تبليغاتX
زیرمتن - ای عشق ...

زیرمتن

ای عشق ...

یکی بود یکی نبود . یه روز بهرام نشسته بود یه جا که تصادفاً یه دختر غریبه جلوش سبز می شه و باهاش برای بعد از ظهر همون روز قرار می ذاره . بهرام هم کنجکاو می شه که بدونه : 1 با چه کسی این همه خرکی اشتباه گرفته شده 2 این دختر چه قد توپ بود ! 3 شاید تقی به توقی خورد !!! بعد می ره سر قرار و کلی با دختره حال می کنه و می بینه ای دل غافل یک دل نه صد عاشق شده . تو دو دو تا چارتا و شیش و بشه که چی کار کنه ؟ به کله ش می زنه بره طرفو - پسره دوست دختره رو - پیدا کنه جریانو به ش بگه ، شاید آروم شد ، یا بی خیال شد ، شایدم پسره گفت آقا ما بی خیالیم شما بیا حالشو ببر !
خلاصه ... آقا بهرام رادان خان قصه ما با این فکرا که تو کله شه می ره و اونقد می گرده که یهو پسره رو پیدا می کنه . البته ما می دونیم که اسم طرف رضا بیرجندیه ! آخه دختره به همین اسم این شهرام ، ئه ببخشید بهرام خان قصه مارو صدا کرده بود دیگه . از قضا این رضا بیرجندی هم مثه حسن کچل بچه ی خیلی باحالیه و می شینه سیر تا پیازه ماجرا رو با روشنفکری تمام گوش می کنه . بعدم چشمت روز بد نبینه ؛ می شینه تا خود صُب کلی از بدبختیاش و بی پولیشو بده کاریشو و مریضیش می گه . صب که می شه بهرام به ش می گه بابا تو پس اصلاً واسه چی زنده ای ؟ یهو یه فکری به مغزش خطور می کنه .
دست رضا رو می گیره می گه بیا . من و تو رفاقتمون خیلی بالاتر از این حرفا باشه بیا بریم عشق و حال و این حرفا . می خوام بازم بیشتر باهات آشنا بشم و بیشتر از بدبختیات بدونم . بابا با این عشقی که شما به هم دارین من یکی که قاط زدم جون مولی . اَاَاَاَاَ ... دختره مایه دار عاشق تو شده توام که اینجوری ... خلاصه باید یه راهی پیدا کنم که بشه برات یه کاری کرد . بیا حالا بریم بالا شهر ... ما یه ویلا داریم زیر کوه ... آب و هواش خداس ... کلی می تونیم اونجا به بدبختیای تو فکر کنیم . رضا هم می گه بزن بریم به سرعت برق و باد .
خلاصه اینا می رن ویلا و اونجا بهرام می گه آقا من برم یه نوشیدنی مجاز بیارم بزنیم تو رگ . رضا هم مشغول می شه به تماشای طبیعت زیبای اطراف ویلا از بالکن . بعد اینقد حال کرده که بر می گرده بگه ... یهو یه گلدون پُر از شکوفه های ناز بهاری می خوره وسط فرق دماغش .
روز بد نبینی . همون جا ، جا به جا ، جان به جان آفرین تقدیم می کنه . حیف ... جوون به این زرنگی و حسن کچلی .
بعد ما می فهمیم که ای دل غافل ما داشتیم از پوینت آو ویو ی بهرام این جنایت و نیگاه می کردیم . حالا بهرام سریعاً اقدام به درآوردن لباس های رضا می کنه و جسد رضا رو که فقط یه شُرت تو پاشه ، داخل قبری که تو یه چشم به هم زدن کنده می ذاره . حالا هم بهرام ، هم ما خیالمون راحته که این رضا بیچاره هم راحت شد به خدا . خسته شده بود دیگه . دیگه روحش کفاف جسمشو نمی داد . رضا بزرگ بود و از اهالی امروز . چه غریبانه ما رو تنها گذاشت .
حالا بهرام رادان مانده و یک دوست دختر خوشگل و کمی چاق با کلی نازداری و قر و عوره که باید بکشه دیگه . وظیفه سنگین بهرام خان ایجاب می کنه تا نذاره آب از آب تکون بخوره . اون نباس بذاره جای خالی رضا یه لحظه خودشو به رخ بکشه . باید جای اونو پر کنه دیگه .
وای حالا مشکل زیاد شد و از اینجا به بعد دیگه داستان خیلی گند می شه . 1 بهرام رادان بچه مایه داره و اصلاً دلش نمی خواد ، یعنی نمی تونه نقش یه جیب شیپیشی رو بازی کنه 2 این دوتا از نظر شخصیتی و هویتی و طبقه ای و نهادی و و و ... کلی با هم فرق فوکولن 3 شهرام ببخشید بهرام ، اصلاً دوست نداره رضا صداش کنن . تازه اون روزم نشسته بود داشت فکر می کرد چه طوری خودشو بکشه - آخه می دونین خوشی زده بود زیر دلش حیوونی - که یهو نیکول کیدمن ... ( اهه چی بود ؟! آهان ) ترانه علی دوستی - ببخشید من یه کم اسمارو قاطی می کنم - جلوش ظاهر شد و اون فیلمارو اومد دیگه . اصلاً این دخترا همه شون یا فمینیست شدن یا فم فاتال - به قول رضا حالا دیگه فلسفی ش نمی کنم .
القصه ... یه مدتی وضع به همین منوال خراب بود اما کلی شانس و فیلم فارسی و فانتزی و پست مدرنیته کمک کردن تا سوتی های قهرمان قصه ما شیرین تر از حلوا جلوه کنه تو دل معشوقه ی قهرمان قصه ما .
حتماً الان دارین از خودتون می پرسین چه طوری ؟ مگه می شه ؟ ( دارم تصور می کنم قیافه هاتون رو که عین علامت سوال شدین ) . اگه من دارم قصه رو تعریف می کنم که می گم چرا نمی شه ؟
بازم القصه ... از اونجا که ترانه علی دوستی کشته مرده بهرام رادان بود ، هر سوتی ای رو به فال نیک می گرفت . مثلاً اینکه یه روز رضا بیرجندی حواسش نبود داشت می رفت اونوری ، ترانه گفت بابا گوشگوب مگه خوابگاه اینوری نیست ؟ اینم از دهنش می پره می گه دیگه تو خوابگاه زندگی نمی کنه و خونه مجردی گرفته و عشق و حال ببیتی ;-) . بعد ترانه می گه ئه ؟! 1 پولشو از کجا آوردی ؟ 2 آشغال بیکار چرا به من نگفتی جیک و پیکتو ؟ 3 خدافظ . بعد رضا می دوئه دنبالش که بابا من می خواستم سورپرایزت کنم و تو هپی بشی و می خواستم تا روز خواستگاری ...
- چی ؟ ...
- خواستگاری ... آره بابا ... دیگه کار و بارم سکه س می خوام بیام بگیرمت !
بعد دیگه چون وسط خیابون بود ترانه نتونست بپره بغلش و فقط گفت : خب ... تعریف کن !
بهرامم نه رضا ام گفت هیچی دیگه همین . تازه اون جا که کار می کنم خیلی پیشرفت کردم و دارم می شم معاون رییس و تا فردا ماشینم ببیتی . اونم چی ؟ اگه گفتی ...
- پراید ...
- پراشو درست گفتی اما ...
- اه بگو دیگه چه قد لفتش می دی ...
- بابام جان پرادو !
اینجا بود که دیگه ترانه چشماش می شه چارتا و دیگه واقعاً جلو خودشو می گیره که شلوارشو کثیف نکنه . حالا بوس و بغل به کنار . خلاصه ترانه که می بینه همه چی ردیفه الحمدالله به خودش می گه این که یهو سوار خر مراد شده نکنه بزنه و بذاره بره . الا و بلا الان باید بیای بریم خونه ما که دیگه می خوام به مامانینام معرفیت کنم . تازه امشب عمه مم اینا و خاله م اینا و دایی م اینا و اینا و اینا همه دور هم خونه ما جمع ان . از قضا به عاقد هم تلفن کردن که اساعه داره می رسه و اگه دیر کنیم آبرو ریزی می شه .
رضا که ... ای بابا بهرام که می بینه چند مرحله جلو افتاد در عرض چند ثانیه می گه بذا خودمو خلاص کنم و دیگه بی خیال عذاب وجدان و از این حرفا . می گه ترانه ... ترانه ! یه چیزی ...
- چیز میز نداریم . وقت تنگه ...
- نه یه چیزیه که حتماً باید به ت بگم ...
- آهان می خوای بگی چه قد دوسم داری و - بابا تو رو خدا تریپ دارش نکن دیگه ؛ کاریه که از دستم بر اومده . توام جای من بودی همین کارو می کردی . حالا بریم ...
- نه ...
- اه ه ه بابا سوسپانس نمیری انقد لوسی . بگو دیر شد ...
- ببین من رضا بیرجندی نیستم . من بهرام رادانم . ما خیلی بیش از حد معقول شبیه هم بودیم و تو منو اشتباه گرفتی با اون . بعد من از عشق تو ، زدم رضا رو کشتم . این تمام اعتراف هاست .
هان ؟! چیه ؟ خشکتون زده ؟ گُرخیدین ؟ حالا صب کنین . مگه به این راحتیا ولتون می کنم . بریم سراغ جریان .
ترانه که این حرفا رو می شنوه یهو با مقدار نامتنابهی از دیتا مواجه می شه . ram ش پر می شه و cpu ش داغ می کنه نزدیکای هنگ می رسه یه جورایی : اول به ذهنش می رسه که رضا - همین بهرام نمی دونم چی چی رو ترک کنه ؛ آخه اون تو تمام این مدت داشته یه مشت چرندیات تحویل خانم می داده . اون نباید این قد دو رو می بوده باشه . وای خدا چه مرحله سختی تو زندگی برام در نظر گرفتی ! حالا من باید تصمیم بگیرم و سر دو راهی موندم - کاش هیچ وقت از اتاقم بیرون نمی یومدم . سراسر زندگیم دراما شده . بعد هی دو دو تا چهار تا می کنه : باید لحظه های عاشونه رابطه مونو با یه مونتاژ ذهنی سریع جلوی چشمم بیارم ، به علاوه کدوم خری از پرادو و امثالهم می گذره ؟!
بعد از این یه کم از فضای ram به افکار مثبت و مهرورز تعلق پیدا می کنه و با یه ایده ناب memory usage تقریباً صفر می شه ، اینکه سوال اساسی رو بپرسه : هنوزم مثه اونوقتا دوسم داری ؟
بهرام که منتظر هر چیزی بود غیر از این سوال از دهنش می پره که : از امشب می تونی بهرام صدام کنی .
فردا صب ما می بینیم که بهرام خان دست ترانه خانم رو گرفته - البته این قسمت دستا و کلاً اونجاها که به هم چسبیدن خارج قابن ، با خیال راحت نیگا کنین . بالای شیش ماه می تونن بقیه شم ببینن - سوار پرادو می شن و ... جاده شمال و تو تیریپای نفس عمیق می رن تو ابرا و داداش مریم پالیزبانم می تونیم بدیم یه آهنگی ، موزیکی ، چیزی روش بخونه .
فاتحه واسه انوات خدا بیامرز پدر ما یادتون نره . صلوات . این بود قصه ما . ایشالا که همتون یه روز بتونین مصه من قصه بگین . شما رو تا فیلم بعد و برنامه بعد به خدای بزرگ و متعال می سپرم . خدا ......... نگهدار بچه های خوبم . لا لا لا ... لا لا لا ... لا لا ... لا لا لا .

+ نوشته شده در  2006/5/1ساعت 8:53  توسط محمد رودگلی  |