داستان دوتا آدم
داستان اینه که اونا به هم نمیرسیدن. زور که نیست. چرا؟ جونم براتون بگه چون اونا مادرقحبه بودن. اون دوتا نهها. اونا که داستانی نداشتن بهجز عشق و عاشقی و کس و کون. اما امان از دست اون حرومزادههای بقیه. امان.
عُشّاق خیابان غریبان
خب، اگر راستشو بخواین (در واقع خیلی مطمئن نیستم راستشو ازم بخواین. ولی) باید بگم اوضاع بههیچوجه عادی نبود. دوتا آدم مریض به پُست هم خورده بودن. فکر میکنین آخرش چی میشه؟ کسی نمیدونه. چون از اون بعد تا حالا کسی خبری ازشون نداره و جایی هم دیده نشدن.
پولونیوس: خداوندگار من، شهبانو میخواهد هماکنون با شما سخن بگوید.
هملت: آن ابر را آنجا میبینید که تقریباً به شکل شتر است؟
پولونیوس: به نماز سوگند، به راستی گویی شتری است.
هملت: گمان میکنم شبیه راسو است.
پولونیوس: ها همان پشت راسو.
هملت: یا انگار نهنگ؟
پولونیوس: بله به نهنگ خیلی شباهت دارد.
هملت: پس، هماکنون نزد مادرم خواهم آمد[با خود]. این مسخرهگیها در آخرین حد توانایی من است[بلند]. هماکنون خواهم آمد.
- ئه! بچه شدی؟!
- نه!
- بچه نشی!
- نه!
- بچهای!
- [از آن لبخندهایی که روی صورت فیکس میشوند و طرف زُل میند]
پسنوشت: دوستان عزیز این مطلب یه کم سر کاری بود و شماها هم که کوتاه نمییاید. سفارش دادم سه سوته یه فیلم از این نوشته بسازن. دروغ گفتم از اول لینکشو داشتم- یعنی دانلودش کرده بودم. اما مطمئن باشین میارزه ببینینش.
# نمادهای بدون معنای مشخص- اگر بتوان آنها را اینگونه نامید- ارضا-کنندهتراند.
در آغاز تابستان زوج سالخورده در مقابل موزه اوئنوپارک نشستهاند و صحبتشان به پسر متوفیشان کشیده میشود. در میانهی این گفتوگو، زن سر بلند میکند و بعد توجه شوهرش را به آنچه که خود میبیند جلب میکند: بادکنکی که احتمالاً از دست بچهای رها شده در آسمان اوج میگیرد. آنها آن را با نگاه دنبال میکنند و دیگر دربارهی پسرشان حرفی نمیزنند. بعدتر، هنگامیکه پدر منتظر قطاریست که باید او را به توکیو ببرد، سر بالا میکند و آسمانی خالی و بی-ابر را میبیند. به این طریق ما دوباره یاد پسری که مرده است و آن گفتوگوی داخل پارک میافتیم. در عین حال حس میکنیم که چیزی وصفناپذیر و ناگفته دارد به ما القا میشود. چیزی که شاید با از دست دادن مربوط باشد، یا با گذرا بودن زندگی یا با جایگاه ما در زیر این آسمان خالی و این چشم روشن آسمان تابستان مربوط باشد.
در مرغی در باد یک شئ مرموز بارها توجه ما را جلب میکند. شوهر زنش را ترک کرده است. مرد راه میرود، مینشیند و به چیزی نگاه میکند. سرانجام به ما نشان داده میشود که آن چیز یک حلقهی بزرگ لولهی زنگزدهای است. از آن نوعی که برای مجرای فاضلاب مصرف میشود. صبح روز بعد، ما دوباره به این قطعهی بزرگ لوله نگاه میکنیم. چندین بار دیگر نیز همین لوله کار انتقال بین صحنههای نامربوط را انجام میدهد. بالاخره وقتی شوهر به روسپیخانهای میرود که همسرش برای کسب پول برای معالجه فرزند بیمارشان به آنجا رفته بود، ما یک نگاه طولانی دیگر به آن لوله میاندازیم. میدانیم که یک پیرو تازهکار فروید چه دارد تا دربارهی این مجرای کثیف به ما بگوید اما نمیدانیم که ازو چه میخواست بگوید. این امر، اسرارآمیز بودن و جاذبهی آن شیئ را افزایش میدهد.
پسنوشت: مطالب در مورد یاسوجیرو ازو را از کتابی با نام "ازو" نوشتهی "دانلد ریچی"- که حتمی میشناسیدش- برداشت کردم. کتاب را از کتابخانه امانت گرفته بودم و مجبور شدم برای ذخیرهی کدهایی که لازم دارم آنها را در فایلی تایپ کنم. بعد هم تصمیم گرفتم اینجا بگذارمشان- که شاید کس دیگری هم حال کند. یعنی از اول قصد معرفی ازو یا کتاب را نداشتم؛ به همین خاطر و متاسفانه الان فراموش کردهام که مترجمهاش کی بودند و ناشر که و چه. البته اولین نبود که مطلب بیمنبع میگذاشتم و ببخشید. این وبلاگ که هفتهای پنجتا خواننده نداره. میدونم دلیل نمیشه و به هر حال غیر-اخلاقی و غیر-مسئولانهس، اما بعضی وقتا واقعاً حوصلهشو ندارم.
# در تمام فیلمهای آخرش ازو به خصوص صورت بازیگر را هدایت میکرد. کمتر شنیدهایم که ازو به این و آن گفته باشد دستش را چهطور نگه دارد یا پایش را چهطور بگذارد. این به خود بازیگر واگذار میشد ... اما همانطور که دیدیم، ازو در مورد کاری که با خمکردن سر و حرکت دهان و بالاتر از همه چشمها انجام میشد فوقالعاده دقیق بود.
# ریو صحنهای از پدری بود را به خاطر میآورد: "ازو به من گفت که به انتهای چوبهای غذاخوریم خیره شوم، بعد زل بزنم به دستم و آنوقت با بچهام صحبت کنم. انجام همین اعمال ساده به این ترتیب، حس خاصی را منتقل میکرد. ازو این حس را شرح نمیداد. اعمال را توضیح میداد."
# بسیاری از بازیگران که ازو با آنها کار کرده خاطرات مشابهای دارند. هاروکو ساگیمورا که نقش خواهر بزرگتر را در فیلم داستان توکیو ایفا میکرد میبایستی در صحنهای پشت تلفن بگوید که به ایستگاه میرود تا پیرها را تحویل بگیرد. ازو او را وادار کرده بود که بادبزنی را در دست بگیرد و خطوط حاشیهی آن را با نگاه دنبال کند، بهطوریکه در طول مکالمه نگاهاش یک دایرهی کامل را طی کرده باشد. ساگیمورا که یکی از هنرپیشههای جدی تأتر بود، گیج شد. پرسید که قرار است چه احساسی داشته باشد. جواب این بود که: "قرار نیست احساسی داشته باشی. قرار است این کار را انجام بدهی". او طبق دستور عمل کرد و در صحنهی کاملشده ما آن حالت انتزاعی که تا حدودی خودخواهانه و حاکی از عدم توجه است و این کاراکتر نسبتاً غیرجذاب را مشخص میکند حس میکنیم.
# چیکو هیگاشیما- مادر پیر داستان توکیو- که اولین بازیاش در فیلمهای ازو به آغاز تابستان بازمیگردد، در صحنهای از آن فیلم دریافت که باید با فنجان چایش حرکتی هماهنگ با گفتوگویش را انجام دهد. هر کلمه با حرکت متفاوتی از فنجانی که او در دست داشت همراه بود: "او خیلی وسواس داشت که با هر کلمه فنجان باید در کجا قرار بگیرد". کار خیلی سختی بود، بهخصوص اینکه فقط گرفتن وضعیتهای مختلف کافی نبود. "اگر فقط شکل ظاهری عمل [کاتا] را انجام میدادید و روحیهی مربوط به آن را رعایت نمیکردید هم چندان خوب نبود. همهچیز باید مطابق تصوری که ازو داشت از کار درمیآمد".
# میتسوکو اوشیکاوا به خاطر میآورد که بیست و چهار ساعت تمام- البته نه پشت سر هم- صرف فیلمبرداری فقط یک نما از مادر را باید دوست داشت شده بود. او میبایست از چای-دمکردن دست بکشد اما ریتم برگشت او میبایستی دقیق باشد و نمیبایست پیش از اینکه سر برگرداند به مقصدش نگاه کند. پس از چند ساعت تکرار این عمل او بالاخره نالید که: "چرا باید این کار را اینطوری بکنم؟" ازو توضیح داد که: "چون تو بازیگر ماهری نیستی و باید هدایت شوی". بعدها پس از جنگ، وقتی ازو از او خواست تا در فیلم ماجرای جنتلمن مستأجر بازی کند، او این درخواست را بیرودربایستی رد کرد. این کار موجب نوشتن نامهای پوزشخواهانه شد که از پر از کلمات محبتآمیز شعرمانند بود. او رفت تا در آن فیلم بازی کند: "مثل اولش بود. بدون هیچ تغییری".
... کاراکتر ازو با نگاهکردن مستقیم به چشمان ما- همان کاری که اغلب در فیلمهای ازو به عنوان یک کار عادی و نه یک کار حواس پرتکننده انجام میدهد- به عنوان انسانی با وقار دستنخورده در برابر ما ظاهر میشود. او به هیچ وجه آن جانور آزمایشگاهییی که در بعضی فیلمها دیده میشود، نیست. اگرچه آشکارا مقدار زیادی دستکاری دقیق صورت گرفته است (از تکوین کاراکتر در فیلمنامه تا شوق بازیگری که میخواهد نقش را بازی کند تا تدوین نسخهی نهایی) این آن نوع دستکارییی نیست که در فیلمهای دیگر رایج است. در واقع از آنجا که هدفهای مورد نظر تا آن حد عظیم هستند، و تحقق آنها تا این حد کامل است میتوان آنرا بهجای دستکاری با نام درستاش نامید: آفرینش. از آنجا که هدف نشان دادن نا-اندیشیدنیهای خود زندگی است، تماشاگر به ندرت دخالت کارگردان را حس میکند ... علت این امر آن است که ازو ما را وادار میکند تا در تصوراتش سهیم بشویم.
دختره: چی خوندی؟
- هیچی.
دختره: چیکارهای؟
- بیکار.
دختره: بچه کجایی؟
- خزانه.
دختره: چرا اینجوری جواب میدی؟
پرده اول- مقدمهچینی و معرفی شخصیتها و موقعیت داستانی
- به هر حال باید یه لیسانسی گرفت.
پرده دوم- بسط
- یه لیسانس بگیر. میدونی که چی میگم؟
یا
- یه لیسانس بگیر دیگه. حالا ببین من کی گفتم.
+کشمکش
- لیسانس، لیسانس.
- نمیخوام، نمیخوام.
پرده آخر- اوج
- من لیسانس دوست دارم. یهدونه لطفاً.
- بفرمایین.
- مچکرم.
- از حضور شما در این عرصه مشعوفیم.
Fade to Black



تصویرهایی که میبینید مربوط است به صحنهای از فیلم "دستهی بیگانهها" ساختهی "ژانلوکگدار".
شمارههای 1و2 متعلق به یک نمای بدون قطع هستند.
شمارههای 3و4 متعلقاند به نمای بدون قطع دیگری که بلافاصله بعد از قطع نمای قبلی، در پی میآیند.
همانطور که متوجه شدید در یک آن، جای دوربین 180 درجه تغییر پیدا کرده و ظاهراً از سمتی به سمت دیگر جهیده است(به LوR کادر در شمارههای 1و2 دقت کنید).
در تصویر شماره 1 نفر سومی میان آنها ایستاده است.
در تصویر شماره 2 نفر سوم رفته است و آنها لحظهای تنها میمانند.
در تصویر شماره 3 با تغییر جای ناگهانی و نامتعارف دوربین، اینبار اوست[دوربین] که نقش عنصر سوم را به دست میگیرد.
در تصویر شماره 4 کسی دیگر از پلهها پایین میآید و از میان آنها عبور میکند.
# از قطع نامعمول میان 2و3 میتوان این برداشت را هم داشت که دوربین آمدن و عبور نفر بعدی را پیشبینی کرده است ...
# این نحو از صحنهپردازی و اصولاً فیلمسازی را می توان سطحی متعالی از درک و شعور نسبت به داستان، شخصیتها و موقعیت هستیشناسانهی آنها دانست. گره خوردن فرم و محتوا و به صورتی که بار بیانی و سینمایی میان آنها تقسیم شده است و همچون اغلب فیلمها ساز جداگانه نمیزنند.
یعنی آنچه میبینید نه عکس است، نه نقاشی، نه تأتر، نه شعر و ادبیات و رقص و معماری. بلکه همهی آنهاست: سینما.
کسی که فکر میکند تدوین یعنی مچکات، احتمالاً چیزی سردرنمیآورد.
مچکات شدن دو نما باهم چیز خارقالعاده و دور از دسترسی نیست. با چندبار جلو-عقب رفتن(میان راشهای یک قطعه)، جابهجایی، بررسی و آزمایش و خطا، آن نقطهی طلایی و ظاهراً هیجانانگیز خود را بروز خواهد داد. اما این فقط یک وجه است.
مسئله اینجاست که این مچشدن و تداوم و نادیده ماندن برش چه میزان دست ما را در کار باز میگذارد یا مانع آن میشود.
چه چیز مناسب است؟ هدف ما چیست؟
تصور کنید اگر در بسیاری از صحنههای فیلمهای کسانی چون روبر برسون، یاسوجیرو ازو، ژانلوکگدار و امثال ایشان، نماها به طور تداومی کنار یکدیگر قرار میگرفتند هرگز به چنان فرمهای بدیع بیانی و تاثیرگذاری دست نمییافتند و به صورتی که شاهدیم مورد توجه واقع نمیشدند و در خیل هزاران فیلم متعارف و مشابه ناپدید میگشتند.
رابطهی میان دو نما را باید باهم، با صحنه و سکانسی که در آن قرار دارند و در نهایت با کلیت فیلم سنجید.
سبک عدم تداوم، حاصل نگرشی اصیل به روشهای سینماست و توجه ما را به امکانات نادیدهی دیگری هدایت میکند.


پینوشت:
ایندو تصویر، دو نمای پیاپی از فیلم "گذران زندگی" ژانلوکگدار هستند.
نمایی که ژاندارک را در آن میبینید متعلق به فیلمی دیگر است و آناکارنین در حال تماشای آن فیلم در سینماست.