقابل او می‌ایستد . پسر کمی منقبض می‌شود . دختر پوزخندش گرفته اما خود را کنترل می‌کند . دور خودش چرخی می‌زند و مثل کبوتری بی‌قرار یکی دو قدم برمی‌دارد . دوباره پسر را نگاه می‌کند .
- ساده‌لوحی .
پسر تکانی می‌خورد و به سرعت واکنش نشان می‌دهد .
- عاشقم .
- باید می‌گفتم احمقی .
- درک کن .
- شاید هم رحم ... چطور آن سوال را پرسیدی ؟
- احساس کردم به کس دیگری فکر کردی .
- و از کجا این حس در تو ایجاد شد ؟
- من دیدم ؛ رو گرفتی ازم .
- این چی را نشان می‌دهد ؟
- عدم صداقت .
- شاید .
- پس ...
- می‌گویم ... چطور فکر کردی تمام عمرم منتظر تو نشسته بوده‌م ؟ چرا فکر کردی می‌توانی گذشته‌ام را تصرف کنی ؟
- من ...
- باید به خاطر گذشته‌ات تنبیه‌ شوی .
دختر مستقیم به او نگاه می‌کند .
ترس در چهره‌ی پسرک واضح می‌شود (گرچه می‌دانیم و مطمئنیم که یک ابله معصوم است) .
- من باکره هستم !
- نیازی به گفتن نیست . دندان‌هایت این را نشان می‌دهند .
پسر نمی‌تواند سرش را بالا بیاورد . دختر قبل از خروج ، تیر آخر را سخاوتمندانه رها می‌کند .
- متاسفم . دست‌نخوردگی تو کم‌ترین اهمیتی ندارد .
+ نوشته شده در 2:15 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2007/1/10
tVRoOm
دخترک جیغ بنفشی کشید و در اتاقش را محکم کوبید . پشت در برای چند ثانیه نفسش را در سینه نگه داشت . کمی سرخ شد و به سمت دستگاه پخش دوید . ولوم را بالا برد و شروع کرد کونش را برای سلمان‌خان - که از پشت درختی وسط چمن‌ها او را دید می‌زد - تکات‌تکان دادن .
شلاق چرخی زد و هوا را شکافت .
پسر فکر کرد : من الیور توییست‌ام .
سرش را خاراند ، سوپش را هورت کشید و قطرۀ اشک روی گونه‌اش دوید .
زن یاد فیلم‌های ژاپنی سیاه‌وسفید افتاد و چهار زانو تعظیم کرد :
- ببخشید . ببخشید !
مرد که رئیس قبیله‌ بود خرناسی کرد و زوزه‌ای سر داد و تیری به سمت آسمان رها کرد .
ماده‌سگ که از سریال‌های آبکی حالش به هم می‌خورد و آنها را محرک‌های عقیمی تلقی می‌کرد ، سرش را به میان پایش برد و لیسی گنده به خایه‌‌های تخیلی‌اش زد ؛ بعد دستش را بالا آورد و تلویزیون را خاموش کرد .
+ نوشته شده در 2:15 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2007/1/9
داستان مرد غمگین
مرد غمگین گفت : این زن دیگر پیر شده . دیوانه شده .
زن تازه پیر شده بود . پیر که نه ، یائسه ‌شده بود .
مرد غمگین فکر همچین روزی را نکرده بود . مرد غمگین خواست آخرین تلاش‌هایش را بکند :
- شاید بشود تعمیرش کرد .
پای راستش را چند بار روی زمین کشید و کمی خاشاک به هوا کرد . پیر شده بود .
تعمیرکار به مرد غمگین گفت بی‌فایده است .
- شاید بشود فقط باهاش حرف زد یا چیزی ازش شنید . می‌توانی بنوازیش یا نوازشش کنی . می‌توانی براش غذا بپزی . می‌تواند بشورد و ... نه ! این جنس تعمیری نیست . گارانتی هم ندارد .
و اینطور ادامه داد : برو خدا رو شکر کن جنس ، قدیمی‌یه ، فابریکه .
مرد غمگین فکر همچین روزی را نکرده بود . پیر شده بود . دیوانه شده بود . پیر که نه ، یائسه شده بود .
+ نوشته شده در 3:0 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2007/1/9
بدون مرز
اسب بودم .
می‌تاختم و می‌تاختم و می‌رفتم .
+ نوشته شده در 2:51 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2007/1/9
درس‌هایی از استاد
- از رد گم کردن دارم حرف می‌زنم . از پاک کردن جای پا . اگر گُه زدی یا ریدی ، خُب کونت را بشور . هر کس هم پُرسید چرا دستت را خُشک می‌کنی ، نگو ریده بودم ، بگو کونم را شُستم . حالا بازیگری یا نویسنده یا هر پُخ دیگر ...
+ نوشته شده در 2:49 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2007/1/8
وقتی کوچیک بودم !
- سال‌ها پیش که با اولین دوست‌پسرم ...
- ببخشید الان چن سال‌تونه ؟
- 18 .
- بله ، لطفاً ادامه بدین . بقیه‌شو بفرمایین .
- طولانی‌ترین بوسه‌ام تا اکنون ...
+ نوشته شده در 3:24 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2007/1/6
دردسر و اشتیاق
بیل : ند ، چیزی به اسم ماجراجویی وجود نداره . چیزی به اسم ماجرای عاشقانه وجود نداره . فقط دردسره و اشتیاق .
ند : دردسر و اشتیاق .
بیل : درسته ، بامزه اینجاست که وقتی به‌ چیزی اشتیاق داری ، بلافاصله تو دردسر می‌اُفتی و وقتی هم که تو دردسر افتادی دیگه به ‌چیزی اشتیاق نداری.
آدم‌های ساده/هال هارتلی (1992)
+ نوشته شده در 2:59 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2007/1/6
کابوس ؟
فیلم ماتمکده (1967) اثر ورنر هرتزوگ ، به آتشفشانی در شرف فعالیت و ساکنان جزیره ی مجاور آن می پردازد که انهدام قریب الوقوع خانه هایشان را انتظار می کشند . هرتزوگ و سایر دست اندرکاران فیلم برای ساختن این فیلم جان خود را به خطر انداختند ، اما چون آتشفشان همچنان خاموش باقی می ماند ، بدون اینکه ذره ای از خطر کم شده باشد ، فیلم تغییر موضع می‌دهد و چیزی را به نفع خود و به عنوان محور خود به کار می گیرد که کابوس هر مستندسازی‌ست : رخ ندادن اتفاق .
+ نوشته شده در 2:58 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2007/1/4
زمستان
سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت ، سرها در گریبان‌ست .
کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .
نگه جز پیش پا را دید نتواند ،
که ره تاریک و لغزان‌ست .
و گر دست محبت سوی کس یازی ،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛
که سرما سخت سوزان‌ست .

نفس ، کز گرم‌گاه سینه می‌آید برون ، ابری شود تاریک .
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین‌ست ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین !
هموا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !

منم من ، میهمان هر شبت ، لولی‌وش ِمغموم .
منم من ، سنگ تیپا خورده‌ی رنجور .
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه‌ی ناجور .

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بی‌رنگ ِبی‌رنگم .
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم .
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می‌لرزد .
تگرگی نیست ، مرگی نیست .
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان‌ست .

من امشب آمدستم وام بگذارم .
حسابت را کنار جام بگذارم .
چه می‌گویی که بی‌گه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می‌دهد ، بر آسمان این سرخی ِبعد سحرگه نیست .
حریفا ! گوش سرما برده‌ست این ، یادگار سیلی ِسرد زمستان‌ست .
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده ،
به تابوت ِستبر ِظلمت نه توی ِمرگ‌اندود ، پنهان‌ست .
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یک‌سان‌است .

سلامت را نمی‌خواهند پاسخ گفت .
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دست‌ها پنهان ،
نفس‌ها ابر ، دل‌ها خسته و غم‌گین ،
درختان اسکلت‌های بلورآجین ،
زمین دل‌مرده ، سقف ِآسمان کوتاه ،
غبارآلوده مهر و ماه ،
زمستان است .

تهران – دی‌ماه 1334
مهدی اخوان ثالث (م.امید)
+ نوشته شده در 3:22 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2006/12/31
خدا
به هیچ قِسم خوش ندارم در مکالماتم از این کلمه استفاده کنم : خدا .
شاید این دیالوگ =>
زوفیا : من به کاربرد کلمه‌ی "خدا" علاقه‌ای ندارم . می‌شه بدون استفاده از کلمات معین بازم به خدا اعتقاد داشت . انسان آفریده شده تا انتخاب کنه ... در این صورت شاید بتونیم کلمه‌ی خدا رو از زندگی انسان کنار بذاریم .
=> از فیلم "فرمان هشتم : نام خدای خود را باطل مبر" تا حدودی بتونه توضیحی باشه در این مورد .

#داشتم این مجموعه فیلم‌نامه رو جابه‌جا می‌کردم ، اتفاقی دیدم زیر این قطعه خط کشیدم و کنارش نوشتم : مهم . برام مهمه .
چند سالی ازش گذشته و انگار ناخودآگاه ، این حسم شدت پیدا کرده . یکی/دو روزه گذشته رو همین‌طوری الکی شخم می‌زنم .
+ نوشته شده در 3:45 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2006/12/31
Blind date
- سلام محمد رضا هستم ...
- سَ ب ِببخشید ...
- به جا نیاوردین ؟ ...
- ( می‌خندد ) نه !
- من ... ئه ... پاپا هستم .
- پاپا ؟!
- ... عرضم به حضورتون که شما ایمیل زدید برام شمارتونو گذاشته بودید ...
- آهان همون کدو چی‌چی ... !
- بله بله ، خب خوب هستین ؟
- مرسی شما چطورین ؟
- ... عرضم به حضورتون که نمی خواستم زیاد مزاحمتون بشم ، اینکه می خواستم ببینم شب می تونم مزاحمتون بشم باهاتون صحبت کنم ؟
- اوم ... بله حتماً !
- الان جایی هستم که جاش زیاد جالب نیست برای صحبت کردن ، اگه بشه تماس بگیرم باهاتون صحبت کنم .
- باشه ... چه ساعتی ؟
- 11 شب .
- ok باشه مشکلی نیست .
- پس مزاحمتون می شم .
- خواهش می کنم .
- قربان شما . فعلاً خدافظ .
- خدافظ .

#از روی یک نوار پیاده شده . به همین محکمی و سادگی و کوتاهی . یادگاری جالبیست ها ...
یادش به خیر . سلامت باشد الان .
+ نوشته شده در 3:43 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2006/12/31
نویسنده بداند .
آن‌چه برای یک کارگردان اهمیت دارد این است که بداند یک متن را باید چطور بخواند . اگر کارگردانی را پیدا کردید که می‌دانست چطور باید بخواند ، کسی که سوالات درست می‌پرسد ، کسی که خجالت نمی‌کشد بگوید : من معنای این صحنه را نمی‌فهمم ، کسی که صرفاً سر صحنه نمی‌رود تا چیزی را فیلم‌برداری کند که درست بر خلاف آن چیزی است که نویسنده در آن صحنه در ذهن داشته ، قدر او را بدانید و مطمئنم اگر نویسنده خوب باشد ، کارگردان هم قدر او را می‌داند ، چون این رورها نویسنده‌ی خوب کم پیدا می‌شود .
"بیلی وایلدر"
+ نوشته شده در 3:39 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2006/12/31
حرکت !؟
دلیجان پر از کنش است . پر از هیجان ، اما دوربین حرکتی ندارد . فورد بازیگران خود را واداشت به سمت دوربین بیایند ، نه اینکه دوربین را به طرف آنها ببرد .
" ال دایموند"
+ نوشته شده در 3:37 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2006/12/30
گذرگاه(ی تو مایه‌های میلر)
- اونجوری نگام نکن . باید تو رو بکشم تا وفاداری‌م ثابت بشه . اما نمی‌کشمت ... فقط یه جنازه پیدا کن بذار اینجا . زیاد وقت نداریم . برو ... بجنب ... بدو ! (تق تق تق) هاهاها ))))) .
+ نوشته شده در 2:28 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2006/12/30
سقف
به‌تان نگفته بودم
هر دیوار اتاقم به رنگی‌ست
رنگی تند
تا دیوار را نبینم

رنگ‌هاش را بگویم :
یک طرف نارنجی‌‌ست
یک طرف سیاه پرکلاغی
یک طرف صورتی چرک
یک طرف قرمز گوجه‌ای

تنها سپیدی چرک سقف را رها کردم
برای گریزی ناگاه

به دیوار که نگاه کنم
چشم‌درد که بگیرم
سقف خود را پیش می‌اندازد
+ نوشته شده در 2:27 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2006/12/30
مردمان
امواج خروشان را نباشند نظاره‌گر
باد را نه‌‌ایستند ، برابر
گم شوند در چترها باران را
پوشانند چون ابر ، حقایق
و گریزند از هم
وقت نگاه
+ نوشته شده در 2:24 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!