تولد دوباره اینه دقیقاً
دیشب خیلی خوشحال بودم. بابت چی؟ میگویم. بابت این خبر. هورا.
میخواستم ده تا پست بنویسم به این مناسبت و آخریش را به این خبر اختصاص دهم اما اینترنت لعنتیام تمام شد. این چند روز خیلی نگران و ناراحت نازنین بودم. هنوز یک خدای خوشگل ِخوب و مهربانی آن تهتههای وجودم حفظ کردهام که هروقت کم میآورم و کاری ازم برنمیآید سراغش میروم یک بوسی به لُپاش میزنم و کمی پاچهخواریاش میکنم و ییهو همه چیز بهتر از عالی میشود- برایم مهم نیست که باور کنید یا نه، من چون میخواهم روی پای خودم بایستم زیاد دور و ورش نمیروم.
حالا هم از ته دل میگویم خدایا شکرت که حداقل ایندفعه سر بیگناه را بالای دار نفرستادی. نازنین، طفلکی خودش دوبار تا حالا توی زندان سکته کرده بوده و ...
از شادی صدر و مصطفایی هم به خاطر تلاش و پیگیریشان ممنوم. الان که اینها را مینویسم باز چشمای ریز تورفتهی قورباغهایم نم بهاری گرفته (بس که چُس حسم) ...
فعلاً.
پینوشت: راستی فکر نکنم اینا بتونن دیه بدن. کاش یه چیزی درست کنن هرکی یه مقدار کمک کنه.
