آدم برای منطقی شدن فرصت می خواهد . حداقل برای اینکه منطق اش را از کیف اش بکشد بیرون .
گفت : خودت را گم کردی باز ؟!
فکر کردم : مگر پیدا کرده بودم که حالا گم شوم .
فکر کردم : اگر بگویم می گوید با کلمات بازی نکن .
فکر کردم : راست گفت خب چه دلیلی دارد آدم هیجان زده شود .
فکر کردم : خب داریم می گوییم آدم . این خصلت آدم هاست .
فکر کردم : اما آدم عاقل ، عاقلانه رفتار می کند .
فکر کردم : اصلاً کی تعیین می کند کدام رفتار عاقلانه س و کدام نه .
فکر کردم : اگر بگویم می گوید فلسفی ش نکن .
فکر کردم : خواست طبق معمول دست پیش بگیرد . خواست فاصله گذاری کند .
فکر کردم : اقتدارگراست .
فکر کردم : عقده داشت این حرف را به کسی بگوید .
فکر کردم : ارزش فکر کردن ندارد . دیگر سکوت می کنم .
بعد سکوت کردم . قبلش هم ساکت بودم . اما داشتم فکر می کردم . یعنی تن صدایم را پایین آوردم تا حرف هام را متوجه نشود . تا به نتیجه برسم . اما اصلاً به نتیجه نرسیدم . چون همه اینها ابعاد فکری من را تشکیل می دهد . یک طرفه است . کور است . احتمالاً شیوهء درستی برای فکریدن ندارم .
تصمیم گرفتم مثل همیشه نتیجه گیری را به آینده موکول کنم . وقتی روش درست فکریدن را فرا گرفتم .
شاید حتی نتیجه گرفتن هم لزومی نداشته باشد . اصل همین فکر کردن و آماده شدن برای پذیرش است . شاید پیدا شوم .