- بچهها بریم یهچی بخوریم. گشنمه.
{
- بریم بوف.
- بریم بوفالو.
- بریم پپرو.
- بریم فری کثیف.
- بریم sfc.
- بریم ...
.
.
.
}
- کون لق همهتون. من از همین بغالییه یدونه ساقه طلایی با نوشابه میخرم میخورم.
- کیفاِت چه خوشگله. چند خریدی؟
- بیس تومن.
- ئه چه خوب خریدی. من کیفمو خریدیم شصت تومن.
- دروغ گفتم. این مال نوهخالهی مادرمه. یه کیف نو گرفته بود، اینو دادش به من. میخواست بندازتش دور.
(همهش الکی بود. کرم دارم)
وردی که برهها میخوانند را زودتر از میرا شروع کرده بودم اما میرا را زودتر تمام کردم. این همزمانی برایم نکات جالبی هم داشت. سادگی و تازهگی فرم میرا در قبال پیچیدگی و تکرار وردی که ... . اینکه ایدهی اصلی و تم میرا در سراسر کار حفظ میشود اما من در اکثر زمان مطالعهی وردی که ... انگیزهی ساختن آن سهتار جادویی را درنمییابم یا اگر در جایی هم اشاراتی شده، به همان بسنده شده و این در ساختار و روایتی چنین متداخل در زمان و مکان، که نه در فصلها بلکه در همهی پاراگرافها و جملهها- که البته این به خودی خود امتیاز هیچ اثری محسوب نمیشود- ناکافیست و من مدام آن ایده و انگیزه را گُم میکنم. فکر میکنم در این حالت قطعات و بخشهای رُمان پیوستهگی و استحکام لازم را ندارند.
ساز جادویی بسازی که چی؟
(میدانم "که چی-گفتن" خیلی لوس و احمقانه است)
ساز بسازی که صدای جادویی ازش درآوری؟ که خودت را بهتر بیان کنی؟
زمانی که دال مجهول میشود، موجودیت مدلول را زیر سوال میبرد. معیار و مقیاس قابل تشخیص و تفکیکی برای سنجیدن اینکه مثلاً آیا این بخش یا پاراگراف یا جمله یا ارجاع لازم است و درست است و اگر نمیبود چه میشد و حالا که هست چه خاصیتی دارد و چه کمکی به روایت، زبان و فضا میکند، وجود ندارد.
برای تکمیل حرفم ارجاع میدهم به رُمانهای کوندرا که (از نظر من) آثار رضا-قاسمی هم از لحاظ ساخت و ریتم و روایت شباهتهایی با آنها دارند.
نگاه کنید به تمهای شوخی و هویت و جهالت و زندگی جای دیگریست و و و ... حتی نام کتابها را از نام تم کتاب وام گرفته که ممکن است تصور کنید این سلیقهایست اما انتخاب کاملاً مناسبیست برای رُمانهایی با آن فُرم و شیوهی روایت. نام کتابها بسیاری از چراهایی را که در متن بهوجود میآیند، پاسخگو هستند. و درست در لحظهای که ممکن است ذهن منحرف شود دنگی صدا میکنند که حواست باشد این رُمان دربارهی چیست.
موتیفهای تکراری البته بسیارند. مثلاً شال هلنا. که کاربریهای جالبی هم پیدا میکنند.
وارد شدن به هزارتوی قطعاتی که هستی یک نفر را میسازند لذتبخش بود.
فصل 36، یک جسد و چند طبال فوقالعاده است. نمیتوانم دربارهاش حرف بزنم.
فصل 32، با همان نخها، با همان رنگها را دوست نداشتم و دق آوردم تا ازش عبور کردم.
پسنوشت: اینها که نوشتم را به حساب نقد یا تحلیل یا چیز چیپ و جلف دیگری در آن مایهها نگذارید. بیشتر برای نظم دادن فکرم نوشتم تا بهتر بتوانم کار را درک کنم یا چیزی تو همین مایهها. از مسئولیتی که میآورند بیزارم. خودم هزارتا بدبختی دارم.
رضا قاسمی هم آدمباحال است و کارهاش ارزش خواندن و حرف زدن را دارد. همین.
نگاه میرا را خیلی دوست دارم، حتی اگر زیر سوال بردن ساخت و هنجارهای جامعه مدرن آنقدر هم برای من بدیع و نو نباشد. برای من چهطور گفتن و بیان کردن مهم است.
لحن کنایی سراسری و حذف پیچیدهگیها و بیان سادهاش که البته در نتیجهی پیچ-خوردن و چفت و بست شدن فرم و محتواست، آنرا برایم متمایز و دوستداشتنی میکند.
در دوران مدرن همه چیز فشرده شد و تقلیل یافت و ساختمند گردید و اضافات و خُردهها کنار رفتند و باقیماندهها برجسته شدند و به سرحد شعار و ناکارایی غلتیدند و فرم میرا دقیقاً نشأت گرفته از همین شرایط است. ایجاز و مینیمالیزم آن مُخل فهم و انتقال ایدهاش نگشته و اتفاقاً ابزاری برای القای آن شده است.
شاید بشود گفت کاریست به درستی پُستمدرن. به تعریفی مدرنتر از آثار مدرن است و جایی در امتداد آنها و متأخرتر از آنها قرار میگیرد.
نقطهی پایان دوران مدرن را نشانه گرفته و هستیای به از آن را طلب میکند. خلط مبحث، گسست، پیچیدهنمایی، جایگزین کردن متن با حاشیه و پوچی دیگر آثار پُستمدرن را ندارد و باز اما پُِستمدرن است و این امتیاز آن است- چراکه از جنس زمانه است. چراکه دستآوردهای زمانهی مدرن را به سوال و سُخره میگیرد و ناکاراییاش را.
و چه بسیار آثاری که پایان عشق و انسانیت و روابط آن را فریاد کردهاند، اما نگاه بدبین یا تلخشان را بیهوده تلف کردهاند و صدایشان معلق بر فضا مانده و به سرانجامی نرسیده. اما در میرا با تمام تلخیاش ما پیروزی عشق و انسانیت را در هر شرایطی مشاهده میکنیم و میپذیریم. شهادت را میپذیریم. (من که پذیرفتم)
میرا تنها به هستی-نمایی و نشاندادن لنگدرهوایی بشر امروز اکتفا نکرده و با بهرهگیری از تمامیت اجزای سازندهی رُمان، خویشاش را تکامل بخشیده.
میرا ما را با تقلیلی منجر به اخلال در روحیات انسانی و به موجب آن شیئ-شدن مواجه میکند.
- الو ... خوابی؟ ... پس چرا ساکتی؟ ... خُب تعریف کن ... چه میدونم، از در و دیوار ... من الان حرفم نمییاد ... آبابابابا ... خودت دیوونه شدی ... خُب دارم بهت می گم حرف ندارم ... نه. تو حرف بزن میخوام صداتو بشنوم ... قربونت برم ... راستی امروز عصری فامی اومد پیشت؟ ... چیکارا کردین؟ چیا گفتین؟ با دوستپسرش آشتی کرد؟ ... بابا من از اولم گُفتم اینا به هم نمیخورن. چرا دنبال یه پسر خوب واسه خودش نمیگرده؟ ... بابا اینهمه پسر. ریخته به خدا ... پسر خوب. من خودم سراغ دارم ... بیاد با رامتین ما دوست شه ... به هر حال از ما گفتن بود ... ولش کن. بیا از خودمون حرف بزنیم. دیگه بگو ... هان راستی حدود 7 باهات تماس گرفتم، اشغال بودی ... آره جون عمهت. بابات صد سال یه بارم بهت زنگ نمیزنه ... معلومه باور نمیکنم ... خُب نمیکنم. فک نکن. هر بار من از این مسئله به راحتی دارم میگذرم ... نه تو گوش کن ... اصلاً غلط کردی با بابات حرف زدی ... نهخیر ... نهخیر. نه نباید اشغال باشی وقتی باهات تماس میگیرم ... ببین حاشیه نرو ما قبلاً سر این مسئله حرفامونو زده بودیم ... بله من حرفامو زدم ... من این مسئله رو حل کرده بودم ... فعلاً داریم در رابطه با تو صحبت میکنیم ... اصلاً چه لزومی داره تو با غریبه تلفنی صحبت کنی؟ ... آره غریبهس. من میتونم سر این قضیه باهات بحث علمی کنم ... من اون بارم گفتم ... صب کن ... صب کن! من بهت گفته بودم ... گوش کن! ... گوش کن احمق ... ئه خُب من دارم ازت میخوام گوش کنی ... آره حواسم هست چی دارم میگم ... اه! ساکت شو. گوش کن فقط ... من بهت گفتم هزار بار. برای من هر کسی غیر از من و تو غریبه محسوب میشه ... حتی مامان و بابا ... آره من تکلیف معین میکنم ... تو اون بار که موافق بودی. اون بار قبول کردی ... چرا آخر بحثمون من یه حرفی زدم و دلیل آوردم ... ببین من دلیل آوردم و تو قبول کردی ... نهخیرم کل حرفامو قبول کردی ... من دقیقاً یادمه چی گفتم ... ببین به حافظهی من هیچوقت شک نکن ... آره من حتی میتونم بگم پارسال همینوقت شام چی خوردی ... حالا نصفهشبه یا هرچی ... جنده وقتی من باهات دارم جدی صحبت میکنم صدبار گفتم شوخی نکن ... الو ... الو ... جواب بده ... الو ... صدای نفستو دارم میشنوم ... باهام حرف بزن ... اوفی؟ ... اوفی؟ ... اوفلیا باهام صحبت کن! ... اوفلیا؟ ... عزیزم از دهنم پرید ... تو منو عصبانی کردی چون ... اوفلیا؟ ... ببین من نمیتونم بلندتر صحبت کنم ... خواهش میکنم ازت ... ببین قبول من اشتباه کردم. نباید اونطور کنترلدِناید میشدم ... اوفلیا عزیزم جواب بده ... قربونت برم جواب بده ... بگم غلط کردم خوبه؟ ... بگم گُه خوردم؟ هان؟ بگم؟ ... خُب گه خوردم ... هه! بابا داشتم سکته میزدم، به خداوندی خدا از دهنم پرید ... میدونی که من خودمم رو حرف بد حساسم؛ کُلاً دور از شخصیت خودم میدونم ... عزیز دلم آخه تو یهجوری برخورد میکنی ... باشه، باشه من تسلیمام ... ولش کن. در مورد یه مسئله دیگه حرف میزنیم ... قربونت برم که همیشه پا بودی ... میدونی من تو این دو هفته که با تو هستم انگار دویست ساله که باهاتم ... تو عزیزتر از جونمی ... اصلاً همهی حساس بودنم از همین ... آره اتفاقاً امروز یه متنی میخوندم خیلی رمانتیک بود؛ نوشته بود که کُلاً ندید-بدیدی شغل عاشقاست و نمیدونن با عشقشون چه بکنند و حتی اگه هم بار صدم باشه نمیدونن باید ساکت و دستبهسینه و مثه برده باشن یا باید پاشن هوار بزنن و رسوا بشن ... آره خیلی خوب گفته بود. مییارم برات که بخونی ... خواهش میکنم. من همه کتابام خوبن ... آره دیگه خلاصه به قول کتابه میخوام به خاطر تو یا خودمو ویرون کنم یا زمونه رو ... هاهاها ... نه بابا من اهل درس گرفتن و عبرت اینا نیستم ... نه تو به من ضربه نمیزنی ... مطمئنم ... ببین اینو با اطمینان بهت دارم میگم ... فدات بشم قشنگم ... فدات بشم نفسم ... پرستش من ... قربون اون میمییای لیموییت برم ... اُ نداره، مال خودمه، هرچی دلم بخواد میگم ... مال خودمه اختیارشو دارم ... میمی که هیچ همهش مال منه ... بگم؟ ... دونهدونه میگم ... نونخامهایهات ... من اول خامهشو درمییارم بعد خودشو گاز میزنم ... به خدا گاز میگیرم ... میخورم، من همهشو میخورم ... پاهات که خوردنیان هیچ؛ اصن حرفشو نزن ... دِ خُب نمیذاری که بگم ... من گفتم دونهدونه بگم ... اصن میخوای بگم از اول از کجا شروع میکنم ... نه اول باید برام برقصی ... ایول، خودت که بلدی ... آهان ... خُب ... بله ... خودشه ... نه نه از اون تاپپا بپوشی که یقهش تا خط سینهها باز باشه ... آره صورتی ... نه سوتینتو خودم میخوام باز کنم ... نه ... تازه باید برام شمع روشن کنی؛ موزیک مناسب به انتخاب من ... آره بابا منو اینجوری نیگا نکن. خیلی اهمیت میدم ... آره ... خودت دیگه اینکارهای دیگه، میدونی ... ووی ... هیچی بابا ترسیدم ... گربه بود فک کنم. قلبم داره مییاد تو دهنم ... فک کردم روشنک از خواب بیدار شده ... نه بابا خوابش سنگینه ولی دیگه یواشیواش باید خداحافظی کنیم؛ پاشه ببینه کنارش نیستم بدخواب میشه ... آره تازه داشت به جاهای خوبخوبهش میرسید حیف ... من صبح بهت زنگ میزنم که قراری بذاریم من ببینم چی اونتوئه آخه ... هاهاها ... سیس ... تو چطوری میخوابی بغل دست اون گراز؟ ... بابا اون ماه که همه رفتیم با هم شمال، شب، پیشش خوابیده بودم استفراغم گرفت تا صُب ... خلاصه برات تأسف میخورم ... هاها ... سیس. الان بیدار میشه آبروم میره ... من برم بهتره ... قربانت. قربانت میبوسمت. به امید خدا. خدا نگهدارت باشه عزیزم. یا علی.
سفید شدی. سفیدتر از من.
گندمی ِپوستت پریده، ماهماهی. شدی ماهی سفید. حتی سرخ می زنی. ماهی تُنگ شدی انگار. من به تُنگ و ماهی دست نمیزنم.
من پری-دریاییهای خیلی واقعی را دوست نداشتم. چندشم میشد به فلسهایی که بوی زُهم دریا میدادند دست بزنم. من دوتا پاهای خودت را میخواستم. من لای پاهایت را میخواستم. من ران کلفت و دم ماهی را دوست ندارم. از زیر شکم ماهی متنفرم. من ماهی نمیخورم.
منفذهای پوستت را نمیشد با ذرهبین هم تماشا کرد. موهای صورتت بدون دکلره، بور خدایی بود. من از منفذهای درشت بیزارم. من به فلسهای بیمنفذ حساسیت دارم.
من گوشماهی جمع میکنم از کنارهی دریا- صدای فشردهی دریا. من توی ساحل مثل احمقها میدوم و صدای سرخپوستها را درمیآورم. دستهبیلی پیدا میکنم و میدوم دنبالت. تو هم میبینی و فرار میکنی. من تُپُلیهای زیر کمرت را نشانه گرفتهام و تو قهقهه میزنی و جیغ میزنی و به سمت دریا میدوی. نزدیکیهایت که میرسم جهت چوب را یکهو عوض میکنم و میایستم. خم میشوم و نفسنفس میزنم. تو هم میایستی. چوب را کجکی گوشهی لبم نگه میدارم و میگویم بیا چُپُق دوستی بکشیم.
صدایت نمیآید اما من میشنوم. صدای تو هم از من بیرون میرود. مرا مرتعش میکند. چوب را از دستم میکشی و دور سرت در هوا میچرخانی. یک آن میخورد توی سرم.(آخ) دو دستی سرم را میچسبم و مینشینم. چوب را رها میکنی و میدوی تا سرم را بخارانی. بار اولی نیست انگار که چوبی را به سرم میکوبی. یادم نیست قبلاً کی به سرم زدی اما یادم هست که گفتی "آخ کلهت بد-سکتور گرفت". توی آب نشستهام. آب از سرم گذشته. دو دستی داری سرم را میمالانی. میخواهم بلند شوم اما سرم را فشار میدهی داخل آب. تقلا میکنم. صورتم را میچپانی لای پاهایت.(خفه شدم. بوی ماهی میدی) بازوهایم را دورت حلقه میکنم. میخواهم بلندت کنم. سنگین شدی. زورت زیاد شده. زورم بهت نمیرسد.
داخلم میبری. گوشهام هوا میکشد. جلویم آب است. آب تیره و سکوت و سکون. نیمی از من بیرون مانده.
دیوارها نمناکاند. طبله کردهاند. نفسم تمام شد.
مانلی در تو سُر میخورم. مانلی در تو میایستم. در تو تلو میخورم. مانلی سفید شدم. شاش دارم. میشاشم به دریا. نمیشود. نمیآید. میسوزد. من هم فلس دار شدم. توی دستهات دارم لیز میخورم. آخ سرم. آخ سرم.
جنوب شدم. میروم دریا.
«چرا هيچ خلوت عاشقانهای خلوت نيست، ازدحام جمعيت است در تختخوابی دونفره؟ چرا هر کسی چند نفر است، چهرههائی تماماَ گوناگون؟ چرا عاشق کسی میشويم اما با کس ديگری به بستر میرويم؟ چرا عشق جماعیست دستهجمعی که در آن هر کسی هر کسی را میگايد جز من که هميشه گائيده میشوم؟ نکند سر بر شانهی تو گذاشته بودم، مفيستو، وقتی به درد گريه میکردم؟»
چطور میتوانم بیخیال کتابی شوم که همچو چیزی در صفحهی اولش نوشته شده؟ "وردی که برهها میخوانند" یا همان "دیوانه و برج مونپارناس" که رضا قاسمی در آوریل 2002 به صورت آنلاین و چهل روزه روی وب مینوشتش بعد از حدود پنج سال انتظار ما آماده شده و میتوانید بخوانیدش. لینکش را توی دلیشزم- این بغل- گذاشته بودم، منتها گفتم شاید زورتان بیاید و آنجا را نگاه نکنید. البته سایتش را خیلی احمقانه فیلتر کردهاند و اگر نمیتوانید ازش عبور کنید بهش ایمیل بزنید تا برایتان بفرستد.
ایکاش برای سایتش فیدبرنر بگذارد یا برای لینکهایش از دلیشز استفاده کند یا برای آپلود از باکس.نت و امثالهم. آنوقت شاید دیگر نیازی به آن بخش فیلترشکن هم در سایتش نداشته باشد.
#
گفتم رمان، راستی امروز چارتا کتاب خریدم که بعد از مدتها درست و حسابی کتاب و رمان بخوانم- نه وبلاگ یا e-book. دوتاش را که همهی ملت میشناسند. میرای کریستوفر فرانک، با ترجمهی لیلی گلستان و خداحافظ گریکوپر ِاز رومن گاری ترجمهی سروش حبیبی.
دوتای دیگر را هم تقریباً به همان شکل، منتها با این تفاوت که مترجمش ما را مدتی استادی کرده و ما شاگردیش و برایم مهم است کارهاش را دنبال کنم- چون آنموقع قدرش را نمیدانستم.
دنیای کوچک دن کامیلو و شوهر مدرسهای هر دو نوشتهی جووانی گوارسکی با ترجمهی جمشید ارجمند.
فکر کنم باید اول میخواندم بعد اگر چیزی به نظرم میرسید مینوشتم اما از همان صفحهی اول کتاب که بازش میکنید داد میزند که چه کارهای کار-شدهای هستند و روان و سلیس و منتقل-کنندهی روح اثر اصلی. در ضمن طرحهای خیلی باحالی هم توی کتابها کار شده که خواندنشان را لذتبخشتر میکند.
پینوشت: بیست فصلاش را تا حالا خواندهام. همان زبان و سبک و ساختار روایی حالا دیگر آشنای کارهای قبلیاش- همنوایی ... و چاه بابل- را داراست. کارش را دوست دارم و میفهمم و البته هنوز مشتاق یافتن نو-جوییهایی در متن کار هستم.
- یهدونه رابطه میخواستم.
- سانتیمانتال باشه یا لاشون؟
- تو مایههای خودم بیزحمت.
- آهان. عرضم به خدمتتون که یه دستهخر لاستیکی مجهز به ویبریتور دارم براتون. میتونید ساعتها باهاش فک بزنین و خرجی هم برای هم نتراشین.
- نه. ممنون. دیگه اینجور روابط ارضام نمیکنه.
- آهان متوجه شدم ... اینم هست که فلزییه. خاصیتش اینه که شما هرچهقدر هم گشاد کنین با کمی گرم کردن این آلت، باعث انبساط اون و خاطر خودتون خواهید شد.
- همین رو لطف کنید. مچکرم.
- خواهش میکنم. آمادهی ارائهی هرگونه رابطهایم.
- جون لاوهَندل را بنگر. خدایا این چشمای هیزُ از ما نگیر.
- همون خود خدا بگادت.
- از مال خدا خرج خودت کن.
- جیب من و تو نداره. مال هرکی نیازمندتره.
- هرچی هستی تو کارت باش پسرم.
- آخه من با کارم زندگی میکنم باباجون.
- پس انقده فُش نده. حرف بد نزن سگتوله.
- شاخو بکَن با.
اون موقع که تو انبار کار میکردم، یهبار یهروز- بارون اومده بود فک کنم. آخه چیزیکه یادمه، زمین نمناک بود بازم. حالا اینا مهم نیست اصلاً- یه یاروی تُپُلمُپُل ِخُلُچل ِجکجوون ِبیکارهای اومده بود نشسته بود جلوی در انبار. بعد هی میگفت:
- گُشنهمه خدا. خدا گُشنهمه. خدا گُشنهمه. گُشنهمه خدا.
حساب کنین نه سوزی تو صداش بود، نه لحنی. فقط ادا-کردن. فقط هم یک مفهوم داشت.
من کاری به کارش نداشتم تا اینکه یه کارگر دیگه هم بود که با هم داشتیم جنسا رو میریختیم تو کاراتن و بعد تسمهکشی میکردیم [چرت میگه. من همون "یه کارگر دیگه"م که حال کردم. این گشاد ِخوشحال اصلاً کار نمیکرد؛ فقط یه گوشه نشسته بود سیگار دود میکرد] که اون حال کرد و رفت 500تومن به یارو داد.
من معترض شدم که:
- گدا نبود که. خُل بود.
- باحال بود. باحال بود.
اونجا بود که من تاثیر فُرم رو درک کردم و همون چیزی که یاروئه میگفت شد شعار زندهگیم.
به سگ دست نمیزنم. صدای زوزهاش هر چند لحظه یکبار با فشار بیشتر پوتینام درمیآید.
شاهین که همه را غیر از خودش موزی میداند، سیخ کباب به دست، موزیانه میخندد و با فاصله تکرار میکند:
- سوسول ... سوسول.
رضا (آن تن لش لندهور) هم با شانههای لرزان و خندهی مشمئز-کنندهی خنزرپنزریاش خبیثانه میگوید:
- وای ... چه بد میگه سوسول، شاهینئه.
کف کفشم را روی پوزهی مادهسگ گذاشتهام و در این فکرم که: چه خوب میشود اگر این سیخ را از توی کلهی این دوتا حرومزاده رد کنم و به هم بدوزمشان. در این باغ ِلُخت ِسرد ِدورافتادهی اطراف دماوند دفنشان میکنم زیر این گِلهای ِنرم و نمناک که رویشان ایستادهام و هیچکی هم نمیفهمد(ولی بالاخره میفهمند).
باز صدای زوزهی سگ درمیآید.
به بازی-کردن با او به شیوهی خودم ادامه میدهم.
هنوز دارند به ریز-ریز-خندیدن و چشم و ابرو آمدن ادامه میدهند.
علی روی بوتهی آتش خاک میپاشد. شاخههای بیبرگ و برگهای خشک گِلمال را با پا به اطراف میپراند و به سمت ماشین میرود. مثل همیشه خیلی تابلو همهچیز را زیر نظر دارد(همه همدیگر را میپاییم).
- بریم دیگه الان محمدئه دفنتون میکنه همینجا ها. چشاشو نیگا کنین.
پایم را از روی سر سگ برمیدارم. چرخی دور و برم میزند، از میان پاهایم میگذرد و غرشکنان دنبال بچهها میکند.