رقیب
باید جایی پیدا کنم ، اما کجایش را نمی دانم . جایی ندارم که بروم . جا برای من هر لحظه تنگ تر می شود . هر لحظه دورتر می شوم و آنها به هم نزدیک تر . همه مثلث ها یک سرنوشت دارند .
دماغم را می کشم بالا و فین می کنم . کنار جاده بی هوا می ایستم و با صدای بلند از خودم می پرسم :
- خب ... چرا من ؟!
