با شما نیستم ...
همونطور که مشاهده میکنم استقبال از وبلاگم داره روزبهروز افزایش پیدا میکنه. من موفق شدم علاوه بر حفظ خوانندههای اولیه هر روز بیشتر از دیروز به تعداد مخاطبانم اضافه کنم و از این جهت به خودم میبالم. اینو گفتم که یه وخ فکر نکنین ممکنه بیجنبه بازی و لوسبازی و اینچیزا دربیارم و درشو تخته کنم. کلی مطلب دارم که اصلاً قرار نیست خاک بخورن و تو نوبتان تا یکییکی طعم انتقادات و پیشنهادات شما پیگیران عزیز رو بچشن.
نامرتبط: [ J ].
حتماً زیاد دیدین یه جملهای رو الکی پروندم که حتی شاید خودم هم اعتقادی بهش نداشتم یا مفهومی براش قایل نبودم– منظورم تو وبلاگ نیست. به نظر شما چرا خیلی وقتا نمیدونم چی دارم میگم؟ تا حالا متوجه شدین چهقدر از اظهار نظرهای آمادهی بیربط استفاده میکنم؟ انگار مجبورم کردن یه چی بگم ... بعدش از خودم بدم مییاد.
راستش اکثر اوقات دل و زبانم یکی نیست. همینطور ذهن و زبانم. که اولی خیلی بدتره. اینو صادقانه گفتم که اگر راهی برای درمونش سراغ دارین بهم بگین.
خودم دارم سعی میکنم با فکر کردن بهش و انتقال اون از ناخودآگاه به سطح آگاه ذهنم برطرفش کنم. امکان اینم هست که تو این کار به اندازهی کافی استعداد نداشته باشم.
