در جبههی پنجرههایی که به موازات هم در خود میشکنند
از امروز پنجرهات روبهروی پنجرهی من خواهد بود و میدانیم با وجود و حضور زنهای همسایه- که از خروسخوان تا بوق سگ، از یک طبقه زیر پا و شش طبقه بالای سر و از چهار جهت، انواع و اقسام گفتنیها را با صدای بلند و لحنهای معنیدار و لرزاندن شانهها یا تکانتکان دادن شکمبههای آبلمبوشان همراه با کج کردن سر و باریک شدن چشم و بُردن دایرهی تیرهاش به گوشهها، به هم خواهند گفت- حتی نمیتوانیم لحظهای گوشهی پرده را کنار بزنیم و به سادگی بههم نشان دهیم که: نه! بیفایده است.
و بعد کز کنیم در سکوت و تنهایی پر مناقشهی مبهممان.
ماندهایم دلخوش که پنجرههامان پردههایی آبی دارد و پشت آنها دو نفر جلوی منیتور نشستهاند و میدانند پشت پنجرهی دیگر کسی پردهی آبی را دوست میدارد و آنچه را که همه خواهند شنید او نمیشنود و آنچه را که همه خواهند دید او نمیبیند و گوش به نوای موسیقیای دارد که کسی آن را نمیشنود.
به خود نهیب میزنیم که چرا بگویم: اما چه فایده؟
"چرا" از جایی درز میکند و با پژواکش او را بیدار و تیر. همیشه سر و کلهی نفر سوم کذایی پیدا میشود که لزوماً رقیب نیست، اما وزنهاش همان وزنه بلکه هم بیشتر است و با کون پت و پهنش مینشیند بر راس مثلث و همینطور بیخیال و بیرحمانه زاویهی زیر کونش را بازتر میکند.
کاش یکی به این بگوید: جان چه کونی!
کاش مثل آنوقتها که چولکی بیش نبودیم، فریادهای هوادارانه میزدیم: فلانی کونتو بردارو برو.
(افاقه نمیکند. پُرروتر از شعارهای سرماخوردهی لُپگلیست)
فرقی هم ندارد پدر باشد یا برادر یا از الافهای چشمچران کونسوختهی سر و ته محل یا چاقالچولکی از آن سر دنیا پشت نقاب آیدی یاهو مسنجرش. آسانسور باشد یا کوچه. مترو باشد یا سینما یا کافه یا پارک یا لب جوب یا پول چرک یا کف دست بیمو. همه خنزرپنزریهای رابطهاند.
(چی بود؟ چراغهای رابطه تاریکند؟ هرچی ...)
اگرچه حتی نمیتوانیم برای لحظهای پرده را کنار بزنیم و صورت هم را تماشا کنیم و کمی، فقط کمی، بودن را لمس کنیم و دلگرم شویم که: نه! انگار هستیم.
اما و با اینحال حتی نمیتوانیم بگوییم که: نه! این حقیقی نیست.
اگرچه از امروز پنجرهات روبهروی پنجرهی من خواهد بود و نمیتوانیم آن را حتی در خیال بپوشانیم.
در آخر "باید رفت" باید گفت و "خوش آمدی" شنید.
برای "من آمدهام" ما را "خوشآمد" نمیدارند.
و بعد کز کنیم در سکوت و تنهایی پر مناقشهی مبهممان.
ماندهایم دلخوش که پنجرههامان پردههایی آبی دارد و پشت آنها دو نفر جلوی منیتور نشستهاند و میدانند پشت پنجرهی دیگر کسی پردهی آبی را دوست میدارد و آنچه را که همه خواهند شنید او نمیشنود و آنچه را که همه خواهند دید او نمیبیند و گوش به نوای موسیقیای دارد که کسی آن را نمیشنود.
به خود نهیب میزنیم که چرا بگویم: اما چه فایده؟
"چرا" از جایی درز میکند و با پژواکش او را بیدار و تیر. همیشه سر و کلهی نفر سوم کذایی پیدا میشود که لزوماً رقیب نیست، اما وزنهاش همان وزنه بلکه هم بیشتر است و با کون پت و پهنش مینشیند بر راس مثلث و همینطور بیخیال و بیرحمانه زاویهی زیر کونش را بازتر میکند.
کاش یکی به این بگوید: جان چه کونی!
کاش مثل آنوقتها که چولکی بیش نبودیم، فریادهای هوادارانه میزدیم: فلانی کونتو بردارو برو.
(افاقه نمیکند. پُرروتر از شعارهای سرماخوردهی لُپگلیست)
فرقی هم ندارد پدر باشد یا برادر یا از الافهای چشمچران کونسوختهی سر و ته محل یا چاقالچولکی از آن سر دنیا پشت نقاب آیدی یاهو مسنجرش. آسانسور باشد یا کوچه. مترو باشد یا سینما یا کافه یا پارک یا لب جوب یا پول چرک یا کف دست بیمو. همه خنزرپنزریهای رابطهاند.
(چی بود؟ چراغهای رابطه تاریکند؟ هرچی ...)
اگرچه حتی نمیتوانیم برای لحظهای پرده را کنار بزنیم و صورت هم را تماشا کنیم و کمی، فقط کمی، بودن را لمس کنیم و دلگرم شویم که: نه! انگار هستیم.
اما و با اینحال حتی نمیتوانیم بگوییم که: نه! این حقیقی نیست.
اگرچه از امروز پنجرهات روبهروی پنجرهی من خواهد بود و نمیتوانیم آن را حتی در خیال بپوشانیم.
در آخر "باید رفت" باید گفت و "خوش آمدی" شنید.
برای "من آمدهام" ما را "خوشآمد" نمیدارند.
+ نوشته شده در 2007/1/24ساعت 4:23  توسط محمد رودگلی
