تبليغاتX
زیرمتن - رعنا

زیرمتن

رعنا

رعنا

1

زندگی تو در زندگی من از یک میانه آغاز می شود . در همین حدود هم به پایان می رسد . چرا که من از ابتدا با تو نبوده ام و تا آخر هم باهات نماندم . ( زندگی همه ما در زندگی هم ، همین طور است )

ابتدایش را درست به یاد ندارم . اما قطعاً چون راوی هستم ، این اختیار را دارم که شخصاً تصمیم بگیرم کجا را مبدأ بدانم و ...

یک بار ازت پرسیدم چطور با این همه زن و دختر بوده ای ؟ اصلاً چطور باهاشان شروع می کنی ؟ - منظورم یک شب نبود ؛ از ابتدای آشنایی . رُک و راست بگویم . برایم مهم بود بدانم چطور مُخ شان را کار می گیرد ؟!

و تو گفتی :

- با چشمهام ... من هیچ نمی گویم . فقط با نگاه شروع می کنم .

- چه جور نگاهی ؟ مگر می شود ؟

- نمی دانم . اما این روش من است . جواب هم می گیرم .

برای آنکه به چگونگی ادعای عریانش پی ببرم ، با او ماندم . با او همراه شدم .

پس مبدآ را همین لحظه قرار می دهم . زندگی تو در زندگی من ، از این لحظه ، از این میانه آغاز می شود .

2

... مهم نیست که ممکن بود طور دیگری هم باشد یا همه چیز با اولین کلماتی که از دهان آن غریبه بیرون می آمد از قبل مشخص شده بود ، اصل خود داستان است و این که معنی در کار باشد یا نباشد ، اصلاً ربطی به روایت آن ندارد .

شهر شیشه ای / پل استر

3

توی بازار قائم همراه با دوستم قدم می زنیم . ویترین ها را تماشا می کنیم . لحظه ای روی می گردانم و چشم می چرخانم ( همه بی آنکه بدانند دنبال کسی یا چیزی مدام چشم می چرخانند ) . نگاهش برای لحظه ای ، فقط لحظه ای به نگاهم گره می خورد . دوباره روی می گردانم – اما چشمانم بی اختیار دوباره می چرخند ( انگار یافتند ) و حسی – چیزی پنهانی از درونم به من می گوید خودش است . همان که باید باشد . اگر تعلل کنی از دستش می دهی . دوستم را صدا می زنم . گیج شدم . نه دوستم هست و نه او . دوستم را چند قدم جلوتر پیدا می کنم . باید به ش برسم تا دنبال صاحب نگاه بگردیم ... آهان او هم آنجاست .

- پیداش کردم ، آنجاست .

- چی ؟

عجب قد و بالایی دارد ! چقدر خوش تیپ است ! چرا اینقدر راحت است ؟ چرا کاری نمی کند ؟ چرا به اطراف بی توجه است ؟ چرا دیگر نمی بیندم ؟ نگاهش اتفاقی بود یا ...

حالا باید چه کار کنم ؟ حتماً اصولی هست که تا به حال به شان بی توجه بوده ام . نمی توانم که یک کاره بروم جلو و سر حرف را باز کنم ، هان ؟ می توانم ؟ اصلاً چه بگویم ؟ گیج شدم . به دوستم می گویم . از من رودار تر و با تجربه تر است . می گوید :

- کاری ندارد الان می روم و شماره ات را به ش می دهم .

- نه ! این درست نیست . کی تا حالا همچین کاری کرده ؟

- برو بابا تو اینطوری همیشه درجا می زنی .

بی میل نیستم و شاید این تنها راه باشد .

- نه ! خودم می روم .

و می روم .

صداش می کنم :

- آقا ببخشید .

بر می گردد .

چه نگاه نافذی ؟ این دیگر کیست ؟ ... لبخندش محو است و نگاه پرسشگری ندارد . می دانسته که می آیم . دیگر به اختیار خودم نیستم دستم را بالا می آورم . شمارهء تماس ام را مقابلش می گیرم :

- لطفاً با من تماس بگیرید .

از دستم می گیرد و بر می گردد و می رود . می دانست چیز بیشتری برای گفتن نخواهم داشت .

4

دو سال گذشته ، فقط دو سال . و در طول این مدت همه چیز دگرگون شده . در باسک ِ اسپانیا هستم و دارم برایش میل می نویسم . توضیح می دهم که این آخرین تیر است که در تاریکی از چله رها می کنم ، اگر جواب این میل را هم ندهد دیگر هیچگاه همدیگر را نخواهیم دید . همراه شوهر پنجاه ساله ام عازم امریکا هستیم . بُغض راه گلوم را بسته و هزاران پرسش بی پاسخ در مخیله ام مثل کرم ، در حال کنار زدن هم هستند .

- عجله کن ! داری چه کار می کنی ؟ هواپیما که منتظر ما نمی ماند .

5

از دوستم خداحافظی می کنم . سوار ماشینم می شوم و راه می افتم . می خواهم بروم خانه ، پای تلفن بنشینم و انتظار بکشم . آنقدر همانجا بمانم تا تلفن کند و یا ...

سرگردان در همین فکرها دور میدان تجریش می چرخم که از جلوی روم ، چشم در چشم به خونسردی تمام عبور می کند . انگار نه انگار که همین چند لحظه پیش با من حرف زده . ترمز می کنم . به صدای بوق و اعتراض های اطراف توجهی ندارم . سرم را از قاب پنجره بیرون می برم و صداش می کنم . حالت صورتش طوری ست که انگار چاره ای ندارد . برمی گردد طرفم . می آید کنار ماشین ، در را باز می کند و می نشیند . ماتم برده . گفت :

- روشنش کن دیگر ، صدای بوق ها را نمی شنوی ؟

استارت می زنم ، بی آنکه لحظه ای چشم از او بردارم راه می افتم .

لحظات مرگ آور سکوت آنقدرها هم طول نکشید . پرسید :

- آنجا چه می کردی ؟

- آمده بودیم ...

حرفم را می خورم . 

- می تونم بپرسم شما کی هستین ؟

- من ؟! راستش منظوری نداشتم ، اتفاقی بود . فقط خواستم از دستم ناراحت نباشین .

مثل بچه ها می ماند ! صاف و ساده . توی چشمهاش هیچی نیست اما ...

- ببخشید ! ... ممکنه اینجوری تصادف کنیم . اگه اجازه بدین من بشینم پشت رُل .

نشست پشت رُل و از همین لحظه به بعد آن سکوت مرموز آغاز شد . به سرعت تمام . همهء روزهای بعدم در سکوت همان لحظه ها شکل گرفت . بی آنکه بدانم چیزی به درونم رسوخ کرده بود که مرا به هر سمتی میل داشت حرکت می داد . به سمت " سرزمینی مملو از برده گانی که فرمانروایی بر آنان حکومت نمی کرد " .

6

امیر توی آشپزخانه پشت بار ایستاده و دارد برای ناهار قارچ خُرد می کند . مینا تلفن کرد ، گفت لازانیا و پنیر گرفته . می آید ناهار را با ما بخورد . گفت به امیر بگو قارچ ها را خُرد کند ، تو هم برو نوشابه و کنسرو ذرت بگیر . به امیر گفته ام نوشابه و کنسرو هم بگیرد .

- هوس ماهیگیری کرده .

- خدا روزی رسونه .

میل رعنا را توی میل باکس امیر می بینم . مدت ها ازش خبری نبود . هیجان زده ام . صداش می کنم . می گوید خب بخوان ببینیم چی نوشته . برایش می خوانم .

- دیدی گفتم خدا می رسونه .

- بمیر بابا .

- به من چه شوهرش بیل زن نیست . بچه م باغچه ش خزونه .

7

پرفسور سرطان خون داشت . البته یک سال بعد از ازدواج فهمیده بودند . آدم خوبی بود . کاری به کارش نداشت . مدام در سفر بودند . از این شهر به آن شهر و از این کشور به آن کشور . دانشگاه های سراسر جهان از او برای تدریس و سخنرانی دعوت می کردند . رعنا را هم همه جا همراه خودش می برد .

رعنا فکر کرد : من غمگین ترین توریست جهان هستم . باید پیداش کنم . باید همه چیز را به ش بگویم .

8

در سفری به ایران پرفسور ، دعوت پدر رعنا را پذیرفته بود . پدر که ازدواج دوباره کرده بود ، فکر می کرد دیگر نمی تواند از پس مراقبت از رعنا برآید . رعنا تنها فرزندش بود که سالها پیش مادرش را از دست داده بود . در تمام این سال ها مراقبت از او را به تنهایی به عهده گرفته بود و همیشه بهترین ها را برایش در نظر می گرفت . این بار هم بعد از آنکه از عشق رعنا به امیر بو برده بود ، با خودش فکر کرد : نمی گذارم خودش را علاف این ولگردهای خیابانی کند !

پدر به پرفسور پیشنهاد داد تا رعنا را ازش خواستگاری کند . پیشنهادی که برای همه غیر منتظره بود . اما خیلی زودتر از آنچه به فکرتان برسد ، همه چیز اتفاق افتاد .

9

پُشت در خانه که رسیدم ، صدای شُرشُر آب حمام می آمد . حمام و دستشویی درست کنار ورودی خانه بود . حدس زدم امیر آنجاست . بدون اینکه زنگ بزنم ، خودم کلید انداختم و وارد شدم . امیر نشسته بود جلوی پخش و داشت دنبال cd می گشت . فقط شورت پاش بود .

خُب دلم می خواست زودتر با کیس ِتازه آشنا شوم !

نگاهی انداخت به م و چشمکی زد . ابروهاش را چند لحظه ای بُرد بالا نگه داشت و لب هاش را آورد جلو و هوای اتاق را بو کشید . متقابلاً با چهره ام عکس العمل معمول را نشان ش دادم . زیر لب گفتم :

- اَی کُ...کِش ش ش !

- ئه فُش نده . من زن دارم .

ریز ریز خندیدم . صدای تَقّی آمد . برگشتم عقب . امیر با حوله از کنارم گذشت و رفت جلوی درب ِحمام . سرش را بُرد داخل . صدای ریز ریز خندیدن شان به گوش می رسید . امیر نجوا کنان چیزی گفت . صدای پچ پچ اش می پیچید . انگار به ش گفت که باید لباسش را همان جا بپوشد .

کناره تخت باریکه ای خون بسته شده بود . روی بار کوچک قوطی پتروف کنار دو تا استکان بود . امیر گفت :

- آن آهنگ جیپسی کینک بود ... می دونی کدام را می گم ؟

- آره .

مشغول گشتن توی cd ها شدم . چشمم افتاد به جای انگشت هایی خونی روی دیوار . احتمالاً وقتی تلو خوران سمت حمام می رفته دستش را به دیوار گرفته که نیفتد . آهنگ را پیدا می کنم . توی پخش می گذارم . امیر توی آشپزخانه است . برنامه را می دانم . فرمول ها را هم از بَر ام . باید چیزی بخوریم . آماده می شوم بروم بیرون . امیر صدایم می زند . می گویم دارم می روم برای شام چیزی بگیرم .

- زودی برمی گردم .

قدمی مانده به درب ، با حوله ای که دور بدن اش پیچیده بیرون می آید . لبخندی روی صورتش است . اما حالتی جدی و رسمی دارد .

- سلام .

- سلام رعنا هستم .

سرم را مثل گاو تکان می دهم و از در می روم بیرون . می دانم پیش خودش چه فکری می کند : من فقط یک مرد را توی زندگیم می شناسم .

بغال سرش را می آورد بالا و می بیندم :

پسر تو که باز الکی می خندی .

و من باز الکی می خندم .

10

او هیچ نمی گوید . هیچ نمی پُرسد . جواب هاش کوتاه اند . بله یا نه یا در همین حدود . طفره می رود . بی تفاوت است . غیرتی نمی شود . مثل پسر های دیگر نیست . مُخ نمی زند . مدام در سکوت است . کنجکاوی نمی کند . از چند و چون زندگیت نمی پرسد . نمی خواهد بداند . سرش به خودش است . به زندگی خودش . کاری به کسی ندارد . فقط نگاه می کند .

نگاه می کند .

نگاه می کند و دیوانه وار نگاه می کند .

کوچک می شوی . احساس حقارت می کنی . زیر بار نگاهش خُرد می شوی . احساس گناه می کنی . گناهی ازلی . گناهی نابخشودنی . از خود به در می آیی . نمی دانی چه کنی . سرانجام خودت را می بازی . خودت را لو می دهی . اعتراف می کنی . شوخی نمی کنم . دنبال دستاویزی هستی که بیاویزی و نمی یابی . می گِریی . می گویی دوستت دارم . می گویی عاشق شده ام . می گویی حاضرم تا آخر دنیا با تو باشم .

او لبخند می زند فقط .

به هق هق می افتی . قسم می خوری که دروغ نمی گویی .

- من که چیزی نگفتم !

بله او هنوز هیچ نگفته و تو ؟!

زیاد نمی خواهد ناراحت باشی . تو تنها کس نیستی . اولی نبوده ای و آخرین هم نخواهی بود .

" سرزمینی مملو از برده گانی که فرمانروایی بر آنان حکومت نمی کرد " .

11

این تمام داستان است و اگر به خاطر سود و سعادتی که در بیان آن نهفته است نبود ، آن را به حال خود رها می کردیم و اگرچه روی سنگ قبرها جای زیادی برای ذکر خلاصه زندگی آدم هاست که معمولاً خزه ها آن را می پوشانند ، توجه به جزئیات همواره مفید است .

خنده در تاریکی / ولادمیر ناباکوف

12

پرفسور مُرد ؛ در همان سفر آمریکا . رعنا برگشت ( واقعاً چی فکری کرده بود ؟ ) . هیچ چیز تغییر نکرده . همان آهنگ جیپسی کینگ – شاید هم آهنگی دیگر ( فرقی به حال شما که ندارد ) . احتمالاً پدر رعنا هم با همسر دومش توی جاده ای در شمال می روند ته دره . من هم که راوی هستم و به همین خاطر باید زنده بمانم . می ماند آن دوست رعنا که آن روز توی بازار قائم می خواست خودش را واسطه قرار دهد . او هم این وسط قسر در نرفت ( من نمی گذارم که اینطور شود ) . هنوز هم گه گاهی با پای خودش می آید سری به امیر می زند و گزارش احوالاتش را در فضایی آکنده از محبت به او تقدیم می کند .

من که راوی هستم که نباید حرص همه را بخورم . من فقط به قهرمان روایت ام می اندیشم که زیادی گنده شد . پس ازش فاصله می گیرم . ازش جدا می شوم تا از میانه ای که خواه ناخواه از آن وارد زندگیم شده ، جدا شوم و پا به میانه های زندگی های دیگر گذارم .

پس مأخر را همین لحظه قرار می دهم . زندگی تو در زندگی من ، از این لحظه ، از این میانه پایان می پزیرد .

+ نوشته شده در  2006/6/7ساعت 15:55  توسط محمد رودگلی  |