تبليغاتX
زیرمتن - با احتیاط و از سمت راست عبور کنید !

زیرمتن

با احتیاط و از سمت راست عبور کنید !

دختر نشسته است روی پاهای پسری که سعی دارد به آرامی پوزه‌اش را از زیر گردن او عبور دهد . پسر نفس بد بویش را همزمان از دهان و دماغش مثل باد گرم کولری خراب از نیم‌رُخ او عبور می‌دهد . دختر سرش را چند میلی‌متری عقب می‌آورد و لحظه‌ای در تنفسش مکث می‌کند .
پسر احساس می‌کند متوجه چیزی شده – گرچه نمی‌داند چیست . دست‌وپازنان ، ایده‌ی مبهمی در ذهنش شکل می‌گیرد . متوقف می‌شود . سرش را روی سینه‌ی دختر می‌گذارد و آهی می‌کشد . خیال دختر کمی راحت می‌شود . ناگهان سرش را برمی‌دارد و ...
- به‌م بگو . تا حالا با کسی بودی ؟ بگو به‌م . می‌خوام بدونم .
دختر نفس عمیقی می‌کشد و در فکر فرو می‌رود . می‌خواهد بفهمد این سوال را یک احمق پرسیده یا کسی که قصد دارد خودش را لوس کند . شاید هم می‌خواهد وانمود کند آدم ساده‌ایست با افکار قشنگ . با نگاهی او را که به‌ش زل زده ورانداز می‌کند .
- به‌‌م بگو . اصلاً مهم نیست . فقط می‌خوام بدونم .
- نوچ .
- نوچ ، چی ؟
- چی‌رو می‌خوای بدونی ؟
- هرچی که بوده .
- تو چی می‌دونی ؟
- هیچی ؟
- قبلاً کی من رو دیدی ؟
- هیچ .
- و اگه من به‌ت دروغ بگم ؟
- این‌کارو نمی‌کنی .
- فرض کن که بگم .
- من باور می‌کنم .
- چرا ؟
- چون این‌کارو با من نمی‌کنی .
- مگه تو کی هستی ؟
- من ، با تو روراستم .
- چطور می‌خوای ثابت کنی ؟
- زمان .
- یعنی آینده .
- و گذشته .
- جداً ؟ ... خُب آینده برای من مهم نیست . به‌م بگو چطور باید به گذشته‌ی تو سفر کنم ؟
- از طریق آینده .
دختر از آغوش پسر بیرون می‌آید و مقابل او می‌ایستد . پسر کمی منقبض می‌شود . دختر پوزخندش گرفته اما خود را کنترل می‌کند . دور خودش چرخی می‌زند و مثل کبوتری بی‌قرار یکی دو قدم برمی‌دارد . دوباره پسر را نگاه می‌کند .
- ساده‌لوحی .
پسر تکانی می‌خورد و به سرعت واکنش نشان می‌دهد .
- عاشقم .
- باید می‌گفتم احمقی .
- درک کن .
- شاید هم رحم ... چطور آن سوال را پرسیدی ؟
- احساس کردم به کس دیگری فکر کردی .
- و از کجا این حس در تو ایجاد شد ؟
- من دیدم ؛ رو گرفتی ازم .
- این چی را نشان می‌دهد ؟
- عدم صداقت .
- شاید .
- پس ...
- می‌گویم ... چطور فکر کردی تمام عمرم منتظر تو نشسته بوده‌م ؟ چرا فکر کردی می‌توانی گذشته‌ام را تصرف کنی ؟
- من ...
- باید به خاطر گذشته‌ات تنبیه‌ شوی .
دختر مستقیم به او نگاه می‌کند .
ترس در چهره‌ی پسرک واضح می‌شود (گرچه می‌دانیم و مطمئنیم که یک ابله معصوم است) .
- من باکره هستم !
- نیازی به گفتن نیست . دندان‌هایت این را نشان می‌دهند .
پسر نمی‌تواند سرش را بالا بیاورد . دختر قبل از خروج ، تیر آخر را سخاوتمندانه رها می‌کند .
- متاسفم . دست‌نخوردگی تو کم‌ترین اهمیتی ندارد .
+ نوشته شده در  2007/1/12ساعت 2:15  توسط محمد رودگلی  |