تبليغاتX
زیرمتن - وردی که بره‌ها می‌خوانند

زیرمتن

وردی که بره‌ها می‌خوانند

وردی که بره‌ها می‌خوانند را زودتر از میرا شروع کرده بودم اما میرا را زودتر تمام کردم. این هم‌زمانی برایم نکات جالبی هم داشت. سادگی و تازه‌گی فرم میرا در قبال پیچیدگی و تکرار وردی که ... . این‌که ایده‌ی اصلی و تم میرا در سراسر کار حفظ می‌شود اما من در اکثر زمان مطالعه‌ی وردی که ... انگیزه‌ی ساختن آن سه‌تار جادویی را درنمی‌یابم یا اگر در جایی هم اشاراتی شده، به همان بسنده شده و این در ساختار و روایتی چنین متداخل در زمان و مکان، که نه در فصل‌ها بلکه در همه‌ی پاراگراف‌ها و جمله‌ها- که البته این به خودی خود امتیاز هیچ اثری محسوب نمی‌شود- ناکافی‌ست و من مدام آن ایده و انگیزه را گُم می‌کنم. فکر می‌کنم در این حالت قطعات و بخش‌های رُمان پیوسته‌گی و استحکام لازم را ندارند.

 

ساز جادویی بسازی که چی؟

(می‌دانم "که چی-گفتن" خیلی لوس و احمقانه است)

ساز بسازی که صدای جادویی ازش درآوری؟ که خودت را به‌تر بیان کنی؟

 

زمانی که دال مجهول می‌شود، موجودیت مدلول را زیر سوال می‌برد. معیار و مقیاس قابل تشخیص و تفکیکی برای سنجیدن این‌که مثلاً آیا این بخش یا پاراگراف یا جمله یا ارجاع لازم است و درست است و اگر نمی‌بود چه می‌شد و حالا که هست چه خاصیتی دارد و چه کمکی به روایت، زبان و فضا می‌کند، وجود ندارد.

برای تکمیل حرفم ارجاع می‌دهم به رُمان‌های کوندرا که (از نظر من) آثار رضا-قاسمی هم از لحاظ ساخت و ریتم و روایت شباهت‌هایی با آن‌ها دارند.

نگاه کنید به تم‌های شوخی و هویت و جهالت و زندگی جای دیگریست و و و ... حتی نام کتاب‌ها را از نام تم کتاب وام گرفته که ممکن است تصور کنید این سلیقه‌ای‌ست اما انتخاب کاملاً مناسبی‌ست برای رُمان‌هایی با آن فُرم و شیوه‌ی روایت. نام کتاب‌ها بسیاری از چراهایی را که در متن به‌وجود می‌آیند، پاسخ‌گو هستند. و درست در لحظه‌ای که ممکن است ذهن منحرف شود دنگی صدا می‌کنند که حواست باشد این رُمان درباره‌ی چیست.

موتیف‌های تکراری البته بسیارند. مثلاً شال هلنا. که کاربری‌های جالبی هم پیدا می‌کنند.

وارد شدن به هزارتوی قطعاتی که هستی یک نفر را می‌سازند لذت‌بخش بود.

فصل 36، یک جسد و چند طبال فوق‌العاده است. نمی‌توانم درباره‌اش حرف بزنم.

فصل 32، با همان نخ‌ها، با همان رنگ‌ها را دوست نداشتم و دق آوردم تا ازش عبور کردم.

 

پس‌نوشت: این‌ها که نوشتم را به حساب نقد یا تحلیل یا چیز چیپ و جلف دیگری در آن مایه‌ها نگذارید. بیشتر برای نظم دادن فکرم نوشتم تا به‌تر بتوانم کار را درک کنم یا چیزی تو همین مایه‌ها. از مسئولیتی که می‌آورند بیزارم. خودم هزارتا بدبختی دارم.

رضا قاسمی هم آدم‌باحال است و کارهاش ارزش خواندن و حرف زدن را دارد. همین.

+ نوشته شده در  2007/4/16ساعت 18:1  توسط محمد رودگلی  |