اندام
دویدم و دویدم، گُل آفتابگردان مرا چید.
فکر میکنم به خوابیدنم با او. به لُختیاش. به پوزخند صمیمانهی نگاهاش. لبهای لحندارش. به همه چیزش که معنیدار بود. به مفاهیمی که میان لایهلایههای پیراهنهاش و چادر گُلگُلیاش پنهان بود. به حجابی که به چادر نمیمانست. به حیایی که از ترس و توسری و تحجر نبود. به مژههایش که تا به امروز حتی فکرش هم به مغزم خطور نمیکرد روزی به یاد مژهای محزون شوم.
نه. خوابیدنم با او هزار سال طول خواهد کشید. هزاران سال دوام خواهد آورد. هزاران سوالم را طعام و پوشش خواهد شد. غیبت یک چیزهایی با او در من ظاهر شد.
نه. سینههایش برایم مکیدنی نیست. عورتش را نمیتوانم بیوضو بوسه زنم.
من به دو قطب فکر میکنم. به دو چیز ناهمرس. به خلاءای در میانه که وادارم میکند از دو طرف هستیام وارد این ماجرا شوم.
یک سکوتی دارد دور سرم وزوز میکند که سرسام گرفتهام. یک چیزی هست که دارد جرواجرم میکند و دارم دق میکنم.
من که به تو نمیخورم عزیز. من از پُشت کوهها و بیابانها آمدم قربانت شوم.
یک میزانسنی مرا در خودش هدایت کرده، منحل کرده. نالهام از من نیست انگار. هر از گاهی باید زمزمهات کنم.
فقط یک چیزی آرامم میکند. او هم بعد از رفتنم دویده باشد سمت آن درگاه پُشتی که جلویش پردهای چرکمُرد آویزان بود و ازش عبور کرده باشد.
فکر میکنم به خوابیدنم با او. به لُختیاش. به پوزخند صمیمانهی نگاهاش. لبهای لحندارش. به همه چیزش که معنیدار بود. به مفاهیمی که میان لایهلایههای پیراهنهاش و چادر گُلگُلیاش پنهان بود. به حجابی که به چادر نمیمانست. به حیایی که از ترس و توسری و تحجر نبود. به مژههایش که تا به امروز حتی فکرش هم به مغزم خطور نمیکرد روزی به یاد مژهای محزون شوم.
نه. خوابیدنم با او هزار سال طول خواهد کشید. هزاران سال دوام خواهد آورد. هزاران سوالم را طعام و پوشش خواهد شد. غیبت یک چیزهایی با او در من ظاهر شد.
نه. سینههایش برایم مکیدنی نیست. عورتش را نمیتوانم بیوضو بوسه زنم.
من به دو قطب فکر میکنم. به دو چیز ناهمرس. به خلاءای در میانه که وادارم میکند از دو طرف هستیام وارد این ماجرا شوم.
یک سکوتی دارد دور سرم وزوز میکند که سرسام گرفتهام. یک چیزی هست که دارد جرواجرم میکند و دارم دق میکنم.
من که به تو نمیخورم عزیز. من از پُشت کوهها و بیابانها آمدم قربانت شوم.
یک میزانسنی مرا در خودش هدایت کرده، منحل کرده. نالهام از من نیست انگار. هر از گاهی باید زمزمهات کنم.
فقط یک چیزی آرامم میکند. او هم بعد از رفتنم دویده باشد سمت آن درگاه پُشتی که جلویش پردهای چرکمُرد آویزان بود و ازش عبور کرده باشد.
