مَرد ِمُرده ، مُرده .
تیر آخری را هم که از اسلحه اش شلیک کرد باز مطمئن نبود . نزدیکم آمد و با نوک پایش تکانی به لاشه ام داد . مطمئناً بدنم هنوز گرم بود ، چون وقتی با انگشتانش لمسم کرد یکباره به عقب جهشی کرد و نوک اسلحه را به طرف سرم نشانه گرفت و ماشه را کشید . تَق . تَق !
( این فقط تصوری از صدای شلیک در سر اوست )
دیگر فشنگی برایش نمانده بود .
ترسش را و لرزش دستانش را احساس می کردم شاید فقط به همان دلیل که بدنم هنوز گرم بود . اما من مُرده بودم چه با بدن هنوز گرمم و چه با تردید او . این تنها چیزی بود که در آن لحظه درکش برایم آسان بود . من هم در موقعیت جدید متزلزل بودم و مُردد . آخر هنوز گرمای زندگی را با خود داشتم و کاملاً از آن فاصله نگرفته بودم . نمی دانستم به کجا خواهم رفت یا چه خواهم کرد . برنامه مشخصی نبود که بشود آینده را پیش بینی کرد . اصلاً معلوم نبود مُردن آینده ای هم دارد یا نه . ولی اینها مسئله من در آن لحظات و دقایق نبود . چیزی که آزارم می داد این بود که چرا او نمی خواست از کنار من جُم بخورد . چرا دست از سرم بر نمی داشت . همه تلاش او - در زمان حیاتم - این بود که از دست من خلاص شود و حالا که به بهترین صورت به نتیجه دلخواهش رسیده ، خیره شده به من و حتی یک لحظه هم چشم از من برنمی دارد .
دلم می خواست بلندترین فریاد تمام عمرم را با تمام وجودم از حنجره بیرون بکشم و به او حالی کنم که من مُرده ام . اما احمقانه به نظر می رسید - عمر من به آخر رسیده بود و دیگر عاری از وجود بودم . تمام وجود من یک هیچ بود و او انگار که نمی دانست پاسخی کنار پایش بی جان شده .