تبليغاتX
زیرمتن
2007/5/11
التماس دعا
ببخشید که این‌جا رو پینگ می‌کنم. آخه اون‌جا که رفتم هیشکی نمی‌یاد.
دریغ از یخده رفاقت.
اینم دیگه از سر ناچاری و با زبون بی‌زبونی:
زیرمتن : http://pappamania.wordpress.com/
غلط کردم از این‌جا رفتم. ببخشید به بزرگ خودتون که باعث زحمت شدم.
+ نوشته شده در 8:57 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2007/5/1
غزل خداحافظی

من دیگه یواش‌یواش دارم می‌رم از این‌جا. اگه میل داشتین که بازم مزخرفات بنده را مطالعه نمایید، این‌جا خواهم بود. البته فعلاً در حال انتقال آرشیو به صورت قرون وسطایی هستم. گرچه بلاگجت خیلی کارم رو راحت‌تر کرده اما خب اگر بلاگر یا موویبل‌تایپ یا لایو‌ژورنال داشتم، سه سوته الان با کل آرشیوم اون‌جا بودم. بعد از انتقال آرشیو هم باید شروع کنم به نوازش قالب و سر و روی جای جدید تا بشه چیزی که حال کنم باهاش. لینک‌های دوستان رو هم به زودی منتقل خواهم کرد اون‌جا. دیگه زندگی جدید من با دنیای وردپرس شروع شد. نمی‌دونین چه خفنه. اگه می‌دونستین همین الان همه با هم دست زاد و ذکورتون رو می‌گرفتین و با من اساسب‌کشی دست جمعی می‌کردین. به هر حال اینم از سرنوشت ما تو این‌جا. تا دیدار تو اون‌جا قربون همه‌تون برم.

+ نوشته شده در 4:33 بعد از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2007/5/1
خود دانی و دامادت*

کچل کردن توی فیلم‌های مملکت اشکالی نداره و کچل‌ها به راحتی می‌تونن بدون حجاب در مکان‌های عمومی رفت و آمد کنن. چطوره همه با هم کچل کنیم؟

یکی از ردیف‌ترین پیش‌نهادهایی بود که تو این مدت خوندم. آفرین به شهرزاد.

من عاشق دخترایی هستم که موهاشونو ماشین کنن یا خیلی‌خیلی کوتاه باشه موهاشون. خیلی ناز می‌شن. خداییش یه‌بار امتحان که ضرری نداره- کلاً خوش‌تیپی ضرر که نداره کلی هم منفعت داره، آدم زشت باشه یا کج و کوله می‌تونه یه کاری بکنه اما خوش‌تیپ نباشه ... اینو بی‌خیال. اصن خسته نمی‌شین از یه خروار مو؟ هر روزم باید به‌ش برسین. حالا شهرزاد گفت منم تایید کردم. دیگه خودتون می‌دونید.

 

*این چیزه دیگه، دیالوگ بهروز وثوقی تو همسفر. اون‌جا که کرم‌رضایی که دایی‌شه و می‌خوان زورکی بکننش شوهر گوگوش که گندش درنیاد. بعد بهروزم، بی‌خیال دایی می‌شه و ...

خیلی وقته ندیدمش. دیگه مثه اون‌وقتا خوب یادم نیست.

 

پی‌نوشت: آهان یه دیالوگ توپش الان یادم اومد. به گوگوش می‌گه:

- من اگه می‌دونستم یه هم‌چی وحشی‌ای ‌رو باید برگردونم، کم‌تر از صد-هزار تومن قبول نمی‌کردم.

(قرارش هفتاد-هزارتومن بود دیگه. این‌جوری می‌گفت:

- هفتاد هزار-تومن! سی-هزار تومن مونده به صد-هزار تومن.)

پی‌نوشت دوم: راستی تو کدوم فیلمای این مملکت، دخترا کچل کردن؟ "ده" عباس کیارستمی. "سرب" کیمیایی ... من دیگه یادم نمی‌یاد. ولی "ده" که اکران رسمی نشد. "سرب"م فریماه فرجامی بود فکر کنم که تیفوس گرفته بود. حالا عیب نداره. اگه شما هم یادتون می‌یاد بگین. اینا مهم نیست. می‌خوام ببینم نفر اول کیه‌ها.

پی‌نوشت سوم: دیگه این‌همه طولانی شد نوشته‌م بی‌خودی اینم بگم که همون‌طور که همه می‌دونید شهرزاد اولین دختر وبلاگستان فارسی هست. بی‌سر و صداترین، حاضرترین و و و ... یادداشت‌هاش هم همیشه کوتاه، پر از حس و حال و لُطف و صفا و و و ... هست. خودتون بخونید متوجه می‌شید.

+ نوشته شده در 3:22 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2007/5/1
Fly

- How can you keep going? You can't have any fluid left in your body. We've been doing this for hours.

- I'm not ready to quit yet … Come on.

+ نوشته شده در 3:18 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2007/4/29
مکالمات من و نازی 1
#
نازی: تو کوچولو بودی این‌جوری شعر می‌خوندی ...
من: من هیچ‌وقت کوچولو نبودم.
#
نازی: خاله آذر می‌گه تو خوشگل‌ترین بچه‌ای بودی که دیده، البته بعد از من.
#
من: نازی گُل پیازی.
#
من: پول‌مول داری؟
نازی: مسخره! باز دست کردی تو کیفم؟
+ نوشته شده در 2:46 بعد از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2007/4/26
فعال باشین رفقا

دوستان عزیز اگر خواستین bbc فارسی و وبلاگ و فلیکر بنده و شاید چیزای دیگه رو یه جا بوخونین این هست آدرس تامبلر بنده. خیلی دمش گرمه.

+ نوشته شده در 3:34 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2007/4/26
جلوتر نمی‌رود

این اول‌ش است. یعنی همان سر است.

چی‌کار می‌کنم؟ طفره می‌روم؟ ذهنم که شلوغ است. کجی‌ها زیاد شده. خطوط بی‌ربط موثر. چی ناراحتم می‌کند؟ چرا ننوشتم؟ باید دسته بندی کنم. فکرها مثل آشغال روی هم تل‌انبارند. کوهی از اغتشاش.

گُربه به همه‌شان چنگ انداخته. رُفت‌گر هم آر-اش می‌آید. به‌شان دست نمی‌زند.

نمی‌رسم همه‌ی کاراهام را تنهایی انجام دهم. فقط وقتی نمی‌خواهم‌تان هستید. حرف که ندارم، خبر که ندارم می‌پرسید چه خبر؟ چه خبر؟

بی‌خبری، برایم خوش-خبری نیست. مگر آزار دارید؟

سرها به چپ و راست می‌روند. یعنی نه؟ ... یا تعجب می‌کنند؟ نمی‌دانم. لزوماً در امتداد هم نیستند. کنار هم شاید.

من هم از روتین‌ها خوشم نمی‌آید. نباید خُرده بگیرم ... نه. من هم بی‌بند و بارم. پس اعتراض می‌کنم. اما به‌ش نمی‌گویم. پیش خودم می‌ماند.

- اتفاقاً منم.

نگو اتفاق! هیچی‌ندار!

چرا قید می‌آورند بی‌قید ها؟

لبخندها. دوستانه نیستند. همه‌اش از بیغ‌ای‌ست.

ازتان بی‌خبرم، دستم اما به ارتباط سیمی نمی‌رود- اگرچه دیگر نتوانم حتی خودکار دستم بگیرم.

دست‌هام کوتاه‌اند. وسط راه نشسته‌م. همه دارند عبور می‌کنند. با هم حرف می‌زنند. نمی‌توانم به پیراهن‌هاشان چنگ بزنم.

دوست‌تان دارم. دوست‌تان داشتم. محو می‌شوند.

اردی‌بهشت. ماه گاوها. مامان بیستم است. آنی شانزدهم. آن نکبت هم بیستم. گاوها توی مرتع با نگاه‌های تُهی. بی‌تفاوتی ریاکارانه. تنها روش تحمل مگس‌هاست. رُفت‌گر هم لگدشان می‌کند.

یادم رفت چی به چی بود.

حال‌ها می‌آیند و می‌روند. وسواسی هم به‌شان ندارم. خودشان به مقدار کافی کنه هستند.

این صدای لعنتی Level نمی‌شود. همه می‌خواهند پس‌گردنی بزنند.

- چرا زنگ نزدی ازشان تشکر کنی؟

همه‌ی ساختنی‌ها کنسل شدند. حالا فقط باید بنویسی. باید زندگی کنی. داستان خودش نمی‌آید. اما همیشه که خط داستانی، زندگی نمی‌شود. پس فضاهایی که جا می‌مانند چی؟ طعم این‌ها را کی توی قوطی خواهد کرد؟

حذف کردن غرامت دارد.

فکر کنم این‌جا کم‌کم وسط‌هاش باشد.

هوس را دوست دارم. میل‌ام تمام نمی‌شود.

- بخور شاید خوشت آمد.

نه. بیشتر وقت‌ها تُف کرده‌ام. دیگر امتحان نمی‌کنم. فقط باید میل‌ام بیاید.

چرا هر وقت حال خوشی ندارم، مسخره-بازی‌هایم عود می‌کند؟ با کسانی که شوخی ندارند یا شوخی سرشان نمی‌شود، ور می‌روم. آن‌قدر کرم می‌ریزم تا یه چیزی به‌م بگویند که از رو بروم.

بی‌خیال. شما فکر می‌کنید از کجا باید وارد‌ش شد؟ ارزش‌اش را ندارد. بی‌خیال می‌شوید.

تردید دارید.

حالا تشویق شدید.

نه پُر توقعی نیست. فقط باید کمی نم پس داد.

کمی فکر می‌کنید: چه فایده؟ مگر فرقی دارد؟ فرق خواهد کرد؟ نه.

پس چرا داریم وقت تلف می‌کنیم؟ مگر خودم کار ندارم؟

شاید تمام امروز ول‌ات نکردم. دلم نمی‌آید. الان چیزی می‌گویم که فکر کنی با تو نیستم.

شاید تمام امروز را اتاق به اتاق به‌ت آویزان شدم، به‌ت دست کشیدم. خودت هم بدت نمی‌آید. مریض که نیستم. تب که نداریم. کمی دست‌مالی و کمی از بوسه گریختن. درآویختن و نواختن.

آغوش کو پس؟

.

.

.

فلانی عجب آدم ِ مُفت‌خور لجنی‌ست.

گردن‌ت داغ می‌شود-با گردنم حس می‌کنم. نفس آدم بند می‌آید. چیزی، به نرمی مانع ماست- به نرمی مانع من است؛ تویی. نفس‌ها بیش از آن هیجان‌زده‌اند که چیزی به هم بگویند. چه بگویند؟ این‌‌که ریتم هم را ... ریت ... م ... ه ه ه. تا صد سال دیگر هم همین‌طور است. از این‌جا تکان نمی‌خورم.

.

.

.

این آخرش است. همان ته.

خُب. کجا رسیدی؟

- همین‌جا. سر جام.

کاش چیزی از این دنیا نصیب شما می‌شد. برای من که ندارد. کاش تمام شود.

+ نوشته شده در 1:54 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!
2007/4/25
عکسوی مارو ببین کاکو :)

آقا این امیر، کلی عکس از ما گرفت تو شمال اما فقط دو تاش که پاهای مارو- اونم از میان- نشون می‌ده تو نت گذاشته. فعلاً اگه دل‌‌تون خواست اینارو ببینید تا من خودم یه دست حرفه‌ای به سر فلیکر یتیم‌شده‌م بکشم.

پی‌نوشت: منظور از کاکو همین این جانب است.

+ نوشته شده در 3:14 قبل از ظهر توسط محمد رودگلی.
add to any service!