جذابیت پنهان نموره بورژوازی
فصل اول
این داستان از روی یک جریان واقعی کپی شده ولی آنقدر عجیب غریب که ممکن است فکر کنید داستان است ولی به تان - با اینکه حق می دهم - خاطرنشان می کنم اشتباهی عوضی نگیرید . حالا بریم سراغ اصل قصه :
یکی بود یکی نبود ... هیشکی نبود .
- راستش از زندگی با خانواده خسته شدم دیگه . نه فکر کنین اینا به من کاری دارن - من که البته به اینا خیلی کار دارم - اما من الان 25 سالمه . دیگه به معنای واقعی کلمه خجالت می کشم که تو روی بابا مامانم نیگا کنم . اینام دیگه سن و سالشون بالا رفته . درسته که من به کلی قید همه جور زندگی مثه بقیه آدم حسابیا رو زدم ، اما خب خانواده م که نزدن . اینا که گناهی ندارن یکی مثه من رو تحمل کنن . ببینید توضیحش برام خیلی سخته . من چند سالی هست که یه دید انتزاعیه چی بگم ( احمقانه ) پیدا کردم به زندگی ... فقط زل می زنم به یه نقطه و بعد اونقدر بسطش می دم و بزرگش می کنم که می شه تمام زندگیم . خب حق دارین که نفهمین ... من از 14 - 15 سالگی دم از استقلال و خونه مجردی و از این جور شر و ورا می زدم . اصلن چن وقت ول کردم رفتم . رفتم با همین رضا . آخه رضام از خودم بدتر بود . خیر سرش 6 سالی از من بزرگتر بود . خیر سرم الگوی زندگیم اون بود . رضا از 17 سالگی مجرد زندگی می کرد . گرچه وقتی سه ساله ش بود آوارگی ش شروع شد . البته آوارگی اون از 16 سالگی یا شاید از بدو تولد مادرش شروع می شد . بابای رضا شوهر دوم مامانش بود . اوه کلی جریان دارن اینا ... خلاصه اینکه وقتی مامانش تو مهمونی های شبونه تو کار بشکن و بالا بنداز بود ، این بچه یه روز پیش مامان جون بود و یه روز پیش مامان و یه روز خونه باباش که رفته بود یه زن دیگه گرفته بود - الان باباش سه تا بچه داره که بزرگش که همسن منه تو فرانسه داره نمی دونم چی چی می خونه ... - این بچه ذاتاً مجرد دنیا اومد . آقا منم با این پیش زمینه که خیلی ازش خوشم میومد و دلم می خواست به جا اون داداشش که الان هلنده ( خشایار ) - بابا این خشی جون با یه آزیتا جون خواهر برادرای ناتنی البته از مادر یکی با رضان که از شوهر اول مادرش بدست اومدن - یا این شاهین غازقلنگ - ای بابا اینم از شوهر چهارم مامانش - از سومی بچه نداشت - به وجود اومده - برادرش باشم [ صد بار گفتم و تاکید کردم اینقد جمله رو بلند نکن که تو فاصله نهاد و گزاره تا فعل طرف که می خونه یادش بره چی به چی بود ] و تا آخر زندگی با هم باشیم و خلاصه این عشق به رفاقت و مرام من از این جا بیشترش سرچشمه می گیره . این رضام که ناکس با همه آره با مام آره . یعنی با منم نود درصد همون جوری تا می کرد که با اونا که تو زندگیش نبودن همون جور . اگه دروغی رو به کل فامیل می گفت ، به منم همونو می گفت ؛ غافل از اینکه بابا من که از جیک و پیکت خیر سرم با خبرم . مگه کوری ؟ ما از صب تا شب با همیم . تو یه تشک بغل هم می خوابیم . نفسمون تو صورت هم می خوره - چی می گن ؟ ... اسبم بودیم دیگه ... وله ش بابا - دیگه زیر و بم همو می دونیم . از تو شُرت هم با خبریم . چه لزومی داره تو به من که پونصد تا قول و قرار برادری و زندگی و کاری و دوستی - و اوه ....... اگه اونوقتا رضام سیگاری بود چپق دوستی ام صد بار کشیده بودیم - با هم بستیم و هر روزم به تعدادشون اضافه می شه بیای همون دروغا و خالیا رو تحویل بدی . اگه بیکار بودیم یا علاف یا دنبال چه می دونم دختر بازی و هر چی حالا ... اگه رفتیم سر کاری که ایست و ژستش های کلاس نبود و ما اونطوری جا انداختیم ... هی هی روزگار ! قدیمیا اون اهل شب و می می گفتن مستی و راستی . قدیما - البته شنیدیم و تو قصه ها خوندیم - یه بار که می زدن قدش دیگه تا ته خط با هم بودن . رضا ... رضا . از دست تو پیر و جوون مرگ شدم . پنج سال افسرگی شدید و حالا دو سال به صورت ترکش که مزمن شده و مونده و همیشگی شده ... باید بنویسم پای تو ! خیلی کثافتی که صدبار تو بدترین موقعیتام تنهام گذاشتی . گاگول من تنها کسی بودم که می تونستی روش حساب کنی ... نه دیگه عمرن نیام تو ساندویچی وایستم کنارت کار کنم . کار به اون خوبی داشتیم - واسه تو خوب بود که هدفی جز پول نداشتی ؛ و الا من که تو هپروت و مالیخولیای احمقانه سینما دارم می سوزم . تو پنج ساله می خوای با اون ساناز جون اوشکول ازدواج کنی . تو که صد بار توبه کردی دختر بازی و تموم کنی اما هنوزم وقته کار فکرت تو ...سه و ...یرت تو کار . تو که می خوای ظاهرت حفظ بشه ؛ من که نخواستم . من عطای این جور چیزارو خیلی وقته به لغاش ( مطمئن نیستم درست نوشته باشما ) بخشیدم . کار خوبی بود . بازار خوبی داشت . آبرومند بود . بچه ت می گفت بابام تو کاره ماشینه ... نمی گفت بابام ساندویچی داره . اگه یه روز بعد از گذشتن از توهماتم فیلمساز شدم بالاخره یه فیلم با تم رفاقت و خیانت و نامردی و - کاش فیلمای نوآر فم فاتال مَردَم داشت - خرده جنایتهای کوچک دوستی و برادری و از این جور شر و ورا می سازم .
فکرشو که می کنم می بینم از فکر کردن پشیمونم ... پشیمون !
همین تو بودی که حالا بعد از مدتها دوری از اون جور قضایا هنوزم وقتی به فکر استقلال میفتم و خونه مجردی مثه خر تو گوگل می مونم . با اون چیزایی که من از تو دیدم الان خیلی باید بدبین تر از اینا باشم به زندگی . همه چی و که نمی شه تو اینجا نوشت . تو 25 سالگی مثه یه پیرمرد 50 - 60 ساله به بقیه زندگیم نگا می کنم . یه لحظه هزار تا هدف و آرزو دارم و یه لحظه نیگا می کنم می بینم مگه چن سال دیگه می خوام زنده باشم ؟ وقتی فکر می کنم 10 یا 25 سال دیگه زنده هستم تنم می لرزه . وای همه ی دنیا با من بدن ... همه می خوان بخورنم ... همه اون دروغگوآی نامرد !
- بچه ها تورو خدا مواظب باششششششششششششید ;-(|)-<|><<
- خدا وکیلی که چی ؟ گُه .
پی نوشت : خیلی عذر می خوام که وقتتنو گرفتم . شرمنده به خدا . الان از خجالت سرمو می ذارم می میرم براتون .
- نه مثه اینکه باورتون شده حیوونی راستکی قاط زده !
فصل اول این رمان* همینجا تموم می شه . چون بارتلمی هم از این کارا می کنه ، منم می کنم که کم نیارم . اگه بخوام وا بدم که دادم . اما اعتماد به نفسمو حفظ می کنم و با تمام اطمینانی که به شما دارم مطمئنم از ش خیلی خوشتون اومده و حال کردین . از کامنتاتون می فهمم که خیلی خیلی دارین حال می کنین . پس بازم از همینا به خوردتون می دم . بای .
* این یک داستان است . منتها نگارنده دلش پیش رمان است و لاجرم هی از دهنش می پرد بیرون . می دانید که چه می گویم ؟
فصل دوم
من کشته مرده روایت اول شخص هستم . از روایت سوم شخص خوشم نمی آید . از دانای کل هم . من از راوی ای که نمی شود به ش اعتماد کرد ، که نامطمئن و مظنون و مشکوک و دروغگو و حسود و مسخره و شوخ و سر کار گذار و دنبال نخود سیاه فرست و گوشه و كنايه و طعنه زن و وارونهگو و استهزاء کن و پنهان ساز / کار و تلخ اندیش و طنّاز و هجّاو و جانی و مجنون و افسار گسیخته است را ستایش می کنم . من آماده ام تا خود را به دست چنین راوی ، اسیر دنیای داستان و رمان کنم . و راویی که بتواند به خارج و داخل دنیای داستان سفر کند . راویی که از هفت دولت آزاد باشد و تنها به اصول غریب خود پابند . من راوی سرکش را آرزوم . آن راوی که چنگک به زیر چانه ام اندازد و با خود کشاندم . حالا گرفتین قضیه چیه ؟ پس بزنین به چاک !
می دونین من از داستان و این چیزمیزا هیچ نمی دانم . یک چیزایی شنیدم یا پراکنده خوندم . اما مطمئنم اگه بخوام به اونا اکتفا کنم یه صفحه ام نمی تونم بنویسم . پس بهتره مثل کتابای فیلمنامه نویسی و فیلمسازی همشون واسه قشنگی و یه جور خودارضایی برن تخته سینه کتابخونه . راستش شما اگه می خواین با فضای این داستان کنار بیاین باید منو فراموش کنین - منظورم اون منی که می شناسین . آخه شمایی که منو بیرون دیدین یا نوشته های قبلیمو خوندین یا عکسامو دیدین دیگه زیاد به درد قضاوت درست و حسابی نمی خورین . چون مدام متن داستانمو با شخصیت بیرونیم مقایسه می کنین و خلاصه همونطور که از من حوصله تون سر می ره از داستانمم خسته می شین . در حالیکه اونا که نسبت به شخصیت واقعی من هیچ شناختی نداشته باشن ممکنه بخونن و حسابی حال کنن و حتی شاید بتونم چارتا منتقد و داور و گول بزنم و به اسم ساختارشکنی و فضای تازه و بیان و زبان و خلاصه نوآوری تو این جور شر و ورا چارتا جایزه بارم کنن . بعدم چن تا مصاحبه که من توش چرت و پرت بگم و خبرنگار تازه کار روزنامه شرق به به و چه چه کنه بگه بابا پست مدرن . جالبه تو مقدمه کتاب هنر رمان مترجم از قول کوندرا نوشته هویت اصلی و زندگینامه رمان نویس باید تا حدود زیادی مخفی بمونه یا یه چیز تو همین مایه ها . الان یادم افتاد رضا قاسمی هم تو همنوایی شبانه ارکستر چوبها خودشو یه راوی گوشگوب جا زده بود و چن تا مریضی به خودش نسبت داده بود که بتونه با روایتش هر کاری می خواد بکنه و همه رو سر کار بذاره . با توجه به اون نقل قول از کوندرا دارم فکر می کنم رضا قاسمی با اون سایتش و اون همه مطلب و مصاحبه و خودارجاعی ها به سوابق و گذشته حالش چطور می تونه جزو رمان نویسایی که کوندرا می گه جا بگیره ؟ اما من از اون رمان خیلی خوشم میاد . شاید به اون دلیل که راویش مشکلات داره یا اینکه مدام از دنیایی که ساخته بیرون میاد و دوباره شیرجه می زنه توش . مثه اون وقتا که من بچه تر بودم و شنا بلد نبودم وقتی می رفتم استخر می رفتم تو یه متری هی می پریدم تو آب دوباره بیرون میومدم . الانم شنام همون جوریه . البته مدتهاست که دیگه شنا نمی کنم . بگذریم .
اما برخلاف نوع راویی که دوست دارم و ترجیح می دم - البته خارج از بحث چندم شخص بودنش که همون اول خواهد بود - من می تونم به تون قول بدم که تا اونجا که می تونم سعی کنم تو تعریف کردن این ماجراهای واقعی دست از پا خطا نکنم و راست و حسینی و روراست باشم باهاتون - البته اینکه بعضی جاها حافظه م یاری نکنه یا قاط بزنم یا کم بیارم بحثش جداس . اگه این کاره باشین - منظورم اینکه خواننده باشین - درک می کنین . اما نه اگه دنبال اشکال گرفتن و غر زدن هستین و می خواین از موضع قوم بنی اسرائیل باهام تا کنین که به خودتون مربوطه . من ایرادی نمی گیرم بهتون ، اما واگذارتون می کنم به بازوی قلم شده ابلفضل که دست حق بینمون حکم کنه . پس تا اینجای کار تکلیف خیلی ها روشن شد . اما بقیه که موندن و تو بقیه راه باهامن : خواننده گرامی من همین جا از طرف شخص متشخص خودم به ت قول می دم اگه تا آخر رمان باهام همراه باشی و حتی اونجاها که حوصله تم سر می ره چشم ازش برنداری و کلاً باهاش در هر صورت ممکن حال کنی ، سرخورده ت نکنم و حتی همین جا قول می دم کاری کنم که تو دوره بعدی هم / نه منظورم اینه که خودتون ازم درخواست کنین مثه فیلمای موفق هالیوود ادامه شم بنویسم .
یه حرف دیگم هم بزنم که این فصلم تموم بشه بریم فصل بعد . همیشه گفتم بازم تکرار میکنم که ما که تازه کاریم به اصطلاح و تازه قلم در دست گرفتیم تا رمان خود را با نام خدای قلم به دستان آغاز کنیم خیلی بد بختیم . اتفاقاً این حرفمم این یارو که تو بک استریت خوابگرد مینویسه تو شرق نوشته بود . حالا چرا بدبختیم ؟ ما با این حجم کمی و کیفی آثار قبل از خودمون چطور می تونیم یه کار جدید بدیم بیرون ؟ از چه ساختار یا تکنیکی استفاده کنیم که تا حالا استفاده نشده باشه ؟ این یارو نوشته بود فردیت و کشک و کوزه و اینا . بعدم تو این خر تو خری و آشفته بازار که دیگه معیاری برای تشخیص بد و خوب باقی نمونده چه کسی صلاحیت ارزش گذاری رو کار آدمو داره ؟ اتفاقاً همین استدلال عقب مونده رو هم یه آدم غراضه ای دو سه هفته پیش داشت و ایرادای کارشو با همچین مزخرفاتی سرپوش می ذاشت . البته اون مثه کبک سرشو کرده بود زیر برف و فکر می کرد همه دارن از زاویه دید اون به قضیه نیگا می کنن . جا داره همین جا بگم که کور خونده بود . هنوزم - درسته حالا جوّ ِکلی خیاریه - اما نگاه های تیزی هستن که با خوندن اولین جمله این رمان به حقانیت من مهر تایید می زنن . ببینین خودتونم می دونین که من پر از ایده و خلاقیتم و کلاً یه نابغه ام . خودتونم می دونین نمی خوام با این حرفام بین خودم و شما فاصله گذاری کنم . به هر حال حقیقتیه که باید گفته بشه . قبول دارین ؟ ... جای خالیو بعداً با حوصله که فکر کردین رو سوال خودتون با خط قشنگ خودتون پر کنین .
خب این فصل ام تموم شد . به همین سادگی نه برفی نه بارونی نه سیلی نه زلزله ای . به همین سادگی که می بینین . من این جوریم دیگه .
فصل سوم
یه رفیق داشتم فامیلیش سُلیمانی بود . یه مدت ما به این می گفتیم شُلِیمانی که بعد شد شُلیمان و بعدم شِلمَن . الان مدتهاست ازش بی خبرم . فرقی هم به حالم نمی کنه .
پایان این فصل . بابا نوآوری !
فصل چهارم
از اونجا که جامعه ما جامعه ی آدمهای متزلزلی ست و همه پر از مشکلات روانی و عقده های ادیپ و خلاصه موشای آزمایشگاه فرویدیم - یعنی راستش اینجوری تو جامعه بار اومدیم و رشد کردیم و شکوفا شدیم ، کلاً جامعه بی شخصیتی هستیم و هویت مشخصی از خودمون نداریم و همه هم با کمال میل حاضریم پای این اعتقادمون امضاها کنیم و عکس ها بگیریم . ما چون هیچی از خودمون نداریم و این تنها حقیقت مسلم جامعه مون " است " یک سر نگاه مون و تمام اعضا و جوارحمون متوجه دیگری و دیگری هاست تا ببینیم چیز تازه چی میاد بیرون ، در عرض چن ثانیه اون رنگی بشیم . ما همه قبول داریم که بسیار تحت تاثیر و متاثر و الگو گرفته ایم و افتخار هم می کنیم . ما اصلاً با این دیدگاه مون مشکل نداریم و اصلاً به ش از جهت منفی نگاه نمی کنیم . و از اونجا که ما تمام اینها هستیم پس هنرمندای جامعه مون هم با این مقوله هیچ مشکلی ندارن و به راحتی هضم می کننش . این تاثیر جمعی در ما نهادینه شده و بعد از قرن ها جداناشدنی به نظر می رسه . همه اینا رو گفتم که بگم اگر گمون کردین که من ممکنه تحت سیطره رمان نویسان و قلم بدستان قبل از خودم هستم - داخلی و خارجی فرق نداره - به تان می گویم درست فکر کردید و بله من این هستم . فکر هم نکنید که کار شاقی کرده اید و رمز موفقیت - به زعم شما با عوامفریبی بدست آمده - ام را کشف کرده اید . من اجازه نمی دهم با این مهمل بافی ها و خیالات واهی به جایگاه هنری من خدشه وارد کنید . راستش شما ها اکثراً دچار نوعی خودشیفتگی نایاب هستید که خاص این منطقه از کره زمین و اطرافش هست . البته حق هم دارین و طبیعیه و مشکلی به حساب نمی یاد چون در شهر زیبا رویان زشت زیباترین است - می بینین که حتی جوری مثال می زنم که به روحیه ظریفتون که کاماً باهاش آشنایی دارم لطمه ای وارد نشه . پس من و سبک من بازتاب و انعکاس خودشماست که با عبور از صافی نگاه من تلطیف شده و جنبه هنری و زیباشناسانه پیدا کرده و چون رحمتی به سوی شما باز می گردد . باشد که به راه راست هدایت شوید و استعلا یابید ای بره های سفید کوچک خداوند که حالا در اثر داروینیسم معکوس به میمون ها و شامپانزه های بازیگوشی استحاله یافته اید .
این فصل هم تموم شد . با این وضعیت جوی و فضای گلخانه ای که در فضای سالم رمانم دارد اتفاق می افتد می ترسم کم کم ترتیب فصل ها به هم بریزد و به طور ناموزونی کوتاه و بلند و از ریخت افتاده شوند . اگر چه من به شدت به ساختار و فرم کارم وسواس نشان می دهم . اما نمی توانم جلوی پویایی و خود خلقی معجزه آسای کار را بگیرم . خوشبختانه در اینگونه موارد کاملاً انعطاف پذیر هستم و دست آفرینشم را باز می گذارم تا مبادا هنری خواسته باشد خلق شود و من مانع مانده باشم .
فصل پنجم
قبل از اینکه به ادامه کار بپردازم مجبورم توضیحاتی بدم . مثه اینکه بعضیا بعد از چهار فصل هنوز نتونستن سر از قضیه در بیارن و تو گوگل موندن . خب من چی کار باید بکنم که شما ها ضریب هوشیتون 70 - 80% بالاتر از سطح این کاره . هنرمند که وظیفه نداره در مورد کارش مدام توضیح واضحات بده . معتقدم تو این زمینه حتی هیچ تعهدی هم وجود نداره . حتی می تونم به اتهام اختلال در روند روایت از خوندن بقیه ش محرومتون کنم . ببینید کار من اگه حرفی توش باشه - که صد در صد هست - خودش باهاتون ارتباط برقرار می کنه و اگه نکرد دو حالت ممکنه وجود داشته باشه . حالت اول اینکه سطح گیرایی شما با سطح فرستنده - اینجا مشخصاً همین کار - یکسان نباشن . حالت دوم اینه که حرف - که صد در صد تو کار هست - با بیان مناسبی به شما ارائه نشده باشه . من ممکنه بتونم با حالت اول تا حدودی کنار بیام اما عمرن قبول ندارم که بیان من مشکل داشته باشه و تو این زمینه هیچ بهانه ای برام قابل قبول نیست . از اونجا که من به غیر از اینکه هنرمند و نویسنده توانایی هستم ، دارای قلب گشاد و پهناوری هم می باشم و دل کوچکم بسیار رئوف است فقط یک بار - توجه کنید : فقط و فقط یکبار ، چند المان برای دریافت و رمزگشایی این اثر گرانمایه به تون اعطا می کنم . امید اینکه مرحمت ما شامل ره یافت و بازپساپندارپدیده تولیدانگاری شما بگردد .
پس از توضیحات اینجانب در موارد زیر می توانید ادامه کار را در فصل بعد مجذوب شوید .
1 - ما در این رمان به دنبال بازسازی یک ماجرای حقیقی در دنیایی کاملاً فراحقیقی برای دستیابی به حقیقتی ناب از نوع فراهذاحقیقتاو ِیلا هستیم .
2 - این یک کار درون معاصر یست . یعنی چون نوش دارویی لحظاتی قبل از مرگ سهراب است که به کامش می رسانیم تا زندگانیش را جاودان سازیم . معجزه ایست که شما را برای پیروی مکفی باشد و پس از آن هرگز هیچ بنی گوریلی تقاضای معجزاتی افزون نکند و برای ایمانتان تا ابدالآباد بسا باشد . که همین جا می شود اصطلاح خلق اللحظه تین ِبساتوعصرها را بر آن نام گذارد .
3 - قهرمان ما پس از اینکه نتوانست با خودش کنار بیاید برای ترک خانه پدری و تجرید و انتزاع مادام العمر و خود را ناتوان از اجرای اراده خویش یافت ، خودش را به کوچه علی چپ زد و شروع کرد به ادا اطفار ریختن و قر و غوره اومدن . متوجه باشیم که اکثر ما در چنین مواردی ناگزیر چنین مسیری را برای ادامه راه و بقای اجباری برمی گزینیم و ناچاریم از دست و پا زدن . پس مثه بچه آدم حسابیا سریعاً باهاش احساس همدلی و سمپاشی کنید تا گسست واقع در روند روایت مرفوع شود و گام در مسیر عادی خویش گذارد .
4 - معمولاً وقتی استادی سر کلاس مجبور شود به خاطر لحاظ قرار دادن قشر مخ آسیب رسیده جویندگان نکاتی را بازگویی کند ، این امر باعث خلل و خدش در روحیه نخبگان گردیده و از ادامه نخبه گیشان ممکن است باز مانند . به عنوان نگارنده این سُطُر از نخبگان عزیز خواهش دارم کمی اگر می شود کوتاه بیایند تا همراهان این خیل پیوسته و رُسته با نیل به مقصود شوند . اجمالاً صلواتی ختم کنید .
فصل ششم
راستش این رمان کلی برایم اومد داشته است . توی این چن وقته کلی اتفاقات جالب برایم افتاده . یکیش را عمرن باور کنید . یادتان هست یکی از فصل های رمان را به دوستی به نام شلمن اختصاص داده بودم ؟ ایشان الان در یکی از ایالت های محترم آمریکا تشریف دارند و در حین تورق و بنده نوازی رمان این حقیر به نام مبارک خویش بر خورده اند و از این حسن تصادف یکی اینکه ایشان کلی با این قضیه حال نموده اند - لازم به توضیح است که همینک سردبیر بخش ادبیات مدرن در نیویورکر تشریف دارند . در حال حاضر این اثر من کاندیدای پولیتزر و انجمن منتقدان و و و ... می باشد . با این وصف فکر نمی کنم دیگر وقتی برایم باقی بماند که برای شما بگذارم . واقعاً متاسفم که سعادت همراهی من را نداشتید .
پایان .