تبليغاتX
زیرمتن - شیوع هاری

زیرمتن

شیوع هاری

به سگ دست نمی‌زنم. صدای زوزه‌‌اش هر چند لحظه یک‌بار با فشار بیشتر پوتین‌ام درمی‌آید.

شاهین که همه را غیر از خودش موزی می‌داند، سیخ کباب به دست، موزیانه می‌خندد و با فاصله تکرار می‌کند:

- سوسول ... سوسول.

رضا (آن تن لش لندهور) هم با شانه‌های لرزان و خنده‌ی مشمئز-کننده‌ی خنزرپنزری‌اش خبیثانه می‌گوید:

- وای ... چه بد می‌گه سوسول، شاهین‌ئه.

کف کفشم را روی پوزه‌ی ماده‌سگ گذاشته‌ام و در این فکرم که: چه خوب می‌شود اگر این سیخ را از توی کله‌ی این دوتا حروم‌زاده رد کنم و به هم بدوزم‌شان. در این باغ ِلُخت ِسرد ِدورافتاده‌ی اطراف دماوند دفن‌شان می‌کنم زیر این گِل‌های ِنرم و نم‌ناک که روی‌شان ایستاده‌ام و هیچ‌کی هم نمی‌فهمد(ولی بالاخره می‌فهمند).  

باز صدای زوزه‌‌ی سگ درمی‌آید.

به بازی-کردن با او به شیوه‌ی خودم ادامه می‌دهم.

هنوز دارند به ریز-ریز-خندیدن و چشم و ابرو آمدن ادامه می‌دهند.

علی روی بوته‌ی آتش خاک می‌پاشد. شاخه‌های بی‌برگ و برگ‌های خشک گِل‌مال را با پا به اطراف می‌پراند و به سمت ماشین می‌رود. مثل همیشه خیلی تابلو همه‌چیز را زیر نظر دارد(همه هم‌دیگر را می‌پاییم).

- بریم دیگه الان محمدئه دفن‌تون می‌کنه همین‌جا ها. چشاشو نیگا کنین.

پایم را از روی سر سگ برمی‌دارم. چرخی دور و برم می‌زند، از میان پاهایم می‌گذرد و غرش‌کنان دنبال بچه‌ها می‌کند.

+ نوشته شده در  2007/3/23ساعت 1:8  توسط محمد رودگلی  |