تبليغاتX
زیرمتن - من یه مسافرم ...

زیرمتن

من یه مسافرم ...

گفتم آمدم اینجا که راحت باشم و هرچه دلم می خواهد بنویسم . حالا دلم می خواهد بنویسم توی پست قبلی کلی چرت و پرت نوشتم . آن وبلاگ هم که خودش را بزرگتر و قدیمی تر از من می داند برود بمیرد . راستش تعریفم از آزادی توی اینجا آنها که اون پایین نوشتم نبوده و نیست . خیلی باید احمق باشم که این مهملات را آزادی بدانم . شاید منظورم بیشتر هجو و دست انداختن آن چیزها بود . اگر هم کسی به این عناوین خواست به تان آزادی حقنه کند مطمئناً چیزهایی را از تان سلب داشته . خب من از این چیزها زیاد تجربه کردم - بابا من ! - و آخرش همینی هستم یا شدم که می بینید ؛ شاید آنقدر هم بد نباشم ، اما چیزی نیست که بخواهم باشم . راستش من از خودم زیاد رضایت ندارم - کاش از روی زیاده خواهی م بود اما حیف که نیست . اینکه بشینم زمین و زمان را به هم مربوط کنم و تقصیر کار ، چیزی را برایم عوض نخواهد کرد . اینکه بشینم غمباد بزنم هم همینطور .
یک روزی خیلی قدیم تر ها من پایم را کج کردم و مسیر طولانی تر را انتخاب کردم برای خانه رفتن - از وقتی یادم می آید خانه نشین بودم - چون خانه مثل هر روز بود و چن روز پیش و روز های دیگه و من از وقتی یادم هست که فهمیدم اسمم محمد است دچار فرار از روزمرگی هام بودم و هرگز نشد . کلاس چندم بودم ؟ ... دوم یا سوم دبستان که یواشکی شنیدم معلمم به مامان می گوید : این بچه روح بزرگی داره . روح تو بدنش نمی گُنجه . ( چرا چون من پر حرف بودم . چون از همان وقت ها دنبال دست رو کردن بودم . چون کتاب های مدرسه را هیچ وقت نمی خواندم و اطلاعات پراکنده زیاد داشتم . چون فضول بودم و یا شاید کنجکاو به قول امروزی ها و می خواستم سر از همه چیز درآورم ... )
لامذهب آخر این حرف را از کجات در آوردی که راجع به من هفت هشت ساله بزنی ؟ مگر من شاملو بودم یا فروغ یا ... مامان ِمن از کجا می دانست که تو به صرافت افتادی تا جمله ای را که دیشب یا پریشبَ ش توی کتابی چیزی خواندی جلوی اولیا بلغور کنی تا نشان دهی چقدر شیرین بیانی ؟! بارها آمدم نفرینش کنم اما آخر سر لعنت را به خودم می فرستم . آن یکی معلم آمد گفت این بچه باهوش است و درس را با همان سر کلاس نشستن می گیرد . آن یکی گفت این شیطنت هاش از نبوغش است . جل الخالق !
مامانم دید خب این بچه شیطان که مایه آبروریزی ست ، که هیچ چیز تعریفی ندارد ، او هم همین ها را به دیگران بگوید و سرشان شیره بمالد . بعد خاله ها و عموها و ... همه داشتند در مورد " من ! " سر هم کلاه می گذاشتند ( آخر خیلی جونور بودم دقیقاً مثل اکثر شما ) . حساب کنید این جانور ماداگاسکار به جای خیلی چیزهای بهتر که ممکن بود اتفاق بیفتد ، با این اتفاق هولناک رو به رو شد که همه داشتند بی خودی از ش تعریف و تمجید می کردند - شاید که آرام بگیرد یا درست شود . باور نمی کنم توی این زمانه بخواهید همچین بلایی سر بچه ها تان بیارید .
به بچه تان بگویید دیگران راجع به تو اینطور فکر می کنن ؛ تو خودت چه فکری داری ؟ ( ازش صریحاً یا تلویحاً یا هر جور که بلدین بخواین واقع بین باشه )
بشینید ساعت ها وقت صرفش کنید . بشینید بار بیاوریدش . بشینید دوستش باشید و درست تربیتش کنید . بشینید از زیر زبانش حرف بیرون بکشید - نه برای تخطئه کردن ش - مشکلاتش را بشنوید و با کمک هم برایش راه حل پیدا کنید . مگر چن تا آدم خودساخته و خود رو و خودآگاه اطرافتان وجود دارد ؟ بابا استثنا ها استثنایی هستند . این بچه که چیزی حالیش نیست نیاز به راهنمایی دارد . نیاز به تربیت دارد - تربیت این نیست که بچه ساکت بشین ، به چیزی دست نزن ، کوچه نرو ، حرف بد نزن و و و ... تربیت یعنی استعدادش را کشف کنید ، کنترلش کنید ، جهت دهی کنید - تا خودش زود تر راه ش را پیدا کند و شما هم زودتر از دستش خلاص شوید - و همه اینها را بدون اینکه متوجه شود انجام دهید تا به ش بر نخورد این یه ذره بچه که به خیالمان هیچی حالیش نیست . درست است قدرت بیانش را ندارد اما واقعاً می فهمد - دست کم ناخودآگاه جهت یابی می کند به سمتی که بعد ها برای همه مان ناخوشایند است  .
امیدوارم شما ها برای تحکیم ازدواج یا پر کردن اوقات بیکاری یا چون داداش یا خواهر یا دوستتان بچه دارند می آورند بچه دار نشوید . البته خیلی ها تون رو که می شناسم می دونم اینکاره نیستین ؛ با شما نیستم با خودمم .
ببینیم نیچه قربانش شوم چی می گه :
" ... ازدواج در نگاه من یکی شدن دو اراده برای پدید آوردن کسی است که از علّت وجود برتر باشد . ازدواج احترامی است دو جانبه که بر گرامی داشت همین اراده مبتنی است .
فضا و حقیقت ازدواجت باید این باشد و بس ... " *
و الا خب آدما با هم دوست بمونن و کنار هم باشن و [ ... ] خیلی هم مراقبت کنن ! من مدتهاست همین آموزه رو برای خودم سرمشق قرار دادم - شایدم هیچ وقت فرصتش پیش نیاد که به ش عمل کنم . شما هم هر کاری دوست دارین بکنین . اصلاً ازدواج چه معنی داره ؟ اینو شما بگین منم یات بگیرم : ...

* چنین گفت زرتشت / فردریش نیچه / ترجمه مسعود انصاری / انتشارات جامی

+ نوشته شده در  2006/4/21ساعت 17:15  توسط محمد رودگلی  |