تبليغاتX
زیرمتن - داستان مرد غمگین

زیرمتن

داستان مرد غمگین

مرد غمگین گفت : این زن دیگر پیر شده . دیوانه شده .
زن تازه پیر شده بود . پیر که نه ، یائسه ‌شده بود .
مرد غمگین فکر همچین روزی را نکرده بود . مرد غمگین خواست آخرین تلاش‌هایش را بکند :
- شاید بشود تعمیرش کرد .
پای راستش را چند بار روی زمین کشید و کمی خاشاک به هوا کرد . پیر شده بود .
تعمیرکار به مرد غمگین گفت بی‌فایده است .
- شاید بشود فقط باهاش حرف زد یا چیزی ازش شنید . می‌توانی بنوازیش یا نوازشش کنی . می‌توانی براش غذا بپزی . می‌تواند بشورد و ... نه ! این جنس تعمیری نیست . گارانتی هم ندارد .
و اینطور ادامه داد : برو خدا رو شکر کن جنس ، قدیمی‌یه ، فابریکه .
مرد غمگین فکر همچین روزی را نکرده بود . پیر شده بود . دیوانه شده بود . پیر که نه ، یائسه شده بود .
+ نوشته شده در  2007/1/9ساعت 3:0  توسط محمد رودگلی  |