این اولش است. یعنی همان سر است.
چیکار میکنم؟ طفره میروم؟ ذهنم که شلوغ است. کجیها زیاد شده. خطوط بیربط موثر. چی ناراحتم میکند؟ چرا ننوشتم؟ باید دسته بندی کنم. فکرها مثل آشغال روی هم تلانبارند. کوهی از اغتشاش.
گُربه به همهشان چنگ انداخته. رُفتگر هم آر-اش میآید. بهشان دست نمیزند.
نمیرسم همهی کاراهام را تنهایی انجام دهم. فقط وقتی نمیخواهمتان هستید. حرف که ندارم، خبر که ندارم میپرسید چه خبر؟ چه خبر؟
بیخبری، برایم خوش-خبری نیست. مگر آزار دارید؟
سرها به چپ و راست میروند. یعنی نه؟ ... یا تعجب میکنند؟ نمیدانم. لزوماً در امتداد هم نیستند. کنار هم شاید.
من هم از روتینها خوشم نمیآید. نباید خُرده بگیرم ... نه. من هم بیبند و بارم. پس اعتراض میکنم. اما بهش نمیگویم. پیش خودم میماند.
- اتفاقاً منم.
نگو اتفاق! هیچیندار!
چرا قید میآورند بیقید ها؟
لبخندها. دوستانه نیستند. همهاش از بیغایست.
ازتان بیخبرم، دستم اما به ارتباط سیمی نمیرود- اگرچه دیگر نتوانم حتی خودکار دستم بگیرم.
دستهام کوتاهاند. وسط راه نشستهم. همه دارند عبور میکنند. با هم حرف میزنند. نمیتوانم به پیراهنهاشان چنگ بزنم.
دوستتان دارم. دوستتان داشتم. محو میشوند.
اردیبهشت. ماه گاوها. مامان بیستم است. آنی شانزدهم. آن نکبت هم بیستم. گاوها توی مرتع با نگاههای تُهی. بیتفاوتی ریاکارانه. تنها روش تحمل مگسهاست. رُفتگر هم لگدشان میکند.
یادم رفت چی به چی بود.
حالها میآیند و میروند. وسواسی هم بهشان ندارم. خودشان به مقدار کافی کنه هستند.
این صدای لعنتی Level نمیشود. همه میخواهند پسگردنی بزنند.
- چرا زنگ نزدی ازشان تشکر کنی؟
همهی ساختنیها کنسل شدند. حالا فقط باید بنویسی. باید زندگی کنی. داستان خودش نمیآید. اما همیشه که خط داستانی، زندگی نمیشود. پس فضاهایی که جا میمانند چی؟ طعم اینها را کی توی قوطی خواهد کرد؟
حذف کردن غرامت دارد.
فکر کنم اینجا کمکم وسطهاش باشد.
هوس را دوست دارم. میلام تمام نمیشود.
- بخور شاید خوشت آمد.
نه. بیشتر وقتها تُف کردهام. دیگر امتحان نمیکنم. فقط باید میلام بیاید.
چرا هر وقت حال خوشی ندارم، مسخره-بازیهایم عود میکند؟ با کسانی که شوخی ندارند یا شوخی سرشان نمیشود، ور میروم. آنقدر کرم میریزم تا یه چیزی بهم بگویند که از رو بروم.
بیخیال. شما فکر میکنید از کجا باید واردش شد؟ ارزشاش را ندارد. بیخیال میشوید.
تردید دارید.
حالا تشویق شدید.
نه پُر توقعی نیست. فقط باید کمی نم پس داد.
کمی فکر میکنید: چه فایده؟ مگر فرقی دارد؟ فرق خواهد کرد؟ نه.
پس چرا داریم وقت تلف میکنیم؟ مگر خودم کار ندارم؟
شاید تمام امروز ولات نکردم. دلم نمیآید. الان چیزی میگویم که فکر کنی با تو نیستم.
شاید تمام امروز را اتاق به اتاق بهت آویزان شدم، بهت دست کشیدم. خودت هم بدت نمیآید. مریض که نیستم. تب که نداریم. کمی دستمالی و کمی از بوسه گریختن. درآویختن و نواختن.
آغوش کو پس؟
.
.
.
فلانی عجب آدم ِ مُفتخور لجنیست.
گردنت داغ میشود-با گردنم حس میکنم. نفس آدم بند میآید. چیزی، به نرمی مانع ماست- به نرمی مانع من است؛ تویی. نفسها بیش از آن هیجانزدهاند که چیزی به هم بگویند. چه بگویند؟ اینکه ریتم هم را ... ریت ... م ... ه ه ه. تا صد سال دیگر هم همینطور است. از اینجا تکان نمیخورم.
.
.
.
این آخرش است. همان ته.
خُب. کجا رسیدی؟
- همینجا. سر جام.
کاش چیزی از این دنیا نصیب شما میشد. برای من که ندارد. کاش تمام شود.
یاد تابلوی عاقبت نسیه فروشی می افتی . طرف فکر کرده بود هر چی داشته و نداشته مفتی حراج کرده . اما این چشمه سال هاست که داره می جوشه . چه قبل من و چه بعد شما . زت زیاد .